حتی نمیدونم اینها رو می دونی یا نه ، معنی شون رو درک می کنی یا نه .
میبینی ، دور شدن کم کم اتفاق می افته .
چشم باز می کنی و میبینی مدتهاست که زمان گذشته و
تو در خاطراتت رسوب کردی .
خودت رو رها کردی در دست بازی لحظه ها ،
هنوز معجزه را به انتظار نشسته ای ،
کاش باور می کردی که معجزه هم خسته میشود از اینهمه انتظار
کاش باور می کردی که اینبار نوبت تو بود که بازی کنی
می فهمی ؟
نوبت توست
....
شاید نامه ای از
من به
ماهی ، شاید هم ....
یادت هست ماهی ؟ گفتم اولین تمرین ، همیشه سخت ترین تمرین است .
باید
من را حذف کنم از خودم
اما بعد از این 15 روز ، هنوز پُرم از
من
میدانم علتش چیست
میدانم که برای فراموشی ِ حال ، بیراهه ها را رفته ام
مرزها را شکسته ام ،
میوه ممنوعه را خورده ام
و شاید آرامش اساطیری را هنوز نیافته ام
شاید دیگر مرزی نمانده که بشکافم
هیچ چیزی نمانده که برایش روزمره را نفی کنم
اما فرصتی نمانده ، ماهی
فقط 25 روز دیگر مانده ... فقط 25 روز
معجزه میخواهد
و معجزه برای قلبی است که آرام و خاموش آنرا پذیرا باشد
منتظر معجزه هم می مانم
منتظرش می مانم ،
می فهمی ؟
با ما منشين وگرنه بد نام شوي.
هرچه هم با دسته راستت روي صورتكها و صورت ها منحني باز بكشي وروانه شان كني...
هرچه هم با انگشته اشاره ، يك پاره خطه راست از اينجا تا
چشمكهاي ستاره ه و تنهايي ماه ها بكشي و بجاي اميد نشانشان دهي..
هرچه هم اين دو ميله را كه بوي ماندگاري و مانده شدگي شان همه جا را پر كرده،
موازي و متقاطع دستت بگيري و ببافي و دستشان بدهي براي روزه مبادا...
هرچه هم بنشيني و با مدادت دوره دستشان را روي كاغذ نقاشي كني تا اميدوارشان كني كه بلاخره از يك جا بايد شروع كرد ،همه كه از روزه اول نقاش نبودند...بايد از جايي شروع كردو از جايي و روزي هم بايد تمام كرد!
تمام!
ديگر دير شده است...
خيلي دير...
انگار خام بود آرزوي دلي كه مي خواست خنده شان قطع نشود...
ديگر دير شده...
؛اين عطش كه من مي بينيم نه آب را گواراتر مي كند نه حرمان را
از گزند بي نصيب تر...
اين عطش هم همان كاستي ست.همان كاستي كه شروعش تمامي ندارد همان كاستي ي چيزي كه بايد مي بود..همان كاستي،عينه هميشه و چنان پر كه ديگرمجالش نيست به راه حل هم انديشيد!
فقط مي توان فكر كرد كه دير شده است...خيلي دير...
بايد تمام خطها و آب و رنگها و نقش ها و نقشه ها و آواها و ترفندها را پلاساند و جدا افكند...
و تاريخ زد...
بايد نوشت
1 آبان ماه از پاييز و
رفت.
خيلي دير شده...
خيلي دير...
براي باز هم خاطره هاي جعلي و مجهول ساختن و نواختن...
دير!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اين را براي((من)) مي نويسم كه همه بدانند كسي هست كه من دلم مي خواهد
هميشه پشته پنجره بخوابد.....
و حرفهاي با منش هيچ وقت تمام نشود...