قصه گوي شب *

 

 







Monday, October 25, 2004




حتی نمیدونم اینها رو می دونی یا نه ، معنی شون رو درک می کنی یا نه .
میبینی ، دور شدن کم کم اتفاق می افته .
چشم باز می کنی و میبینی مدتهاست که زمان گذشته و
تو در خاطراتت رسوب کردی .
خودت رو رها کردی در دست بازی لحظه ها ،
هنوز معجزه را به انتظار نشسته ای ،
کاش باور می کردی که معجزه هم خسته میشود از اینهمه انتظار
کاش باور می کردی که اینبار نوبت تو بود که بازی کنی
می فهمی ؟
نوبت توست

....
شاید نامه ای از من به ماهی ، شاید هم ....

یادت هست ماهی ؟ گفتم اولین تمرین ، همیشه سخت ترین تمرین است .
باید من را حذف کنم از خودم
اما بعد از این 15 روز ، هنوز پُرم از من

میدانم علتش چیست
میدانم که برای فراموشی ِ حال ، بیراهه ها را رفته ام
مرزها را شکسته ام ،
میوه ممنوعه را خورده ام
و شاید آرامش اساطیری را هنوز نیافته ام
شاید دیگر مرزی نمانده که بشکافم
هیچ چیزی نمانده که برایش روزمره را نفی کنم
اما فرصتی نمانده ، ماهی
فقط 25 روز دیگر مانده ... فقط 25 روز
معجزه میخواهد
و معجزه برای قلبی است که آرام و خاموش آنرا پذیرا باشد
منتظر معجزه هم می مانم
منتظرش می مانم ،
می فهمی ؟




Friday, October 22, 2004




با ما منشين وگرنه بد نام شوي.

هرچه هم با دسته راستت روي صورتكها و صورت ها منحني باز بكشي وروانه شان كني...
هرچه هم با انگشته اشاره ، يك پاره خطه راست از اينجا تا
چشمكهاي ستاره ه و تنهايي ماه ها بكشي و بجاي اميد نشانشان دهي..
هرچه هم اين دو ميله را كه بوي ماندگاري و مانده شدگي شان همه جا را پر كرده،
موازي و متقاطع دستت بگيري و ببافي و دستشان بدهي براي روزه مبادا...
هرچه هم بنشيني و با مدادت دوره دستشان را روي كاغذ نقاشي كني تا اميدوارشان كني كه بلاخره از يك جا بايد شروع كرد ،همه كه از روزه اول نقاش نبودند...بايد از جايي شروع كردو از جايي و روزي هم بايد تمام كرد!
تمام!



ديگر دير شده است...
خيلي دير...

انگار خام بود آرزوي دلي كه مي خواست خنده شان قطع نشود...

ديگر دير شده...
؛اين عطش كه من مي بينيم نه آب را گواراتر مي كند نه حرمان را
از گزند بي نصيب تر...
اين عطش هم همان كاستي ست.همان كاستي كه شروعش تمامي ندارد همان كاستي ي چيزي كه بايد مي بود..همان كاستي،عينه هميشه و چنان پر كه ديگرمجالش نيست به راه حل هم انديشيد!
فقط مي توان فكر كرد كه دير شده است...خيلي دير...

بايد تمام خطها و آب و رنگها و نقش ها و نقشه ها و آواها و ترفندها را پلاساند و جدا افكند...
و تاريخ زد...
بايد نوشت
1 آبان ماه از پاييز و
رفت.
خيلي دير شده...
خيلي دير...
براي باز هم خاطره هاي جعلي و مجهول ساختن و نواختن...
دير!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اين را براي((من)) مي نويسم كه همه بدانند كسي هست كه من دلم مي خواهد
هميشه پشته پنجره بخوابد.....
و حرفهاي با منش هيچ وقت تمام نشود...




زمان کش می آید و من در ساده ترین انتظارها منجمد می شوم
احساس خستگی میکنم
چشمهام رو می بندم و همه چیز را انکار می کنم
خواب بود
رویا بود
توهم بود
می فهمی ؟
توهم




Sunday, October 17, 2004



حتما بايد وادارم کنی دوباره قدم بزنم روی تمام روزهای سياه
و دوباره برايت بگويم که چه شد ؟

که همه آن روزهايی که می بايست باشی و نبودی ، چه بر من گذشت ؟

که حالا که وا داده ام و خسته و خاک آلوده ، کنار ِ راه نشسته ام ،
دوباره پيدا شوی و مجبورم کنی که تصميم بگيرم ؟

می گويی شهرزاد قصه گو باشم ؟
اما قصه های شهرزاد تلخ است..

می ترسم زهرش ، مسمومت کند

می فهمی ؟




Thursday, October 14, 2004


نگاه مي كند:...
من مبهوت...
هنوز هم مبهوت!
او...
مسمومه هوايي كه به خاطره پاييزي بودنش لابد كه نه!حتما بدترين گونه است!
مي گويد:از چيزهاي ساده بگوييم؟!
مي گويم:
از دنيا عقب افتاده ايم....

مي رود!
همين!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

هواي پاييزي به برگها هم تابه ماندن نمي دهد ...
سايه ها كه جاي خود دارند...!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

مي مانم...

تاريخ مي زنم..پاييز 83
22 مهر از پاييز 83

و يك روزه ديگر تمام مي شود....







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List