Wednesday, April 30, 2003
بگذار فعلا من هم نگاه كنم...
.بگذار...
.برايت همه را خواهم گفت.....
قول داده بودم كه بنويسم اما باور كن فقط توانستم نشان دهم... من هم فقط نگاه مي كنم....
Tuesday, April 29, 2003
دوست قديمي
امروز كه مي نويسم همان فردا است . همان فردا كه ، ديروز آمدنش را محال مي دانستم . همان فردا كه قرار بور همه چيز در آن فراموش شود .
امروز ، همان فردا است .
امروز كه مي نويسم ، صبح را با يك روست قديمي گذراندم .
ونك ـ توت فرنگي
همان گوشه ي سمت چپ ، روبروي پنجره .
او هنوز دندان مي كشيد و من هنوز مي نوشتم و آسمان ـ ريسمان مي بافتم .
او سفر كرده بود و من عاشق كسي غير از او شده بودم .
او امروز برگشته بود و من كسي را كه عاشقش بودم از دست داده بودم .
ونك ـ توت فرنگي
زنده شدن خاطراتمان فقط برايم لبخند را به ارمغان مي آورد .
برايش از عشق از دست رفته گفتم و او دلداري ام داد . همه ي تلاشش را مي كرد كه شادم كند .
به آرامشش ، به دلداري هايش ، به دلگرمي هايش ، حتي به دل نگراني هايش احتياج داشتم .
برايش از دوست جديدي گفتم كه دوستم دارد .. خنديد و گفت گذشته را هيچ وقت فراموش نكن .
امروز كه مي نويسم احساس دوري مي كنم . هيچ چيز را فراموش نكرده ام . به همين سادگي ، همه را به ياد دارم اما فرصتشان نمي دهم كه قلبم را به تپش در آورند .
..
گاهي همه چيز برعكس تكرار مي شود . روزي براي او كه دوستش داشتم از دوست قديمي گفتم . امروز براي دوست قديمي از او كه دوستش داشتم گفتم .. دوست قديمي خواست تا فراموش نكنم ولي او خواست تا دوست قديمي را بدست باد دهم .
چقدر انسانها متفاوتند .
امروز كه مي نويسم يك چيز را خوب مي دانم . من از گذشته پشيمانم . ّ من ّ فرار مي كنم .
اما خوب مي دانم كه اين هم مي گذرد اما فراموش نمي شود .. كم رنگ مي شود .
ونك ـ توت فرنگي
چقدر همه چيز مثل قبل بود و من چقدر با قبل فرق داشتم .
..
دلم مي خواهد از دوست قديمي بگويم . مدتها بود فراموش كرده بودم .
نمي فهمم چرا ، اما او به نظرم كامل تر بود .. با همان نگاه مهربان ، همان لبخند دوستانه ، همان قلب صاف .
نگاهم به او فرق كرده بود .
فكر مي كردم مي آيد تا هديه ي تولدم را بدهد ، بعد از 4 ماه . اما انگار آمده بود تا حرفهاي مرا بشنود . تا مرهم دلم شود .
برايش آنقدر درد دل كردم كه امروز كه مي نويسم از هر روز سبك ترم .
دوست قديمي ديگر حتي انتظار نداشت كه عاشقش باشم . مي دانست كه دوستش دارم مثل يك دوست قديمي ي حقيقي . او هم دوستم داشت اما عاشقم نبود . او انگار همه ي گذشته را خواب كرده بود . شايد هم اينگونه نشان مي داد .
دوست قديمي 4 روز ديگر مي رود . نمي دانم بايد بگويم به سفر مي رود يا سفرش تمام مي شود . نمي دانم دوباره اينجا بر مي گردد يا نه .
هر چه بگويم نتيجه اش همين است ... او مي رود . دوباره دور مي شود .
اما اين بار دستهاي گرم و حرفهاي صميمانه اش را هميشه به ياد خواهم داشت .
چقدر كور بودم كه او را با اين همه صفا و صميميت نمي ديدم .
اين واقعا عشق بود كه مرا كور كرده بود ، دوست قديمي را كم رنگ و ّ من ّ را كشته بود ؟
اگر اين عشق بود پس لعنت بر آن .. لعنت بر آن كه همه چيز را مي گيرد و ّ همه ّ را كه هيچ است مي دهد .
لعنت بر ّ من ّ كه كور شدم .
لعنت بر اين عشق .
دوست قديمي سفرت به خير .
بيمارستان بودم...
هوا گرم بود...خواب ,هم كله اش پيدا نبود...كتابم هم بود اما دلم مي خواست يا از دستم ليز بخورد يا باد بيايد و صفحه ها را بر هم زند و من خطم را گم كنم...
توضيح: بعضي وقتها انگار مجبوري آنچه دوست داري انجام بدهي... انگار مسئولي.. احساس گناه و دوست داشتن قاطي مي شود...
مريضها بي مقاومت خواب بودند...پنجره را هم نمي شد باز كني.. مراعات لازم بود!...چشمم به گلها هم افتاد...
دكتر گفته بود, بي عطر باشند بهتر است!...اما گلها بو داشتند پس ممنوع الملاقات بودند..بايد مي رفتند... وقته ملاقات تمام!...
از آب بيرونشان كشيدم و آمدم بيرون تر تا جايي براي شبشان پيدا كنم...
بيرون آمدم...اينجا شبش انگار درد داشت اما...دردش را من نمي توانستم خوب بفهمم...اصلا معلوم نبود... دلم مي خواست بفهمم...فقط دلم مي خواست , براي همه شان هزار بسته مسكن تجويز كنم...
آمپوله مسكن...
قرصه مسكن...
شربته مسكن...
كپسوله مسكن...
آشه مسكن...
سوپه مسكن...
تخته مسكن..
همراهي ي مسكن...حتي گله مسكن...
خب باشد...براي شما هم قرصه جوشانه مسكن!...
اصلا شما تا تمام شدنه درد بيهوش بمانيد...
جاي عجيبي بود... هيچ كس انگار حوصله نداشت...همه چيز براي همه شان آسان شده بود...همه , چشم به ماه, خواب شده بودند...
توضيح:اصل مطلب اين بود كه دلم مي خواست با كسي حرف بزنم...
گلها دستم بود...
لبه ي يكي از پله هاي بخش نشستم...
صداي مامان يادم اومد ...:"توي بيمارستان كه رفتيم به چيزي دست نزني"..."دستتو از نرده ها نگير"..."بدو بدو نكني ه ا"...
من سرم خودش تكيه داده بود به نرده ها...و من هرچه منعش مي كردم نمي فهميد...سرپيچي بدي بود امااراده اي نبود كه گوشم را بكشد...
با گلها و كفشم بازي مي كردم...ياد مامان افتادم:" وقتي عطسه مي كني,با كفه دستت جلوي عطسه واستا"...
مامان حساب همه جا و هر اتفاقي را كرده بود!...واين خوبي ي مامانهاست...
با گلها به هم خنديديم...
و من آرزو كردم كاش مي شد حرف بزنم....
مي داني...يادم آمده بود باز...باز...آن وقت كه انگار آخرين عطسه ات را خنديدي و ديگر...
به خودم قول داده بودم ديگر بوي دردي چنين را هيچ وقت نشنوم...به خودم قول داده بودم,بوي اتر را ديگر نفهمم...به خودم قول داده بودم دانسته بدم بيايد از همه ي اينجاها...قول داده بودم" انزجار" نگذارد يادم بيايد..
اما, من آمده بودم...نه ايستاده كه نشسته...پس رفتنم كمي مراسمش طولاني تر بود...اصلا حواسم نبود چيزي يادم هست يا نيست...يادم نبود چه قدر حق دارم بخندم...
فقط درك مي كردم كه آمده ام...من باز هم
با همه گريز, باز هم, تن داده ,آمده بودم...
... بگذريم...
تو آمدي يا نه نمي دانم..اما من حرفهايم را زدم...به تو گفتم كه چندي ست عاشقه كفش دوزك ها شده ام...گفتم كه سفارشه دوستانه را بهتر ادا مي كنند...و لازم است تو هم سفارششان كني...
گفتم كه به كفش دوزك ها گفته ام : از هر كفشي يك جفت برايم بسازد...
گفتم كه از پابرهنه پريدن ديگر حوصله ام سر رفته...گفتم كه پرش هم با كفش ا رتفاع و مسافتش بيشتر است...
يادم مانده كه كف پايم را نگاه كردي و گفتي
تو هم اينجا مريضي؟...
گلها را كي واست آورده؟...
اگه نه رو زود نمي گفتم فكر كنم يك نسخه ي مسكني هم براي من مي نوشتي...
ولي" نه" را كه گفتم و فهميدي كه من " همراهيم"...كنارم نشستي و من...من همه ي جاها را تعريف كردم با جرعت...
خودخواهي معلومي بود..اما گفته بودم كه... ...تو بايد مي شنيدي...من بايد مي گفتم...
همه ي شنهايي كه چطور لهشان مي كردم و مي رفتم ... بي صدا...و بي رد پا...
تا ما سه هاي ليزي كه تا موجه بعدي رد پايم را نگه داري ميكردند...مثله اين كه يك ماهي ميپريد روي داغي ي خيسه ماسه هاي ساحلي و رده آمدنش مي ماند تا موجي تفاله اش را بريزد باز هم در دريا...
تا آسفالت هايي كه چه قدر دوستشان داشتم وقتي شب مي شد..
تا چمن هايي كه قدم اول را كه برمي داشتم تازه مي فهميدم كه خيسند,و مجبور مي شدم با نك انگشتم تا آخرشان را عجله كنم...
همه را برايت گفتم...من صداي آمدنت را روي تمام اينها يادگرفته بودم.. تمرين كرده بودم چطور بشنوم...مي دانستم صداي رسيدنت را بر شنزار و علفزار و همه و همه مي دانستم...
ولي چنان مشغول بودم كه نفهميدم صداي رسيدن يكي ست...
مي داني اصول را كه بيشتر كني... راحت تر مي تواني شرايط را توجيه كني.... و من نشنيدن را مي گذاشتم به حسابه كم داني ي خودم...
اين را هم به تو گفتم...
صداي يكه ي رفتن را فهميده بودم اما آمدن را...چه ميدانم....؟
گلها در دستم تلو تلو مي خورند...بويي نداشتند ديگر....و من غرغرهايم تمام شده بود,ا نگار...
يك شاخه اش را نگاه كردم... كنار صورتت نگاه داشتم و يك عكسه دونفري براي خودم گذاشتم... تو با گل...به هم نمي آمديد..." بي تعارف"! رنگت عجيب غريب تر از آن شده بود كه بتوانم شبيهتان كنم...ولي خب شباهت ها اصلا مهم نبود..برايم عكسي مهم بود كه برايم مانده بود... براي الانم...
توضيح:دلم هميشه از اون دوربينهاي فوري مي خواست كه فيلم توش بي حرف نمونه...ولي خب...فيلم تا آخره 36 تا بايد صبر كنه!تا چاپش كنم...
باگلها بلند مي شوم..بوشان مي كنم...بويي ندارند... پلاسيده اند...به پله ها ماليده شده اند... هيجانم له شان كرده...با پايم پداله سطله زباله را لگد مي كنم...سرش باز مي شود... جاآماده است...و گلها را مي گذارم آنجا...
و مي شنوم:"كاش در بستر بيماري ي من,حجم گل چند برابر مي شد..."
مي روم براي انجامه و ظيفه ي دوست داشتنيم...
گاهي بعد از يك لحظه همه چيز ابهت پيدا مي كند و همه مقدس مي شود...آري..برايم مقدس است...از پنجره نگاه مي كنم... صبح شده...با همه ي علايم...وقته زيادي بوده ...
انگار فقط يك كلمه را از ديشب به ياد دارم...
هجرت!
....
آرامشه سفيد!
.....
و صبح....
Sunday, April 27, 2003
خداحافظي
يك دفتر ديگر هم بسته شد .
خاطرات هنوز هستند . بعضي فراموش شدند و بعضي فراموش خواهند شد.
مي دانيد راهش را نمي دانستم . راهش اين بود كه نخواهي فراموش شوند .
امروز كه مي نويسم ، دلم رنگ مهرباني را مي شناسد و آواز پرندگان را چشمانم ، آبي مي بيند .
..
امروز كه مي نويسم همه ي آنچه را از دست داده بودم با خود دارم ، بدست نياورده ام اما به ياد دارم . به ياد خواهم داشت .
بايد گلهاي باغچه را آب بدهم و چراغهاي خانه را روشن كنم .
همه ي گلدانها خانه را هم شكستم و گلهايش را در خاك كاشتم . مي دانم برايشان سخت است اما من عادتشان مي دهم .
مي دانيد ، من خودم را هم عادت دادم كه هيچ چيز و هيچ كس را فراموش نكنم .
همه را به ياد دارم و هر روز با خودم مي برم به زندگي .
با همه ي يادها زندگي مي كنم و حفظشان مي كنم . هر چند امروز زندگي با يادها ، روزمرگي را به يادم مي آورد اما چه مي شود كرد . همه ي گلبرگهايي كه چيده بودم را باد برد . براي همين است كه گلها را در خاك كردم تا ديگر هيچ وقت ، هيچ كداممان ، نه ّ من ّ و نه ّ ماهي ّ پرپرشان نكنيم .
..
اما امروز يك شروع است . شروعي با خيال .
از امروز كه بنويسم فقط براي خيال است كه تنها عادت ناموزون است كه روزمرگي را از يادم مي برد .
...
من امروز عاشقم . عاشق زندگي اي كه شايد سياه و خاكستري به نظر بيايد اما چشمان من همه را قرمز و سفيد و آبي و سبز مي بيند . نه كه خاكستري ها را نبيند ، نه .. مي بيند و دوستشان دارد . همه را با رنگ خودشان مي بيند اما همه را فقط سفيد و آبي و سبز و قرمز معني مي كند .
معني شان مي كنم تا زنده بمانم .
..
شروع يك ّ من ّ :
من عاشقم . پس هستم .
Friday, April 25, 2003
گفتني ها را خواهم گفت اما مهلت مي خواهم ...
با صداي بلند خواهم خواند اما مهلت مي خواهم ...
روشني ها را قاب خواهم كرد اما مهلت مي خواهم ...
دوست داشتن را شروع خواهم كرد اما مهلت مي خواهم ...
طعم عشق و محبت را حفظ خواهم كرد اما مهلت مي خواهم ...
امروز آسمان آبي بود و قناري مي خواند ..
امروز تازه يادم آمد كه بهار آمده است ..
فردا دوباره خواهم نوشت ولي از اميد ..
فردا كه بيايد خواهم خنديد و عاشق خواهم بود..
عاشق زندگي و فراموش خواهم كرد ..
فردا كه بيايد دوباره خواهم ساخت ..
آري زندگي زيباست .
طعم عجيبي است
طعم است..اين را مي دانم...چون حسش كمي فرق دارد...
سبكي ي عجيبي ست...
مثل وقتي نگاهت به زمين است ...و بعد ناگهان اراده ات كه نه,صدايي هم نه...خودت مي سنجي كه سرت را به اسمان كني...
و بعد نگاه مدتها يت مي خورد به يك بادكنك.. كه سر مي خورد به بعد هاي اسماني...اصلا فكر نمي كني چند وقت از تولدش گذشته...به قبلش هم فكر نمي كني...فقط قند در لدت آب مي شود...
و دستت تند و تند برايش تكان مي خورد...
فقط مي داني كه عصباني نيستي...
عجب حكايتي ... چه قدر خوب است... خوب !...
و من دلم ,هوس مي كند سنگين شود و سنگيني را جمع كند و زار زار هايش را نگه دارد...و زيادشان كند...تا باز هم اين طعم تكرار شود...
عجيب سر گيجه اي ست...
دلت مي خواهد بعدش از پنجره ي بزرگه وسطه هال ,هل داده شوي...
خوب است...
هرچند...
دستم را,محكم گذاشته ام بروي يك گوشه كه گول بخورم...اما...
اين طعم عجيب يادم مي ماند....
طعمه بخشش.....!
يادت هست مي خواندم " عاشق كه شدم ,دنيا يك بادكنكه قرمز شد و به هوا رفت...آنقدر بالا كه به خورشيد چسبيد و تركيد..."...
خب,حالا ديگر مواظب نيستم كه دفعه ي بعد به دنيا نخ ببندم ...ديگر نمي بندمش...كه فرار نكند...ديگر مي گذارم باز هم برود و گم شود...باز هم بالا برود و...
و اين را طعم به من ياد داد... ماله من نيست...اما ...طعمش مرا هم محو كرده...
هرچند دستانم را نگاه مي كنم تا درزي جا نمانده باشد ...اما...
راست مي گفتند:" مصلوب كننده بيش از مصلوب رنج مي كشد..."
حكايته غريبه خوبي ست...
ظهر خوبي ست...براي دستانه مردده من...براي بعد هايي كه نمي دانم...و براي نيازي كه مي بينم...
آري...ظهره خوبيست...
Thursday, April 24, 2003
آرام...آرام....
من صداي لبخنده معصومانه ندانستم...
و من... گفتن نتوانستم...
اما...بگذار شب كه خلوت شد...من هم از" تو" بنويسم...
" از" يا " براي"...نمي دانم...!
براي " من"ي كه قصه هاي شبم را همه روبه او بالا و پايين مي كنم...
تازه ,از آن دو كلمه كه همه منتظرش هستند هم چيزي يادم نمي آيد...
چند شبي ست دلم مي خواهد, مي شد,سپرده شوي به سره قله ها...آخر برفها دارد آب مي شود...مي خواهم هويدايي آنها را لمس كني...
قله ها و ابهت را...و اين جا را..از آن بالاها...
بخارش هم نوازشت مي كند.....
چند شبي ست...دلم بروي خودم خم شده " هي" مي زند و كنار مي تاراند و مي گردد...
قصه اي را...ترنمي را
...
شعري را...
قدمي را ...
با و تايي را...
گاه يك باره بيرون را مي دود تا شايد آنجا چشمش عاري شده گلبرگي را ببيند...
با رنگه سرخ و سفيد...
چند شبي ست... رنگه قرمز كناره هرچه بوده ديگر نيست... رنگه سفيد را هرجا رها كردم ديگر تشخيصش نمي دهم...
جاهايي كه قبلها رهايش كردم... حال كه سراغش مي گيرم... ناب نيست!..
هنوز هم مي گردم...
بيراه هم راه بودنه؟اما من مشتم را از كنون بسته ام و حساسش كرده ام...
چند شبي ست يك تكه كاغذه سفيد زيرم گذاشته ام و وسطه جاده نشسته ام...و بلند بلند فكر مي كنم...و مواظبم...
آهاي آهايم شده بازي با انگشتانه خاك...بگو كه فردا شده...بگو ...
بگو... گله مريم تو بگو...!
تو بگو كه فردا آمده...نه؟اگر تو هم بگويي فكر كنم كافي ست,نه؟
...
نمي ترسي كه؟...
نه!جوابه معلوم را مي پرسم ,كه چه؟
...
مي دانم كه نمي ترسي...
ولي من چند شبي ست مي هراسم...از اين بي گاهان...ساعت را از ياد برده ام اما...اما ميله هايم را آورده ام تا ببافم...
خوب است؟...شايد اگر فردا را بدوزم به همه ي شب ,خوب باشد... من اينجايم..ميانه ي سمته راسته اينجا...
با انگشتهاي معلق...و با ميله هايي آماده ...بيا!...
... بي ترس .. اين تركها هم آسيبي نمي رساند... طبيعته فصل است براي تنه كوير...
بيا...
من مواظبم...نشسته ام تا تسلتم جمع شود ...بيا...!
Wednesday, April 23, 2003
براي تو هم مي نويسم .. تو كه هنوز دوستت دارم .. تو كه بخاطرت مردم ..
تو كه هنوز ، هر روز صبح اول كاري كه مي كني ، سر قبرم مي آيي و حرفهايم را مي خواني و فاتحه اي مي گويي و مي روي ..
گول خيسي سنگ قبرم ، خنده ي گل مريم ام ، نور شمع سفيد آب شده ام را هم نمي خوري .
..
مي آيي و مي خواني و هيچ نمي گويي .
..
نمي دانم چقدر مرا بادت هست ، نمي دانم هنوز دوستم داري ،نمي دانم موفق شده اي فراموشم كني . از تو هيچ نمي دانم ...
فقط مي دانم كه مي آيي و مي خواني و هيچ نمي گويي .
فقط مي دانم كه دوستت دارم و فراموش كردنت برايم از مردنم هم سخت تر است .
اين را هم مي دانم كه بايد هر روز دعا كنم تا از يادم ببري .
..
نمي دانم ، مي داني چقدر برايم سخت است .
..
اگر گذشتن از چشمهايم ، گوشهايم ، روحم ، رنگم ، به نظرت سخت و دردناك مي آيد .. حال كه از تو كه همه ي هستي ام بودي ، گذشتم ، چه مي گويي ؟
واژه اي برايش داري ؟ به نظرت كلمه ي ّ سخت ّ و ّ دردناك ّ عظمت دردي را كه كشيده ام ، اشكي را كه ريخته ام ، تويي را كه از دست داده ام بيان مي كند ؟
چقدر اين واژه ها حقيرند و من بي تو ّ هيچ ّ ام .
وقتش رسيده تا براي تو از تو بگويم . .. تويي كه روزي از من دلخور بودي .
..
يادت هست ، رهگذري بودي در قبرستان .
نمي دانم خيسي ي سنگ قبرم ، عطر گل مريم ام ، يا شمع سفيد آب شده ام نظرت را جلب كرد
كه كنار قبرم آمدي و فاثحه اي خواندي .. هنوز به ياد دارم .
نمي دانم چه بود كه نظرت را جلب كرد كه هر روز آمدي و فاتحه خواندي و برايم حرف زدي .
هر چه بود دل و روحت آنقدر صاف بود كه سايه ات خانه ام را تاريك نكرد ، كه هر روز وسوسه ام كرد تا روح خاكستري ام را سفيد كنم و از قبر بيرون بيايم و گل مريم ام را آب دهم و سنگ قبرم را خيس كنم و شمع سفيد آب شده ام را برايت روشن كنم .
نمي دانم خيسي ي سنگ قبرم ، عطر گل مريم ام ، يا شمع سفيد آب شده ام نظرت را جلب كرد
كه هر روز كنار قبرم آمدي و فاثحه اي خواندي و تسكينم دادي ، هر چه بود دل و روحت آنقدر صاف بود كه دلم نيامد كه هر روز يادآوري ات كنم كه ّ من مرده ام ّ .. دلم نيامد كه برايت بگويم كه براي شنيدن جواب حرفهاي هر روزت بايد مثل من مي مردي ..
دلم مي خواهد زنده بماني و گاهي سر قبرم بيايي و برايم فاتحه بخواني و حرف بزني ، حرفي كه از دلتنگي و دوست داشتن نباشد.. از آينده ات بگويي .
مرا ببخش كه يادآوري ات نكردم كه ّ من مرده ام ّ .
اما مرده ام هم دوستت دارد .. مرا ببخش .
راستي هنوز از من دلخوري ؟
اشكهاي گل مريم را ديده اي ، براي ّ من ّ است .
مي خواهم از گل مريم ام بگويم.
گل مريم من سفيد است و ظريف ، شاخه ي بلندي ندارد اما گلهايش پر گلبرگ است .
هر روز در گلدان من مي نشيند و به حرفهايم گوش مي دهد . گاهي حرفهايم را مي خواند و برايم اشك مي ريزد.
گل مريم من با ساقه ي كوتاهش پر از غنچه است . غنچه هايي كه منتظر ميلادند . ميلادي كه قرار است ميمون باشد .
غنچه هايش كه باز شوند ، ساعت 6 عصر كه بشود ، بويش همه ي اتاقم را مي گيرد و مرده ام را زنده مي كند و مست بويش مي شوم و هيچي ام را فراموش مي كنم .
گل مريم من گاهي از خشك شدن غنچه هايش اشك مي ريزد و من فقط نظاره مي كنم .
گل مريم ّ من ّ خوش بوترين گل مريم دنيا است .
...
يادش بخير . اين نوشته رو روز اولي كه فرشته ي مرگ را ملاقات كردم ، نوشتم .
گل مريم من كمي پژمرده شده است . شايد بعد از مرگم هر روز اشك مي ريزد . شايد ميلاد غنچه هايش هم ديگر شادش نمي كنند . شايد گل مريم من ديگر عطرش را در اتاقي كه نيست شده ، براي مني كه مرده است پراكنده نمي كند . نمي دانم .
اما اين را مي دانم كه هنوز به من وفادار است .
با وجود همه ي گلبرگهاي پژمرده اش ، غنچه هاي پرپر شده اش ، برگهاي خشك شده اش هنوز ، هر روز ، سر قبرم مي آيد و برايم فاتحه مي خواند . در گلدان كنار قبرم مي نشيند و نقش بازي مي كند . نقش ّ شاد بودن ّ را بازي مي كند تا روحم را روشن كند .
اما ّ من ّ آنقدر گل مريم ام را دوست دارم كه دلم نمي آيد كه به او بگويم كه خاكستر شده ام .. مرده ام اما در خاك ، نقش زنده بازي مي كنم ... فقط نقش بازي مي كنم
؟؟بگو! سيل مي آيد نه؟
قرار ست همه ي خانه ها را سوار كند... نه؟
قرار است همه گلها و درختان را نيلوفره آبي كند... نه؟
قرار است بنشينيم و همه از ته دل با هم بر ويراني فحش بدهيم, نه...؟
قرار است ...
كودكان عروسكچه ها يشان را گم كنند و ,يكه ,براي نجاتشان راه بيفتند.. نه؟
قرار است نمازه وحشت بخوانيم .. نه؟
...ببينم؟,اگر سيل بيايد گلها هم رنگ پس مي دهند.. نه؟
برگها هم, نه؟...
ببينم سيل از قلب هم عبور مي كند..نه ؟آنجا هم يا هست.. نه؟
ما غرق مي شويم يا نجات پيدا مي كنيم؟
ما مي مانيم ..خب قرار است كه دسته جمعي گريه كنيم ..نه؟...
آبهايي كه سيل را مي سازنند گرمند, نه؟
اگر بگويي گرمند...خيالم راحت تر مي رود پي ي فعلنش... نه؟...
اگر سيل بيايد ديگر هيچ كس منتظر نمي ماند..
نه قايقي منظره روان شدن...
نه,مني براي جاري ماندن...
نه...تويي براي فراري شدن...نه, ريشه اي براي جان گرفتن
.. نه,اويي براي خيس شدن..و نه ,جايي خالي براي به ياد افتادن ...
فرق مي كند, نه؟
هيچ جا معلوم نمي شود... نه؟...
هيچ كس حواسش نيست... نه؟...
مي گويي بيايد... نه؟...
بهار است و همه چيز مهياست.... ميگويي...
نه؟...
Tuesday, April 22, 2003
سكوت مي كنم تا باد بيايد و بوزد و مرا با خودش ببرد .
سكوت مي كني تا باد بيايد و بوزد و نسيمش آرامشت دهد .
سكوت مي كنم تا باد بيايد و بوزد و خاطره هايت را ببرد .
سكوت مي كني تا ّ من ّ و خاطره ها را بر باد دهي و بروي .
سكوت كن ..
ّ من ّ هم سكوت مي كنم .
Monday, April 21, 2003
مي خواستم اين را هم بگويم :
كاش ّ من ّ نقاش بودم تا مي توانستم غمهايم را جاي تابلو قاب كنم ... نمي فروختم ... مي سوزاندم . .
خب .. در خانه را تميز كردم با آب .
يك شاخه گل مريم هم گذاشتم .. بايد يك شمع سفيد هم روشن كنم..
خب همه چيز مرتب است.
حال هر كدامتان بياييد ، باورتان مي شود كه من تنها نيستم و قبل از شما كسي به ّ من ّ سر زده است و فاتحه اي خوانده است..
از دور سنگ قبرم را با گل مريم و شمع سفيد روشن مي بينيد و مي گوييد روحش شاد ( نمي دانم روح سوخته را مي گوييد يا خودتان هم نمي دانيد و فقط مي گوييد . ).. خلاصه اينكه لبخند مي زنيد و مي رويد ..
مهم اين است كه مي رويد ..
كم كم روزها مي گذرند و شما فراموش مي كنيد .
حتي ممكن است جاي قبر هم از يادتان برود .
آنوقت ّ من ّ شرط را برده ام .
شما باور كرديد كه من تمام شده ام .. مرده ام .. هرگز نخواهيد فهميد كه خودم را ّ زنده ّ به گور كرده ام.
اما باور كنيد كه من به همان نگاه از دور و همان ّ روحش شاد ّ كه مي گوييد راضي ام .
خش..خش..لخ..لخ...
همه ي پاهاي عالم انگار ماله من شده اند و من همه را مبعوث كرده ام كه مرا ببرند...دستي را خواستم تا با گستاخ ترين خطوط ...بطلاني كشد بر همه ي معنيم...
نشاني ها را دور كند از مرگ آورترين لحظه هاي انتظارم...و از بي دادترين لحظه هاي ماندگاريم...
كليد داران را داد زده ام كه: هين! بيايد...!
اين اسمه شبه همه ي فرشتگانه بهشتي و آرام...!
و اين نسخه ي مرموزه همه ي روياهاي نابه من...!
بگيريد...
و پاهارا كشيدم بروي بي برگ ترين و ناپاييزي ترين راهك ها...و چنان روانه شدم كه شايد همه باورشان شد فصلها بي نوبتي كرده اند
...
حتي كسي...اويي...به تعجب نيز سر مژ نكرد...ولي خب عادت عجيبي ست اعتقاد به ابليس...
اينجاست كه " حقيقتي را فريبنده تر از دورغ "لمس مي كني...و برايت راه نمي ماند جز توصل يا...
اكتفا به پوزخندي مهمور...
هرچه پاها را بيشتر مي كشي...جز دودي كز خويش سر زده و ديده هايت را مي چكاند...هيچت ب شارتي نيست...
حداقل گامي كه بسنده كني به ترديدي...
يا ا عتباري كه وسيله كني براي بي شگوني ي سيلانه اين باره...
...يادت هست كه..:" و قلبم در خلا تپيدن آغاز كرد..."
خش خش...لخ لخ...
پاي مي كوبم... مي خواهم با برگ و پاهايم تنها بمانم تا ابد...
نترسيدي؟
براستي " از كدامين صحرا بايدم گذشت,تا بگذرم..."
...ديگر قاب آسمان را براي دلم كوچك نمي كنم...و ديگر...
مي گويم...: تعلقه بي سعي هم شايد نعمتي ست...
بخواب...آرام...من گسسته مي گويم...چون مصلحته كنجكاوي تو را مي دانم...
و من با صدا مي روم...
چون حده قلبه خود را محكوم كنم به
! " ويرانه سازي يه يك ويرانه"!...
بخواب
... من مواظبم..
اما اين بار از لابلاي قبلها...
Sunday, April 20, 2003
سايه اي بر دل ريشم فكن اي گنج روان
كه من اين خاك به سوداي تو ويران كردم...
من پياده آمده ام..همه كوچه ي تاريكمان را...
سرم همه ي ابرها را وارسي كرد...
چشمم همه ي قدم هايم را شمرد...30 تا بود ,به خدا...
دستم را براي اتمام بي خيالي به كناره ي ديواره هاي خانه هاي رو به ازدحام هم كشيدم...واز خش خشش چندشم شد...
همه چيز را لمس كرده ام...
جز اكنون را....راز را اگر نديده باش
...
نمي فهمي...درد را اگر نبوده باشي... نمي تواني...
مشق را اگر نوشته باشي... جريمه نمي شوي....
...
دستم تكه تكه شده...هر تكه اش به طرفي تقلا مي كند...و من يك چيز را مي يابم...من تازه گي ها از اپرا بدم مي آيد... زيبايي را بين همهمه نمي توانم گزيدن...
تازگي به درد نمي خورد هيچ چيز...
خودم را به خواب مي زنم تا قصه بشنوم...خودم را آسيب مي رسانم تا خلاص شوم از هرچه بهاست...
و تازگي ها از روي نشانه هايم مي فهمم كه جايي جا مانده ام...
پشت هر سنگ كه دمي سر كج مي كنم براي جستن...انگار تكه اي حواله مي ماند براي قصه ي قابيل...
ماه هم ديده مي شود...نگاه كن
! خب من مي خواهم ببيني...خب من مي خواهم حتي همه را همين امشب نشانت دهم...ولي باشد....قصه ي برگه گله ياس باشد براي بعد...شوره پروانه ي سودازده هم باشد براي عصرت ...حلزونها را هم ...حتي بوسه ي موهاي عروسك هم بماند...حتي سردي هم بماند...باشد...
سيرابي را نمي توانم نثارت كنم...اما... ترنم را چه را....كهكشان راه شيري راگفته ام به جاي انبوهي ي ستاره ها بيايد...تا شب به ترتيب شمرده شود امشب....
بگذار طي شود هرچه بايد.... رسممان همين بود...يا دستها را گره كن يا بيرون بزن و برقص بر هرچه ها....
چه بگويم...؟
فقط مي گويم..چشم...
باز باران می بارد و من خسته ام ..
آری قاصدک آسمان آبی است اما باز باران می بارد . بارانی که رنگش رنگ خون است و بویش عطر غم..
آری می بارد آنچنان سخت می بارد انگار مثل هر شب قرار است پایانی در کارش نباشد .
اما باران امشب رنگ و بویش فرق می کند . امشب دلم گرفته است مثل هر شب اما خسته ترم .
خسته ام از جنگیدن .. از تلاش برای فراموش کردن .. فراموش شدن ..
خسته ام از دروغ گفتن به خودم . به او . خسته ام از نقش بازی کردن .
..
ماهی
امشب خسته ام .
همین !
..
دلم فقط باران می خواهد به همان رنگ و بوی خاکستری . دلم می خواهد هر چه هست بیرون بریزم .
..
گل مریم
امشب خسته ام .
همین !
..
دلم زندگی می خواهد. وجود می خواهد . هستی می خواهد . خسته ام از " هیچی " . از رنگ کردن خودم خسته ام .
..
دریای آبی
امشب خسته ام .
همین !
..
دلم می خواهد همه ی لباسهای عروسکم را پاره کنم و دور بریزم . دلم می خواهد لباس نو برایش بخرم . لباسی که عطرش این نباشد .. که رنگش غم نباشد .
..
دخترک سبز پوش
امشب خسته ام .
همین !
..
همه ی گلهای باغچه را که آب داده بودم کندم و پرپر کردم . خودخواهی بود که شاد بودن گلبرگهایشان هم عذابم می داد. دلم در آرزوی یک جعبه رنگ مانده که به جای سیاه و قهوه ای و خاکستری .. سبز و سفید و قرمز داشته باشد ..... که خودم را سبز کنم .. او را قرمز .. امشبم را سفید ..
..
..
امشب خسته ام .
همین !
..
..
خیال محالی است اگر بخواهم که امشب .. فقط امشب که خسته ام بگذارید لباس خاکستری بپوشم و عطر غم بزنم و گریه کنم .
فقط امشب بگذارید نقش بازی نکنم .. نقش نقش خودم باشد .. به حال خودم فقط اشک بریزم ..
خیال محالی است اگر بخواهم برای پاره کردن لباسهای عروسکم و کندن گلهای باغچه ملامتم نکنید .
فقط امشب بگذارید باران ببارد .
از فردا دوباره دروغ می گویم و نقش بازی می کنم و می خندم ... گلها را آب می دهم و موهای عروسکم را شانه می کنم . گلهای قاصدک را نمی چینم و با گل مریم از امید می گویم . برای ماهی حوض را پر از آب می کنم .
قول می دهم از فردا دختر خوبی باشم .
اما امشب را بگذارید به حال خودم باشم .
بگذارید آسمان ببارد .
فقط امشب ..
امشب خسته ام .
فقط امشب ..
Saturday, April 19, 2003
یک جای خوب .... برای گفتن یک حرف خوب * ...
یک گوش شنوا .... برای شنیدن یک درد تلخ * ...
یک انسان آرام .... برای شنیدن یک اتفاق سخت * ...
... تو ...
کنار سنگ قبر "من" ... ساکت ... آروم ...
* دوستت دارم ...
* مرده ام ...
* بخاطرت هیچ شده ام ...
..
خب حرف خوب را زدم .. درد تلخ را گفتم .. اتفاق سخت را نشان دادم .
حالا گوشهایت را بگیر و برو .. سرت را برنگردان .. در پشت تو .. در گذشته ات " هیچ " نیست . " من " نیست شده ام .. راحت و سبک به آینده پرواز کن .. فراموش کن ..
" از دل برود هر آنکه از دیده رود "
خب . خوب شد که باور کرد . خوب شد که رفت . هر چند اگر نمی گفتم هم فراموش می کرد چون من که " نیستم "...
" از دل برود هر آنکه از دیده رود "
خب . خوب شد که باور نکردم . خوب شد که نرفتم . از دل هیچ شده ام هیچ چیز و هیچ کس فراموش نخواهد شد . همیشه با تو خواهم شد با همان دل هیچ شده و روح خاکستر شده ...
...
کسی که منو نمی بینه ؟ می بینین ؟ من نیست شده ام ها ...
..
خب . خوب شد که همه باور کردند .. خوب شد که هیچ کس " من " رو نمی بینه .. من = مرده
..
جمله ی کوتاهی است .. من = مرده
تو که دوستم داشتی و می خوانی ..
تو که مرا نمی فهمی و می خواهی دوستت داشته باشم ..
تو که می خوانی و نمی دانی که دوستت دارم ..
حتی تو " ماهی " ی من ..
حتی تو که از من دلخور بودی ..
حتی تو گل مریم ...
یادتان باشد که هر روز تکرار کنید تا باورتان شود ..
من = مرده ..
.. تمام شد ..
دیگر از " من " نپرسید .
.. مرده است ..
برای تو .. منتظر جواب پیغامت نباش ..
برای او .. منتظر شنیدن صدای من نباش ..
برای او .. منتظر هیچ حرف و جوابی نباش ..
صدایم شکسته ... گوشهایم کر شده .. چشمهایم کور شده .. حرفهایم تمام شده .. " من " تنها در خاک خفته ام ...
.... " من " مرده ام ... می فهمی ؟
برف مي بارد...
و من از آسمان دلخورم...يادم مي ماند كه شبي از شبهاي تازه ي بهار, رسم را شكست...
و شبي از شبهاي بهار بر شكوفه هاي اقاقيا نشست...و درختان را در اوج به زمين كوفت و باريد...
يادم مي ماند كه دستهاي پر شوق را مات گذارد و بر بي بهاري ي تن خود و فرار از سايه ي نسيان ," يخ" باريد بر ذهن هاي نو...كه او هم با آن همه وسعت از تنها ماندن ترسيد ...وماتم را نمودار لحظه ها كرد...
باز هم سرما...باز هم سرما...
كه بود كه مي گفت بهار است...رسم تازگي ي آسمان و هوارا كه بود كه شاخصه اي مي دانست براي نفس هاي عميقه پر شور...كه مي گفت ياد بگيريم... كه مي گفت...خوشبحاله روزگار... ؟كه از غنچه ها حرف زد؟...كه بود كه غره ي طنازه شكوفه ها را نشان داد...؟
جوابه من چه شد....
من پنهان مي شوم...
درختان پايه ها را پس مي زنند...
آهن ها را به زير ساقه شان ببريد... حكم است كه راسخ بمانند...
پيچشان كنيد به هوا و زمين... درختان نوازش را رد مي كنند... اتصالات را بسته بندي كنيد... مصلحت است كه "بي خم" يخ ببندند... آسمان اجازه نداده سر خم كنند...
درختان چوپان مي خواهند... پروانه ها مي خواهند دسته شوند...
گلها سرما را مي بلعند تا شايد كاسبرگهايشان بزرگتر شود...گلها لطافت را نمي فهمند...
برف مي بارد...چه خوب شد كه به گنجشكك گفتم نيايد...
وگرنه جوابه او را چه مي دادم....برف مي بارد
و درختان مي خواهند كوچ كنند...
دلم تنگ مي شود...
تنگ...
Thursday, April 17, 2003
گنجشكك اشي مشي لبه بومه ما نشين...
بارون مي ياد خيس مي شي برف مي ياد گوله مي شي...
و ...
يخ مي بندي...
نه!منتظر نباش , سقوطي نيست...
حوضي هم نيست...
نمي افتي...
دلها اينجا مشغول است...گنجشكك اشي مشي...مي گويم: نيايي ها... من هنوز حالم سر جايش نيامده....
من هنوز محوم...من هنوز گوشم بدهكار نيست...من هنوز م سر بالايي را نفهميده مي گذرم...و سراشيبي ها را ندانسته مي روم...من هنوز هم, بي اجازه هضيان مي گويم...و شبها دلم هواي فانوسهاي دريايي را مي كند...
نيايي ها,...بمان...تو كه بال داري...
نه,برو...
من بايد بروبم ... خودم را...و ببارم...
و وزن كنم... ساقه ها و برگ ها را...
قبل روانه شدن بايد نگذارم سنگه روي يخ شوند...مهم است ,مي فهمي كه؟!
باشد؟گنجشكك اشي مشي لبه بومه ما نشين...
بارون مي ياد خيس مي شيب رف مي ياد گوله مي شي...
كاش مي شد,اينها را داد بزنم...
تا باران دانسته بيا يد...
برو!
نمان...
بال بزن...
اما مپر...
اين هم هديه ي توست آخر...ا ز بادها هم نترس...آسيبش متوجه تو نمي شود...بگيرو بال بزن...
چه رويايي...........
Tuesday, April 15, 2003
کسی درد منو نمی فهمه .. کسی باور نمی کنه که من داغون شدم .. چون می خندم ؟؟ .. چون اشک نمی ریزم ؟؟
نمی دونم تاوان کدوم گناه رو پس می دم که باید دنیا اینقدر برام تیره و خاکستری شده باشه ..
می دونی .. وقتی به او گفتم که به خاطر " تو " از " تو " گذشتم .. که به خاطر " همه " .. " هیچ " .. شدم ..
فقط گفت : چه فداکاری ای کردی .. پرسید : سخت بود ؟
می دونی .. من فقط خندیدم .. او مطمئن شد که سخت نبود ...
می دونی .. هیچ کس نمی تونه بفهمه که من خورد شدم ...
می دونی تنها کسی که می تونم براش حرف بزنم تویی .. تویی که حرفم رو می خونی و هیچ وقت هیچ چیز نمی گویی ..
گاهی که " او " از من می پرسد .. شک می کنم که نکند حرفهام از دل نیست که او نمی فهمد ..
پس تو هم هیچ وقت نپرس .. بگذار همیشه در این باور بمونم که تو حرفم رو می فهمی ..
توی این دنیا هیچ چیز نمی خوام .. همین بود که مردن رو ترجیح دادم ..
.. من مرده ام ..
مدتهاست خودم را به خاک سپرده ام ..
مدتهاست که دلم حتی نمی خواهد که برایم فاتحه بخوانی ..
دلم حتی نمی خواهد با سنگ به قبرم بزنی و صدایم کنی ..
دلم دیگر هیچ چیز نمی خواهد ...
دلم حتی دیگه آنقدر در خاکستری ها حل شده است که تو را هم نمی بیند .. حتی آرزوی خوشبختی برای تو را هم از یاد برده است ...
می دونی .. دلم دیگه حتی نمی خواد که " او " که از من دلخور شده است هم همراهم بیاید ...
دلم دیگه حتی از یک " هم " داشتن هم گذشته است ..
دلم دیگر هیچ چیز نمی خواهد ...
" من " دراین خاک .. کنار همه ی این کرمها و حشره ها ..
دور از " تو " .. تویی که می خوانی و دوستم داشتی ..
دور از " او " .. او که حرفم را نمی فهمد و می خواهد دوستش داشته باشم ..
حتی دور از " او "... او که از من دلخور است و دوستش دارم ..
دور از " همه " .. تنهای تنها ام ...
من تنها .. در خاک .. مرده ام ..
"" اما هیچ کس نمی فهمد ""
و هنوز باران مي بارد ... خب بهار است ديگر...
زير باران همه چيز خراب مي شود... من مي خواهم كهنه بمانم.... مي شود؟
این را برای او می گویم که از " من " دلخور است ..
دوست دارم باور کند که فراموش کردن برایم سخت است ..
خودش خواست تا حرفهایش را فراموش کنم .. خودش گفت که دیگر از دلتنگی و دوست داشتن حرفی نزنیم ..
چون دوستش دارم قبول کردم .. اما ..
این را برای او می گویم که از " من " دلخور است ..
قول میدهم که دیگر نه از دلتنگی بگویم و نه از دوست داشتن .. اما..
اما ای کاش به جای دلخوری .. یادم می آورد که به پایان نیندیشم .. که همین دوست داشتن زیباست
سلام می کنم و اشک می ریزم .. نه برای تو ..
می دانستم که باید حرفی بزنم .. جلوی اشکم را بگیرم و تسکینت دهم ..
می دانستم که آمده ام تا بیدار بمانم برای تو .. تویی که همه شب برایم لالایی گفتی .. مراقبم بودی .. از زیر آبا .. با دوتا چشم قلمبه .. یادت میاد همه ی اون شبها ...
امشب نوبت من بود .. اما ..
می نویسم و اشک می ریزم .. نه برای تو ..
خودت بودی که یادم دادی ..یادت میاد .. اون روز که راز مارمولی رو برات گفتم .. تو بودی که یادم دادی که اگه یه روز از اوج افتادم .. گردن اوج رو بگیرم .. اگه افتادم .. دیگه هیچ وقت به خودم اجازه ندم که به بالا نگاه کنم..
یادت رفته .. همان شب را می گویم.. که " پایان " را گفته بودم .. همان شب که حتی مرگ هم آرامشم نمی داد .. تو بودی که برایم آن قصه را گفتی .. یادت می آید کدام را می گویم ..از همان قصه بود که اسم اینجا را " قصه گوی شب " گذاشتیم...
می خوانم و اشک می ریزم ... نه برای تو .. برای خودم .. که باور کردم که معلم شبها نمی خوابد ... که معلم دروغ نمی گوید ..
با " من " چه کرد آن قصه .. از تو پرسیدم آخرش چه می شود .. تو گفتی هیج کس تا آخرش نیامده است تا بدانم آخرش چگونه تمام می شود ..
ماهی .. ماهی ی قصه گو امشب منتظر قصه است ؟؟
منتظر همان قصه ی بی انتهایی ؟؟ که چی ؟؟ که صبح بیاید ؟؟ که فراموش کنی ؟؟ ...
می می خوری تا غم میخواره بودنت را فراموش کنی ؟؟!!
باشد .. اگر فکر می کنی تسکینت میدهد ...می گوبم ...
یکی بود .. یکی نبود ...
نازی ...
.......
.......
Monday, April 14, 2003
كاش صبح بود....شايد بي بهانه تر ميشد طي كرد...شايد...
بلند شو....!پاشو ديگه!خواب كه بودي من همه ي بند و بساطا رو با اين قيچي كندم... شمع ها رو هم فوت كردم, سبك و سنگين ها رو هم خودم تنهايي انجام دادم...
پاشو ديگه!خواب كه بودي منم همه جور آوازو يادت دادم...فقط كافيه چشاتو باز كني تا حفظشون شي...همشون قشنگن,...نمي خواي ببيني؟ هان؟
پاشو...!يادت باشه هر وقت دلت گرفت ,گريه كني... همه جاي اين كره ي زمين كه بري گريه يه معني داره...همه وقتي گريه مي كنند چشماشون آبي مي شه...پس حرفت آشناست.. همه مي فهمنش...يادت باشه ها.. چيزي رو غورت نده...به غير از قرصاي ويتامينت ...,فقط كافيه بيدار شي تا اونا هم اثر كنن,فقط اونا حق دارن غورت داده شن...همه چيزويا بيارش بيرون يا بندازش بيرون...يا هولش بده بيرون...ولي سعي كن تا مي توني," ابرازش "كني... خب؟!
پس خنده و گريه..اين زبون بين المملي من و تو و همه ي آدم هاست...جلوي چشاتم نگيري ها,نزار " شك "كنن, مامان مي گه,چيزه خوبي نيست!
از خنده هم چيزي نمي گم ,چون يادمه با اصول بهت ياد دادم... كي و كجا و چطور بخندي...پس ياداوري نمي كنم... مامان مي گه:تكرار آدمارو از صرافت مي ندازه...(درست نوشتم ,صرافتو؟)
پاشو ديگه!صبحانه هم كه نمي خواد بخوري...
آخه امروز روضه اي... يه اعتصاب هم لازمه... مامان مي گه:خدا يه چيزي از آدم مي گيره در عوضش يه چيزاي ديگه مي ده,خب ديگه امروز خودتو منع كن,تا خدا جاي خاي شكمتو با يه چيزه ديگه پر كنه...!
پاشو...
دكمه ي آخره پيرهنتو هم با سنجاق قفلي محكمش كردم... ديگه سردت نمي شه.... پايينشو اتو هم زدم... واسه بيدار شدن به اندازه ي كافي مرتب هستي...
بلند شو!اين بتادينو (اون مايع قرمز ضد عفوني ي) گذاشتم توي جيب پيرهنت, آخه مامان مي گه اين روزا به هيچكي نمي شه اعتماد كرد!
اگه آسيب ديدي كه مي دونم مهاله,اما خب ممكن هم هست,
, اگه دلت آسيب ديد,پات خراشيد,دستت رفت توي خارا,
پرنده ها انگشته كوچيكتو نيش زدن,حتي اگه لرزيدي,
اگه چرخيدي و دلت ترك خورد,
اگه روي بي خياليت ليز خوردي و دردت اومد,
حتي وقتي عصبانيت چشماتو تار و تاريك كرد,
اگه فردا روزي خواباي بد اومدن سراغت و ترسيدي,
اگه حوصلت سر رفت و داد كشيدي,بازم بگم...
اگه غرورت شكست و كاري نداشتي كه انجام بدي,...
اگه تو راه يهو توي يه ميدون چشمت مجبور شد پشت سرتو ببينه,
فقط يكم از اين بتادينو بريز روي اين دستمال و بزار روي چشمات!
يكمشم بزار روي قلبت...يه كم مي سوزه ...طبيعيه!
دادم مي توني بكشي..اگه لازم ديدي گريه هم بكن....ولي تضمين مي كنم كه اثرش حرف نداره!!!
پاشو ديگه!!!!!!پاشو...
مي گم..."يادته اون روز گفتي يه عالمه وقته داري راه رفتنتو تمرين مي كني كه وقتي به كبوتره و گنجشكاي خسته و روي زمين نشسته نزديك شدي, نپرن!..."
من بهت قول مي دم اين دفعه اگه بيدار شي,حتي اگه بدويي هم ,هيچ كبوتري فرار نكنه!
بهشون گفتم پيشت بمونن ,تا تو به خودت شك نكي...! به اونا هم گفتم كه مامانم چي مي گه!
پاشو!!بلند شو...ساعتو خاموش كن..داره زنگ مي زنه... پاشو!
بيدار شو!مي خواهي التماست كنم...آخر ساعتها هم از آن و قتها هنوز انگار باورشان نشده تو بيدار شدني نيستي!...
ولي من كه باور كرده ام...
بيدار شو.. باورم بسم است ديگر...
نگاه كن!:خ يام تو گفتي كه بسي خواهي خورد ,بي مونس وبي حريف و بي همدم و جفت
گفتي كه به كس نگو تو اين راز نهفت,هر لاله كه پژمرد,نخواهد بشگفت!
اين بيت آشنا نيست!
بيدار شو!يك سال گذشت,يك سال...24 ام,فروردين 81 و حال شد 82!
اتفاق , خبر نداده,آمد و خبر نداده ماند و خبر نداده رفت و گذشت...
چه كسي بود گفت, فراموشي؟ نسيانه دلتنگي را كه يادواره ي ازلي شمرد,نويدم داد؟
پس چه شد؟ چرا دچارش نشدم...!؟
چرا شيشه ها كه غبار مي گيرد..حرفها كه فرقي مي كند,باران كه مي زند...ماه كه كامل مي شود...همش دلم مي خواد واست تعريفشون كنم...چرا صحنه ها و خنده ها جاشون سياه ن شد!؟
كي بود كه گفت ستاره ها مي افتن... كدوم شازده كوچولو بود كه از اخترك جدا شده,اومد و رسمي رو گذاشتو بعد...پاشدو رفت...؟با سفينه اومد و بي وسيله رفت!كي بود...؟نشون خودشو دادو رفت...يه اسم اخترك...يه جاي نگاه كردن...يه نگاه ستاره...ولي تو چي؟ هان؟
بلند شو...مي بيني كه همه را برايت آماده كرده ام...
نگو داغم نو شده..نگو زخمي سر باز كرده...نه؟!
اين منم كه كهنه شدم...نه اينا...
پاشو تا يه سالو واست تعريف كنم...جاي چهره ي هيجانيت وقته حرف زدنم خاليه...
بلند شو!
آخر بي انصافي تا كجا؟
سادگي ي فرود و بي پيرايگي ي ترك تاكي؟
باور اتفاق برايم مسخره شده..."از صرافتش افتاده ام!"
به اين زودي؟
ببين من مانده ام و تصميم ها و صداها و يكه گي ها و خنده ها...
واي واي واي...يك سال رفت!يك سال رفت! و من شمع ها را به ياد يك سالگيت امشب هم فوت كردم...
و من چند بار پشت سرم را آب ريختم... تا من هم روانه شوم...
و نوشتم...
آري فراري نيست...من هم روزي مي روم... اما تو نيستي كه تحمل كني,نيستي كه ببيني!..من تنها مي رم...
يك سال رفت...و شايد سال بعد كه برسدوساعت كه زنگ بزند...من م نباشم كه شمعي فوت كنم...
يك سال گذشت... دلم برايت تنگ شده...يادت مي ايد,همين روز بود كه بي خبر, مردي...!
كه به گمانم بي خداحافظي رفتي...
كه من ماندم و خزيدم به زير همه ابها و گرفتار ماندم بر حدس ها...
و حباب ها را سبك و سنگين كردم,و شدم سند دار فرصتهاي آبزيان...
و شروع كردم به هضيان گفتن!...
و تو باز هم مرده بودي..من فرق مي كردم اما سنگ قبر تو سر جايش بود...و زيرش...تو بودي و ....
و من خودم سنگ قبرت را خواندم...
مثل برگه ي اول شناسنامه ات بود كه با هم مسخره اش كرديم...واي يك سال گذشت و من.. به مارمولي گفتم كه دستمو از گردنت گرفته بودم كه ...تو منو پس زدي و خودتم...كاش بر نمي گشتم....كه نگاه آخرو واسه خودم نگه دارم...
بيدار شو!بلند شو...مستم كن..اصلا دورم كن...
حرف بزن...پاشو !
خش خشو نوشتم...آسمونو...بيا...اقلا پاييزو تو بگو تا منم باورم شه كه صدام بي علت نيست...
يا تو هم هضيان زده ام مي خواني...؟
پاشو!جايي هست....(نه پشت دريا ها...) پشت اين پله ها...اگر بلند شي...ديده مي شه...يه جاي فرود..يه جاي خروج....
واسه تو درستش كردم...
وقتي افتادم زمين هم پسم زد...
هي حل شد كه ديگه بهش نچشبم...
اين شد كه تا يه عمقي تونستم يه راه فرار بسازم...
اگه بلند شي...ميبيني كه راه اطمينانه خوبيه...يه مخفي گاه واسه همه سفينه ها و هواييها و زمينيها...
پاشو...بيدار شو...
بيا و بگو, فرق هم كرده اي يا نه...خواستي از آب و هوا هم حرف بزن...
ولي فقط امشب را بلند شو...بيدار باش...
بيا..مي خواهم آخر نشانت دهم....
Sunday, April 13, 2003
می بینی .. اونقدرها هم سخت نبوده ...
من دور می شم .. تو فراموش می کنی ..
خاطره ها کم رنگ می شن .. حرفها تکراری و کهنه و خسته کننده می شن ..
تو سکوت می کنی .. من اشک می ریزم .. سکوت سنگی و نشکن می شه .. اشکهام خشک می شن ..
آدمهای جدید میان .. دلهره ها نو و تازه می شن .. زندگی رنگ شروع می گیره .. خاطره ها به یاد موندنی می مونن .. تو انگار خاطره می شی ..
آدمهای جدید زندگیم به خودشون اجازه می دن که جای تو رو واسم بگیرن .. من بهشون اجازه می دم که فکرم رو مشغول کنن .. جلو بیان و من نظاره گر شروع شون باشم ..
آره .. اینها همه ی اون چیزی است که تو می بینی .. تا اینجا سخت نبود ...
از اینجا به بعد .... چی بگم ...
شروع دوباره رو که می بینم .. دلهره هایی که به سراغم میان .. بوی تو رو .. بوی گذشته رو میدن .. دردناک می شن ..
درد که میاد سراغم خاطره ها رنگ تازگی می گیرن .. اشک ها اشک می شن ..
سکوت تو .. حرفهای تکراری ی قدیمی .. همه و همه خاطره ی اشک رو اشک می کنه ..
همه چی بر می گرده به قبل ..
آدمهای جدید دور می شن .. درست مثل " تو " ..
نمی دونم شاید خاطره می شن و پشت اشکها قایم می شن .. " من " بر می گردم ته همون چاهی که با اشکهام ساخته بودم ..
می بینی .. اونقدرها هم آسون نبوده ....
Friday, April 11, 2003
هیچ راه برگشتی نیست عزیزم ...
از همه ی پله ها پایین اومدم .. همه ی درها رو باز کردم .. از همه ی پل ها گذشتم .. از پله ها بالا رفتم و درها رو بستم ... تا رسیدم اینجا ..
اینجا که هیچ راه برگشتی نیست ...
..
..
..
درهای قفل شده .
پله های نابود شده .
پل های شکسته شده .
..
..
..
حتی باد هم در خلاف جهت خواهد وزید اگر برگردم ...
هیچ راه برگشتی نیست ...
.
.
.
موبایلت رو خاموش کن .. چاهار زانو بشین وگوش کن
کلاغ .... پر
گنجیشک .... پر
عشق .... پر
تو ... پر
او ... پر
من ........... " من " که پر ندارم ... بالهام رو تو چیدی ... حالا اگه صد سال هم اینجا بنشینم و هی خاطراتمون رو از روز اول مرور کنم و بشمرم ... بالهام رشد نمی کنن ... اگه هم رشد کنن پرواز یادشون رفته ... حتی اگه یادشون هم بیاد دیگه به " تو " .. حتی به " او " هم نمی رسند ...
Thursday, April 10, 2003
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است !!!
لباس می پوشه و آرایش می کنه .. از پله ها پایین میره و به خیابون خالی نگاه می کنه ..
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است !!!
در رو می بنده و شروع به راه رفتن می کنه .. تنها قدم می زنه و به صاحب موبایل خاموش فکر می کنه .. که هیچ وقت در دسترس نیست .. که هیچ وقت آزاد نیست .. که همیشه مشغوله ..
سوار ماشین میشه .. " با من بمون ای همسفر .. با من که از ره خسته ام ..... با جان لبریز نگات از هستی خود رسته ام .... بامن بمون ای همزبون .. تو این شبه دلواپسی .. با من که تنها مونده ام در لحظه های بی کسی .. "
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است !!!
_ ببخشید آقا .. میشه صدای ضبط رو کم کنین ...
..
..
..
..
به همون خیابون می رسه .. به همون راهی که دوتایی رفته بودند .. زیر بارون .. با صدای خش خش برگها زیر قدمهاشون ..
_ پیاده می شم آقا ..
نمی دونست اونجا چی کار می کرد ... مدتی قدم زد .. بارون نم نم می بارید .. ولی اون تنها بود .. اومده بود تا تصمیم بگیره .. اومده بود تا به خاطر بسپاره .. شاید می خواست شروع کنه به فراموش کردن یا دوباره ساختن ..
می دونست که احمقانه است اگه انتظار داشته باشه که دوباره و دوباره ها وقتی از ماشین پیاده می شه صاحب موبایل خاموش منتظرش باشه .. اون گوشه ی خیابون ...
می دونست که احمقانه است اگه انتظار داشته باشه که دوباره و دوباره ها وقتی سرش رو بر می گردونه .. صورتی رو ببینه که با لبخند بدرقه اش می کنه .. چهره ی کسی که عاشقش بوده و هست ...
ولی دوباره برگشت و به راه رفته نگاه کرد .. به جای خالی .. اون گوشه ی خیابون ...
برگشت و همه چیز رو یه خاطر سپرد ..
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است !!!
همه چیز بوی پایان می داد ...
آخ ..... همه چیز واسش درد ریختن قلبش رو می داشت ...
... قدم زد و قدم زد ... زیر بارون ... اما تنها ... می خواست تصمیم بگیره ...
نمی دونم ... شاید تصمیم گرفته بود و داشت خودش رو آماده می کرد تا التماس کنه .. شاید هم خودش رو واسه تحمل درهای بسته آماده می کرد ..
... قدم زد و قدم زد ... زیر بارون ... اما تنها ... می خواست تصمیم بگیره ...
بوق آزاد ..........
_ بله ؟!
_
_ الو !!
_
..
..
..
..
سوار ماشین می شه ... " میرم ... تنها میرم .. اونور دنیا ... "
در رو باز می کنه و از پله ها بالا میره ... لباسش رو عوض می کنه و آرایشش رو پاک می کنه و خودش رو تو آیینه نگاه می کنه ... نمی دونست خودش بود یا نه ... تصمیم خودش رو گرفته بود .. التماس نکرده بود ... همه چیز را به یاد سپرده بود ... کوچه ی خالی .. نم نم بارون .. خش خش برگها .. اون گوشه ی خیابون .. صدای : " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است !!! " ... حتی صدای " الو .. بله " ... همه را به یاد سپرده بود و آماده بود تا دوباره بسازد ....
راست می گفت دخترک سبز پوش ..........
" فردا روز دیگری است "....
....
فکر کنم سرما خوردم .. از عوارض قدم زدن زیر بارونه .. نمی دونم اینجوری می شه دوباره ساخت .. می شه به فردا رفت ؟!
_____________ راستی ... اگه دلگرمی های ماهی نبود هیچ وقت دوباره نمی نوشتم .
و كسي تنهاست...مي خواستم اين را نشانش دهم...همين!
سرم بلند نمي شود..
.فايده اي هم نيست!
درد دل هم ديگر نمي لرزد...گوشهايم را روي زمين چسبانده ام..
. هيچ اعتصابي قرارم نمي دهد... هيچ قهري لذت ندارد..
.به زمين چسبانده ام خودم را...و منتظرم تا بخزم شايد باز هم ياد كرم خاكي بيفتم كه آن روز بر حلزون به رشك نگاه مي كرد!
و خنده ام بگيرد...تفاله ي برگها را با لذت نوش جان مي كنم تا شايد" خيالات" ,باز هم نجاتم دهد, از افيون پر عذابه اين باره ام...
و نفس نمي كشم تا با افكار فلسفي خودم را باز هم گرفتار ميزگردها كنم..
. آب را بروي آتش ها ريختند,نه؟
من نگاه نمي كنم, داد مي كشد دلم از بوي آتش هاي خيس خورده كه كودكان را بي نفس كرد و دستها را بالا راند !
و بي جان شده ,حال , عادي شد...!
شايد هم به آن آتش فكر كنم تا خوابم ببرد...
و به آن كوير كه دلم چه قدر مي خواست به سرابش چشم بدوزم..
.و بدوم..
. تشنه شوم و بدوم...
عرق بريزم و بدوم..
. بترسم و بدوم...داد بزنم و بر شنها فرو روم و بدوم...
بي خوابي هم تازه فهميده ام كه خود همه خواب است!...
و خواب را براستي بايد " دريابيم"!
صدايي در گوشم مانده...نمي دانم صداي مانده است يا نواي رسيده از همين زمين,انگار له مي كنند,
انگار من صداي به هم سابيدن و شكستن همه هيبت ها را مي شنوم...
و همه استخوانها از جاي بي مفصل , تا مي شوند...!
و تنم مور مور مي شود از آشنايي آزار دهنده ي اين نواي ملعون!
چه احمقانه است!مور مور...!؟
من تنم خم مي شود... خم...
مي خواهم خودم را از زمين جدا كنم...اما نمي شود...
نمي توانم.
.من زمين خورده ام يا خود را به زمين زده ام ,نمي دانم...
اما حكم راندن وپا گذاردن بروي , بر زمين ماندگان بي تقصير محسوب مي ماند...و من...
صدا لهم كرده...و من دلم مي خواهد بدوم..
با درد بدوم...
دود چشمانم را ديگر نمي سوزاند..
.دغم مي دهد..
.دستهايم هم حائل نمي شود ,بين چشمانم و اشكها و بي رحمي ي زمين...
آخر اين صدا ها چيست؟
نكند مي خواهد از زمين باران ببارد!
نكند ابر ها به قعر رفته اند, تا باد, " حاصل مسلكي "خود را به غره, عرضه اندامه خاري ما كند!
نكند قرار است اين بار زمين خيسمان كند از بي تابيهاي مصور ه ديده هايش!
نكند,سيل اين بار مي خواهد بر جان اسمان فتنه زند...
نكند اين بار قرار است ,گونه هاي آسمانيان ,از دلتنگي ي خاك , تر شود...
نكند بغض زمين بي تحمل از لگد ها شده...مي خواهد د اد بزند!
هان!؟نكند!نكند قرار است شب را امشب اين زمين نشان رنگه ماناي آسمان دهد...؟
ولي چه فرق مي كند,مگر؟به حال دانه ها كه فرقي نمي كند پس براي من هم... فوقش خيس شدنه بي مبرا است!
و آفتاب دوباره سر مي زند...تا خيسي بخار شود و بدود به آسمانه پر جا
من افتاده ام و ترا هم ديگر صدا نمي زنم...چون نمي خواهم مرا ببيني...نه!نمي خواهم...!
كاش زمين حباب ببارد..
.شايد به جاي بركه چيز ديگري بسازد...
و شايد به جاي سيلاب , فريادش كاري دگر كند براي آسمان..
همواريش چاله ها را جور ديگري پر كند...
.و شايد رنگين كمانه متولد شده از قابليت حبابها ,وقت برآوردن آرزوها را بيشتر كند....! اصلا ,من چه مي دانم...!
من افتاده ام و ترا هم ديگر صدا نمي زنم...چون نمي خواهم مرا ببيني...نه!نمي خواهم...!
اگر بلند شدم بقيه ي راه را يادت باشد به تو بدهكارم..
. و تو راه را به من!شايد هم آن پل معلق چوبي ي قصه ي شنل قرمزي را...!
من افتاده ام و ترا هم ديگر صدا نمي زنم...چون نمي خواهم مرا ببيني...نه!نمي خواهم...!
اگر بلند شدم يادت باشد ,جواب يك سوال را هم به تو بدهكارم ...
پس برو... سهم تو از بازگشت من بيشتر است و از بر خواستن من,پس با صداي خيال من هم اگر نزديك هم بشوي ,دلت را خوش مي كنم به گل هاي آبي ي سر نزده ي ساقه هاي بي ريشه و خودم حل مي مي مانم با تقطير ه اين هاله ي صدا و باران!ولي براي محاسبه هم كه شده بازم مي گردانند...
...
من افتاده ام و ترا هم ديگر صدا نمي زنم...چون نمي خواهم مرا ببيني...نه!نمي خواهم...!
-----------------------------
خوشحالم كه اومد,بازم جاي مارمولي خالي خالي بود...من از اين جا مواظبت مي كنم و بازم منتظر مي مونم تا برگرده...زوده زود...
Wednesday, April 09, 2003
دوباره شروع کردم ...
سلام .. از تاریخ 31/3/2003 کامپوترم خراب بود و نتونستم چیزی بنویسم هر چند" ماهی " این مدت جای من هم نوشته و البته هنوز کامپیوترم خرابه ولی سعی می کنم این چند روز تلافی روزهایی رو که ننوشتم وروزهای آینده که نمی تونم بنویسم رو دربیارم …
….
….
….
انگار گفته بود دوستم داره …
اونروز یادت میاد … یادت میاد گفتم که هنوز هستم .. وجود دارم ولی اون علتهایی رو که هست بودنم رو اثبات میکنه برات از بین بردم … یادت میاد گفتم قلبم رو خاکستری کردم .. خاکستری تیره .. که در نگاهت هیچ باشه .. همون روز بود که یهو احساس کردم گوشهام نمی شنوه .. چشمهام هم دیگه اون قدرت قبل رو نداره ..
حالا که فکر می کنم می بینم خیلی هم سخت نبود .. گاهی قلبم فریاد می کشید البته دردناک بود ولی خب گوشهام نمی شنید و چشمهام هم کم میدید ..
امروز بود یا دیروز .. نمی دونم ..
عزیز دلم از اون روز خاکستری انگار حافظه ام رو هم از دست دادم ..
دیروز بود یا پریروز … فرقی نمی کنه .. جلوی من نشسته بود و حرف میزد .. چی می گفت نمی شنیدم .. خوب شد که نگاهش رو هم نمی دیدم .. التماس می کرد یا اجبار .. نمی دونم ..
می دونی " او" مرا یاد خودم و " تو " می اندازه …
التماسم به تو .. التماسش به من …
اجبارت به من .. اجبارم به او …
دلم می خواست نجاتش بدم .. یه روز خودم هم تو همین گرداب بودم .. یادت میاد .. اون روزا تو حتی دلت هم نمی سوخت که من بمیرم ..
انگار گفته بود دوستم داره …
نشنیده بودم .. ندیده بودم …
تو که دیگه خوب میدونی .. از اون روز که خودم و خودم ها رو آتش زدم حتی خاکستری هم نمونده که بهش هدیه بدم .. همه رو دادم به قلبت .. قلبت رو دادم به باد .. باد بردشون به …
بگذریم …
عزیز دلم .. تو فکر می کنی باید باور کنم که دوستم داره ؟
باور … یادم افتاد .. باور رو هم دادم به دلت که باد برد .. باید منتظر بشینم تا باد جای همه ی چیزهایی که بهش دادم برام یه قاصدک بیاره تا برای " او " پیغام ببره که " دوستت دارمش " را نشنیده ام .. بلندتر بگوید تا باد صدایش را ببرد برای باورم .. تا باورم برگردد و من باور کنم که دوستم دارد …
آها .. یادم افتاد .. ناکجا آباد .. آنجا بود .. باد همه را آنجا برد ..
حیف که هر چقدر بلندتر داد بزند .. باورم نخواهد شنید …
انگار کسی گفته بود راحتم بگذار ..
دوستت ندارم …
بودنت زجرم میدهد …
برو …
آغاز را نگفته پایان را بگو ….…
…
نشنیدم .. ندیدم …
کی اینها رو گفته بود … من ؟! .. خودم ؟! .. هیچ کس ؟! کدامیک گفته بودند …
هرچند فرقی هم نمی کنه ..
حالا " او " رفته .. کجا .. نمی دانم … شاید نا کجا آباد …
کاش باد برایش می برد پیغامم رو .. که دوستش دارم .. ولی لازم بود دروغ بگویم .. لازم بود او بهتر زندگی کند بدون من _ درست مثل " تو " _ .. شاید لازم بود او هم کور و کر شود _ درست مثل " من "
Saturday, April 05, 2003
و من شروع مي كنم
....
(مقابلم نشسته...و مشتاقانه همراهيم مي كند)
نام:(شانه بالا مي اندازد) كه : چه مي دانم,؟صدايم نكردند تا بفهمم
!
توضيح:بهش حق مي دهم ,هميشه دلم مي گرفت براي آنان كه صامت ماندنشان از ناتواني ي گوشها بود,دلم مي گرفت كه الفبايي را چون نمي شنوند نبايد ياد بگريند...و بي ادا ,سپري مي كنند!
ا صل:(حق به جانب مي گويد): خاك است!باد و آتش را نمي دانم اما هميشه,حسرتشان بود ,پس بودند كه حس حسرتشان هميشه حاضر بود...يعني بايد باشند كه دلم تنگي شان را مي كند...
. تازه اگر جلو بنشينيد شايد شما هم بويشان را بشنويد...
.يا اگر مي خواهيد گياهي به من قلمه زنيد و خود ملاحظه ام كنيد!
اگر هم اعتمادتان نيست,خب, گنجشكي را رها كنيد درونم تا نبينيد پي دانه مي گردد يا خير!!!!(انگار عصباني است!)
توضيح:فرصت براي ازمايش كم است,يادداشت مي كنم!
سن: بهار ها و تابستان ها و زمستانها يم نامنظم شده,فقط تعداد برگهاي ريزانه پاييزم را بلدم...كمكي مي كند؟
فرصت, مرا هم ,همراهي نكرد تا انچه بايد براي دانستن بفهمم ,ياد بگيرم!آهان راستي؟من 6 بار از ته دل خنديدم,اين چه؟كمكتان مي كند؟
2 بار هم اشكم را غورت دادم,باور كنيد فقط دوباره...!
توضيح:دستش را باز كرده پنج انگشتش را باز گذاشته مي گويد:فقط 2 بار!
دلم مي سوزد مي گويم:ببينم,تو مي داني چند تا انگشت داري؟
و با اطمينان مي گويد من انگشت ندارم,مشت دارم!"
و من خودم را ناخوداگاه كنار مي كشم!
شغل: شانه بالا مي اندازد و فورا جواب مي دهد,نمي دانم!وقتي دستشان را برايم تكان مي دادند,نگفتند, چه كنم!...من هم گفتم " چشم!"
توضيح:عصباني شده ام
!
(با عجله مي پرسم:) محل تولد: كسي در موردش حرفي به من نزد,خودم هم كوچك تر از آن بودم كه يادم بماند,ولي يادم مي ايد اولين عروسكم را مامان داد تو دستم,
اون موقع خوردمش,آخه هنوز بهش احتياج نداشتم,اين جوابتونه؟
(از نگاه من مي فهمه داره چرت مي گه!)
تندي مي پره وسط يادداشتهاي من و مي گه:راستي من از حمام بدم مي ياد!اين شغلم نمي شه؟(با اخم نگاش مي كنم و آروم مي گه:چشم....!)
بعد هنوز حالتش به هم نخورده فوري داد مي زنه كه:از بيمارستان و گورستان هم حالم به هم مي ريزه!اين چه؟ربطي به تا ثيرات جوي ي محل تولدم نداره!؟
يا شغلم؟!آخر مي دانيد در زندگي همه چيز به هم مربوط است!
توضيح:اين جمله ي آخر را دوبار تكرار مي كند,انگار خودش خوشش آمده...!!!و من تو دلم بهش مي گم خيلي خنگي
!!!!!!!!!!!!!
توضيح:خسته شده ام!جوابي پيدا نكرده ام!!!!!!!!!!!!انجام وظيفه ام دير شده!
مي پرسم): شماره ي شناسنامه: 1255
(لبخند پيروزمندانه ي ناباورانه اي ميزنم و باز منتظرم چيزي دنباله اش بگويد,ولي ساكت منتظره من مي ماند!و من يادداشت مي كنم...)
لبش تكان مي خورد كه: راستي نمي نويسي...آرزو ,دو نقطه؟
براي پاداش مي پرسم چرا !(و ورق را بر مي گردانم و الكي خودكار را تكان مي دهم....)
نفس عميقي مي كشد و انگار مهمترين شخص دنيايش هستم,دستهايش را پشتش نگاه مي دارد و مي گويد!:
خاله هيچ وقت نميرد!...و پشت بندش مي گويد: هركس بميرد تمام مي شود نه؟
از كاغذ ها بيرون مي پرم,و مي گويم:چي؟
بي توجه به بي توجهي ي من مي گويد: نه؟هركس بميرد تمام مي شود؟
مي گويم:نه!معلوم است كه نه!سرش را كج مي كند و مي گويد:چشم!
اما,خب,مي خواهم خاله نميرد!آخر خاله سرم را كه ناز مي كند ,خواب مي بينم..
. خاله مي گذارد حمام كه مي روم,با كف ها و حبابها بازي كنم!
خاله مي گذارد ,كف حمام ليز بخورم....
وسط حرفش مي پرم,كه,...من وقتم كم است,ممنون از آرزوهات,ان شا الله كه خاله ات 2000 سال عمر مي كنند...اين آرزوها را هم جاي ديگر نگو,خوبيت نداره!...
منتظرم بگه "چشم!"...اما ساكت مي مونه...
و با انگشتاش هي مي شماره...نمي دونم چي رو؟
مي پرسم: هدف:(اونايي كه شغل ندارند بايد به اين سوال جواب بدن)...(ابروهاشو بهم نزديك مي كنه...و مي گه!ااااااااااا.... پس اونايي كه گفتم چي بود؟
مي گم:اونا آرزو بود!..حالا هدفت چيه؟
شونه بالا مي ندازه و با نخ هاي قالي بازي مي كنه...
داد مي زنم كه:تو اصلا مي فهمي؟اون شماره شناسنامرو هم بهت الكي دادن...!
(سرشو بالا مي ياره و مي گه:)
من مي فهمم خاله پاهاش خشك مي شه و خواب مي ره,اما ,سره منو به هم نمي زنه....
بلند مي شم....خسته ام.......از شغلم نا راضيم ....
مي گويم: كده مليتو ياد داشت كن!مي گه:چرا اسم بابا و مامانمو نپرسيدي...؟
جوابي نمي دم...
با تمنا مي پرسه: مي شه يه نسخه از نوشتهاتو بدي به من!
داد مي زنم كه: نه!نه! نه!
نياستادم ببينم چشم مي گه يا نه!و شروع مي كنم از روزمرگي ها شكوه كردن...
1و2و3و..
4و5و6.
من مي رسم...
و تا هميشه را مسلكمان كرده, مي مانم...
آن تكه ابر را هم كه گفته بودم , آن وقت, زيبا شده بود,
در سبدم مي كنم...آن سايه را كه گفته بودم, آن وقت,ترسم را لرزانده بود ,در مشتم مي گيرم و مي آورم...
آن گنجشك را كه گفته بودم ,دوستش دارم را راضي مي كنم در سبدم بماند... مي خواهم نشانت دهم...
آن گل را كه گفتم بهار هم بازش نكرد,يادت هست؟آن را هم مي كنم از ساقه و ريشه, مي ارمش تا كاري برايش كني...
آن تكه آيينه را هم كه گفتم مرا نشان مي داد,آن را هم مي آورم و تكه آيينه ي تو را هم مي گيرم... ديگر دلتنگي كافي ست !
نازنينم...من مي آيم و مي روم... مثل تو,نه؟و در راه به همه درخت ها و جا پاها و گام ها و گلها و بوها و همه ي حتي, صداها, قول مي دهم كه برگردم....
ق ولها حتما كاري مي كنند... نه؟
و در راه اطمينان كن,به جاي هر قدم, تكه اي مي گذارم از خويشم تا نه تو و نه من راه را گم نكنيم... راستي من را مي شناسي...؟
تكه تكه هايم را چه؟...
صبح است
اكنون كه عزمه طي كرده ام و خورشيد هم هست و بهار هم مهيا...پس حتما تالابها مرده اند...ممكن است از فرو رفتم بهراسم .
حتما كوه ها خوابند تا وقته خوابه خورشيد,پس گذارم به آنها هم كه بخورد باكي نيست,نه؟
خب ديگر...من ميروم تا چند س رودحفظ كنم,در راه كه نيستي,مي ترسم حواسم پرت شود...
زمزمه ها با من اخت شده اند...كمكم مي كنند...
تا بعد.... ايينه ات را آماده كن ,شايد مجالي براي اتراق نباشد من سبد و مشتم را مي سپارم به تو....و آيينه ات را مي گيرم و مي بوسمت تا بعد...
Friday, April 04, 2003
آغاز مي كنم به لحظه اي سكوت.
.و دستهايم را جمع مي كنم به دور همه ي حرفهايم
و مي نشينم بروي دومين پله از پلكان روزمرگي و ناگفته هاي معمول و همواره ...
هوا پر از نفس هاي مردم است و انگار هركس براي نفس هايش و محدوده ي فعل و انفعالاتش جايي بين زمين و آسمان ,جسته!
انگار دانه هاي ريز مولكولهاي جز’ شده ي هر دم و باز دم را مي بينم,
و آرزو مي كنم اي كاش اين آدميان از هر عنصر فقط يكي داشتند,كاش دو تاچشم نداشتند تا الان مي شد بپرم لبه ي سومين پله از پلكان!ولي خب, حيف..
هوا پر از جرعه هاي رفته و فرصتهاي نيافته ي ديگران است, و من چشمهايم دوخته است به سر چها رراه ها و هاله ي التماس هاي جسور و كوچك...
و من حسرتم يخ بسته و خرما مي خورم تا شايد گرمم كند...
طبيعتم را مي گويم....و من حرف مي زنم تا ترانه را نشنوي...من با صداي بلند مي گويم تا ترانه پنهان مانده بماندو تا من مقصر نا ولدي ي ترانه , دستبند بخورم...كه ترنه له شود...كه هوا پر شود از بوي نفسهاي مردم و شايد نواي ظفر جايي براي من هم باز كند در هوا!
كه من عقب نمانم از خيل به من وابستگان!و من سرشتان...!
...من شالگردنم را مي خواهم... هوا سرد هم هست نه؟
تو بگو!خوشحالم كه حسه ششم كارش را بلد است!
مي خواهم شالگردنم را تا زير چشمانم و روي بينيم بكشم...و باز حرف بزنم ,تا بخارها بيشتر شوند..
من فكر مي كنم...
و هوا پر است از زخمه ي درده يك نفر كه گويي امشب دلش هواي نواختن تنبور كرده...و نمي داند چگونه بنوازد تا حق ساز ادا شود و چشم ها را رام كند...
شايد هم امشب به فكر رامش نيست... طغيان مي زند!..
. چه معلوم؟!صداي كسي مي ايد از حال نه! از پار هاست...
كه زندگي همين است! عقيده بود و ديگري به گمانم جنگ بود...ديگري جهد بود به گمانم... سپر شدن بود و دفاع كردن... دلم به حال زندگي ي لنگان قاصدكها مي سوزد...
دستهايم را به هم مي سايم... شالگردن گرمم نمي كند,كه؟دستهايم را به هم مي سايم... خش خش مي كند...به جاي گرما صدايش خوابم مي كند..
در سرما نبايد خوابيد...!
دستها چه مي دانند!باز هم بو مي كنم..
.دوربينم را دور گردنم آويخته ام...از برخي قدمها بايد ايستاده عكس گرفت..
يادگاري مهم است..
چيز مفيدي است..
تصاوير , مسئوليت دورن را از خاطرات كم تر مي كند...ولي اعتييادشان را زياد تر...ولي مهم نيست...
حوصله ام كمتر از آن است كه بخواهم حواسم را به خط هاي قرمز جمع كنم...
صورتم را بر مي گردانم...
بوي خون مي آيد و لباسهاي سفيده همواره و گيرايي مخدره خواب تا ابد... بوي درد مي آيد
و كودك چيزي يادش نمي آيد
و چشمانم مي سوزد..
. ضد عفونيم كنيد!!!
وگريه ام مي گيرد...
و ذبح مي شوم...به مصلحته فاصله اي عميق..
با تلنگري آسان..
بدون آخرين جرعه!
سرم بوي بي حوصلگيش را ظاهرا تا همه جا مي خواهد راه برد...
گيجم!..
. دسته چاقويي هم باورت را ياوري نمي كند...
.انگار همين بود!همين بوها... بايد غيب شوم...و بخوابم بي هيچ!
احساس بدي دارم...بايد دفن هم بشوم..
ذبح شده ام بر هيچ برهنه اي هم مباح نيست ,مگر؟
!نكند به خاطر آن آخرين دعا ست كه نخوانده از هم هليدم....!
واي پس كو؟
اين جا هم التماس نخوت غرور را پس مي زند..
. كسي مرهم نمي خواهد...؟خاك كه اصالتش حرف ندارد...در من هم گفته اند كه هست...نمي خواهيد؟
!اگر مي خواهيد خود جستجو كنيد...نه مانعي مانده و هست و بوده نه پرهيزي...بجوييد!
بي اكتفا و راحت!با ساتور ...يا بيل؟! وسيله ها زيادند...حق انتخاب هم با شما...
حتما بر ملا خواهم شد... ضربه ها استتار را مي پاشند...آخر مي دانيد شايد شما قادر تر باشيد بر شيوه ها...!
بوي خون هنوز هم هست!ميگويم..
.قرار بود كسي بيايد نه؟خب ما كه نديديمش... حسرت و ايمانش را با هم داشتم ...اما خب!قسمتمان نبود ديگر... چاره چيست...؟
راستي بد شد!لباس هاي سفيد را نپوشيده دارم ميروم...خب اين هم سرنوشت است ديگر..!
انگار كاري مانده... تا اتمام, انگار پله اي رعايت نشده...!
براي تو يادواره ام مانده شايد...
,هرجا بودي دستت را دراز كن... چشمانت را ببند...مطمئنم تو مي تواني... موهايت را كنار بزن... نترس! اينها همان است كه بايد مي ديدي ... خيسي را مي شنوي ؟...نه؟
اين دلخوشي هم براي تو...
من هم فقط مي روم تا بعد..
. اينجا همه چيز مي چرخد ..
.و هرچه بچرخد باز سر مي رسد... پس دست تكان مي دهم تا بعد...
حلالم كن!
|