|
Saturday, June 25, 2005
show must go on... گاهي فكر مي كنم كاش همه چيز مجازي بود...غير واقعي...مثل همين جا كه منم... مثل اين روزهاي و توهمات و خيالات و... اينجا همه گويي عين تو اند اما بيرون خبري نيست جز صداي ناسازي كه نعل كف گامهايش هي نزديك و هي نزديك و هي نزديك مي شود... اينجا نه ترس است نه لرز...اگر هم باشد راه حلش زود يكي مي شود.... اينجا كه منم آدم را زود به زود جو مي گيرد و قدرتش زود زياد ميشود و اميدش زود كاري و حرفهايش زود هم صدا و خواسته اش زود باور.... آي هم مكانيها... اينجا كه منم...همين مكان مجازي ست كه گاهي يك باره سقف و كف و ديوارهايش به يك سوي كوچك باد كه از درزي به داخل مي چكد از هم مي پاشد و ... همين مي شود كه اكنون شده..... دل بستن نشايد...آري..نشايد... انگار با حقيقت بيگانه شده ام...كه نه گويي به حقيقت حساس شده ام...تا مي بينمش ..تا از كنارم مي گذرد...نه!تا از ميان اين درزها نشت مي كند از چشمانم آب مي ايد و بينيم مي گيرد و هي زمين مي خورم...هي خوابهايم كابوس مي شود و هي... ديدم خط خطي.... كاش فصلي باشد اين حساسيت...كاش گذرا باشد اين بوي نافذ واقعيت و كاش ... همين... به تلخي مفتي دچار شده ام كه مپرس تا اطلاع ثانوي شايد تا 4 سال ديگر ؛شايد تا فرداي ديگر... خداحافظ!
|
|
|
|