رها بودن هم حس عجیبیه !
اینکه بدونی کسی اونور ِ خط منتظرت نیست
اینکه بدونی زندگی همچنان ادامه داره و از حالا به بعد
باز هم خودتی و خودت
بدونی که از حالا به بعد کسی نیست که سفیدی ها رو بخونه
دیگه کسی نیست که حتی نگاه چشمها رو تعبیر کنه
دیگه کسی نیست که برای بودنش قوانین رو زیر پا بذاری .
.
.
ببین ..
دوست داشتی الان اینجا نبودی ؟ خداییش دوست داشتی ؟
همینه دیگه
درست که فکر کنی ، میبینی که فقط دوست داری
اونجاهایی که دستت خط خورده رو پاک کنی
وگرنه
عاشق اینجایی
هی یادت میره که
اگه اون خط خوردگی نبود ،
هیچ وقت برای پاک کردنش این همه راه نمی رفتی
اینهمه راههای عجیب و غریب رو تجربه نمی کردی
.
.
.
.
راستی
ساکت که باشی ، آنچه در دلت می گذرد را می شنوی
لازم نیست چیزهای عجیب از دلت بگذرد .
عبور یک دوست هم کافیست تا دلت را شاد کند
با تو ام
با تو
ماهی کوچولو
جز تو ، کس دیگری نمی تواند ته دلت را ببیند
مگر اینکه خودت درش را برای دیگری باز کنی
بند 1 از فصل 3.
برف اول باريد...وقتي رنگين كمان داشت تازه قد مي كشيد...
گنجشكها الان به گمانم تپل تر از قبل تر هايندو من دلم مي سوزد از اين سرما كه هيج نمي فهمد؛نه از ترك دل نه از رنگ پريدگي جان و نه از بلندي صداي برخورد دو رديف دندان از زجر...و نه از سرخي تلخ پوست به زيره هوااز يخبندان!
و لجم مي گيرد از اين سوز..كه هيچ وقت نمي خواهد چشمهاي كورش را باز كند.
برف اول باريد ،تلفن از باران آخر تا برف اول زنگ نزده...
و اين به همين سادگي يعني نشانه....
ديگر هر چه رنگين كمان محو شود،هرچه باران بريزد و هرچه باد بوزد،فرق نمي كند!
گمان كه يقين شود گويي ضربه هاي چاله كن آرزوها با چگالي ي هوا يك دست بلند مي شود....
بلند!
ضربه ها هرچند ناكاري باشند...فرقي نمي كند...آرزوها را راحت كج و معوج مي توان كرد..
دريغا...اي كاش اي كاش...قضاوتي...قضاوتي...در كار..در كار در كار ...مي بود.
برف اول باريده ،نه زمين سپيد است ،نه آسمان سرخ، همه جا رنگ سوز است فقط...رنگ بده سوز...به زبان تو مي شود بنفش (به گمانم)
برف اول باريده..گنجشكها معطل دانه اند و بچه هاي سره چهارراه منتظره شيشه ها كه زوره سرما ديگر پايئنشان نمي كشد تا باز لطفي شاملشان شود....
و تو...
تو هم به گمانم منتظره گاه شماري كه بگويد ،حالت وقته فكر كردن به چيست؟!و امروز نوبت كدام گونه گلي ست كه پر پر كني باز....
(گل يخ بود گمانم)
بند 2 از فصل 3:عصر شده...
آدمها اكثرشان عاشق دلسوزيند يا اگر نيستند هلاك دلسوزاندن و طرفداره ملاقات از مريض...مريضم و اطراف پر است از همه...دلم اما بد جور مدام ميانشان مي جويد كسي را كه صداهاي در مغزم تابيده شده را براند..پرم از صداي جير جيره دري كه به تلنگر بادي نمعلوم مدام باز و نيم باز و نا گهان بسته مي شود...و باز دوباره تلنگري مي كوباندش به چهار چوب و ...باز دوباره جير جير..جير...
مدام دنبال شعر و صدايم كه بتپانم بين اين توي توي مغزم...كه فرو كنم در اين حفره هاي خاكستري،تا هرچه دارد بيرون بپاشد و يا راحت تر هضم كند...از اين ايينه هاي دق حالم به هم مي خورد...
پس تو هم بخوان...لطفا اگر وقت داشتي بخوان...شايد افاده كرد....
و عوض شدم...
بند 3 از فصل3:من
هم،خدا را مصرف كرده ام؟
صدا هنوز صداست...در اين شيارهاي مغزم،كه تاب مي خورد.به برچسبها و چسبها مي خورد،به كسالتها كه ناچارم و به بي حوصلگي ها كه دچارم،به بوي كافور كه مدام نو مي شود،و به تلهاي خاك مي خورد و به زنگها مي خورد و تاب شان مي دهد...تاب...و من تمام تنم گويي مي لرزد...تمام دندانهايم به هم مي خورد...سرما را لعنت مي دهم ...
بي فايده...
تمام تنم مي لرزد از بانگه آنچه در من بوده است.
اولين برف است.تمام شب خواب بوده ام .يگانه شبي بود كه تمامش به خواب طي شد.و خواب....خوابه تكرار كندن پرهاي گنجشكان بود ...گنجشگاني كه بر دامان خود دانه شان ريخته بودم و صدا ...صدا صداي جير جيره درب قفس خاليشان بود كه باد مي تكاندش.
و صداي كندن پرها...
.
مي داني؟ديگر هيچ پريشان خوابي بيدارم نمي كند....و هيچ كابوسي هشيارم.
من مدام خواب ديدم...در يگانه شبي كه تا صبح خوابيدم.
اولين برفي كه آمد هنوز مي بارد.
و من كه بيدارم ،هنوز صدا در شيارهاي مغز و سلولهاي خاكستري خاكستر شده ام مي دود و من انگارديگر هيچ وقت قرار نيست از بيرون صدايي برايم شنيدني شود..
بند 4 از فصل 3:
باز هم عصر..
صلت كدام قصيده اي اي غزل؟
ميبانه ي دفترم ديگر ناپيداست،دفتر تمام شده و ميانه به آخر رسيده.
صداي كندن كاغذ از وسطه تمام دفتر هاي دنيا را از دلم كه حذف كنم چيزي نمي ماند جز صداي كسي كه مي گويد:مواظب باش!اين بايد عينه روبروش رنگ شه!از خط بيرون نزني ها!.
پس به صداي دلم دست مزن،بگذار بماند و من مدام خواب ببينم...خوابه عالم هپروت.
بند 5 از فصل3:
دلم پر شده است،اطرافم ديگر خالي از همه.پر از سايه روشن.سحر شده.
و فردا ناچار است روزه ديگري باشد ،چه من بخواهم ،چه نه.
تو مي داني با اين پاك كن ته اين مداد كدام خط از سلولهاي خاكستري را مي شود پاك كرد؟با پشت آستين روي كدام تكه از درسهاي بر من داده شده را مي توان كشيد تا پاك شود اين درس ننگ دلبستگي؟
تا راحت تر باشم!
راستي راحتي چه عالمي دارد؟!تو بلدي؟
مي دانم!مي گويي:يكي مگر كودك بودن....تا.....
بند 6 از فصل 3
دسته كاغذ،بر ميز
در نخستين نگاه آفتاب
كتابي مبهم و سيگاري خاكستر شده
كنار فنجان چاي از ياد رفته
بحثي ممنوع
در ذهن.
بند آخر از فصل 3:
من مثله كاكتوس شده ام
و ظهر نزديك.
كاكتوس بي آب و خوراك.
كاكتوسي كه نور هم نمي خواهد فقط عطشه مذابه آفتاب
و برهوت مي خواهد
تا بلند شود.
دلم مثله كاكتوسي شده كه گلش همين خارهاست كه مي سوزاندت
و حرفش همين پژواكهاست كه بر جان ترك مي زندت
و فصلش ديگر گويي تمام شده....
تمام.
پس شك نكن...
به سلامت!
بند بعد از فصلي پاييز:
به جد ديگر صبح است.
و برف تمام.
بگو خورشيد عمود بتابد..
خط استوا را نشانم بده و بگو خورشيد عمود تر بتابد
از روي دستت با انگشتان باز روي كاغذم بكش و راهيم كن...
دلم مي خواهد راهي شود...
به آنجا كه استوا ست و خوب رشد كردن و سبز ماندن و سبز شدن ضرورت است نه امكان.
من از اين در آستانه ماندن و منتظر نشستن مي ترسم.
از اين رنگها ي نا ساختني و راكد مي ترسم.
از اين روزهاي همه عصر مي ترسم.
دلم مدام مي خواهد روبرويي بايستم و بخوانم:
آه.. ديدي...سرانجام...او ...نيز...
و فصل تمام شود.
اما
،
دريغا
كاش كي...كاش كي...كاش كي...
داوري...داوري....داوري...
دركار،دركار،دركار.........
×همهي خطوط پررنگ وام گرفته از شاملو ست.