قصه گوي شب *

 

 







Tuesday, April 19, 2005

قهر و آشتي

كاش مي شد آرام اين انگشت اشاره را از زمين كَند....
كاش مي شد جَلدي به هوايش كشاند و بلند داد زد
...پَر....!!!
كاش مي شد...
آن وقت مي شد چشمهايت را بازه بازه بگذاري و خوابت ببرد
آرام...
ولي مي داني گويي اين انگشت، بالا هم كه بيايد صاف مي ماند...صاف و موازي با زمين ...مي ماند و تا ابد نشانت مي دهد
نشانه ات مي گيرد...

نشانت مي دهد كه: ديدي اوهم كه پَر نداشت...نبايد جُم مي خوردي...
سوختي...
پس بي سخن سر فرود آر...چون اين بار هم گول خوردي عزيزكم.
اين بار هم.







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List