قصه گوي شب *

 

 







Tuesday, November 23, 2004





می دانی ماهی ،
از انتظار بدم می آید .
از اینکه منتظر باشی و ندانی که کجا و کی آغاز میشود
از اینکه منتظر باشی و ندانی کجا و کی تمام می شود
منتظر باشی ، بشنوی و نگویی
منتظر باشی ، لحظه ها بروند و نا گفته ها بمانند
می دانی ماهی ،
از این انتظار بدم می آید
رنگها عوض می شوند
مات می شوند
و من حتی قدرت برق انداختنشان را هم ندارم
حتی نور ِ کوچکی هم مرا بس است تا روزنه ای را براق کنم
می دانی ماهی ،
از انتظار بدم می آید
.
.
.
می دانی ، همه راهها
همه ی همه ی راهها ، به همان میانه ی راه منتهی می شود
به همان دو راهی
که فرمان ِ ایست می دهد و وسوسه ام می کند به رفتن
و سایه آن انتظار ِ لعنتی
برایم سنگین است
.
.
.
می دانی ماهی ،
همه این راهها ،
به سوی عقب می روند
از انتظار خلاصم می کنند
اما مرا به عقب بر می گردانند
.
.
.
می دانی ماهی ،
از ضرر نمی ترسم
اما
از باخت چرا






Tuesday, November 16, 2004




مرا باش كه
كه پنهان شده ام ميان اين گلبرگهاي بنفش
:به خياله اينكه
مدام
پر رنگ
شوند...
!وپس زمينه ي وجوده من كم فام تر...


مرا باش كه منتظرم...

منتظر...

!هنوز منتظرم...




Friday, November 12, 2004



زمانی ، دلم برگشت می خواست
چیزهایی راعوض کنم
اشتباهاتی را پاک کنم
اما حالا که فقط 8 روز مانده....
.
.
میدانی رفیق
زندگی همین هاست
به سادگی قدم زدن در هوای ابری
- حال گیرم در قصری خیالی -
گپی نه چندان جدی
قهقه ای از ته دل
بی دغدغه ی بود و باید و باقی قضایا
نیشخندی به ذائقه دیگران و قصه های در و دروازه
گاهی نفسی تازه کنیم در این هوای دود گرفته
دمی سبک و پر لبخند
همین ما را بس
می فهمی ؟
.
.
این روزها دیگر میدانم .
اینست که زندگی را باید فقط « رفت »
گام بر هر راهی که مینهی ،
گام ِ پیشینت ، خاطره ی اطمینانی است بر پلی فرو ریخته
نفی رویای بازگشت

می فهمی ؟




Thursday, November 04, 2004



يادم مي آيد روزي نمي دانستم ؛بالاتر از سياهي رنگي نيست يا هست؟
يادم مي آيد:حرفهايم را روي كليدها فشار مي دادم و مي گفتم و خيالم بود دسته راستم از آن دورها هم توي باد تكان خوردنش پيداست...
و نقطه ها و حروف ربط و اضافه و مكسم بر همه آنان كه مي پندارم؛ پيدا...
و حضوره عروسكه سخنگويم بر همه هويدا...


با توام...
با خود تو...


خوب نگاه كن....
با خيال راحت...
اسم ربطت آبي باشد يا سرخ يا سفيده بيگانه...فرقي نمي كند..
براي من كه ديگر:

حرفهايم را بروي دست چپم مي نويسم وبا چشمان نيمه بسته براه مي افتم.
و
ديگر از زياد تماشا كردن خسته ام..
و
در راه به هر( پل) كه برسم چنان سنگين و تند؛ عقب مي اندازمش
كه يا آوار و يا بيزار شود...تا اين همه آسمان را به ريسمان نبافد ....
براي من كه كاغذهاي سفيد را تند و تند بر ديوار مي چسبانم و
نمي گذارم ديگر رنگه فصلها را هم ببينند
.
براي من ديگر فرقي نمي كند...
كه امروز اولين باران پاييزه باريده باشد يا آخرين شكوفه ي تابستاني ماسيده...
اسم حضورت هرچه باشد فرقي نمي كند...
ديگر چيزي مگو...

فقط نگاه كن...تا خوب دور شوم..
دور..







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List