قصه گوي شب *

 

 







Monday, September 27, 2004



باز همان حرف ِ همیشه
.
.
ساده است نوازش سگی ولگرد، شاهد آن بودن که چگونه زیرغلطکی می رود، و گفتن که سگ ِ من نبود!
ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد،
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی!
او را به خود وانهادن ُ گفتن که :
" دیگر نمی شناسمش! "
ساده است لغزش های خود را شناختن، با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که :
" من اینچنینم! "
ساده است که چگونه می زی؟!
باری! زیستن سخت ساده است! و پیچیده نیز هم!




Tuesday, September 21, 2004


برمي گرديم...
و من خيره به ماه...
نگاه مي كنم...
جلو ميرويم...
من به ماه خيره نگاه مي كنم....
و باورم مي شود(( هنوز دوره مي كنيم...
دوره مي كنيم...
امروز را
امروز و هنوز را..)).

بر مي گرديم...
و من به” كوه هاي كناره ها را تنگ كرده“ نگاه مي كنم...
دلم مي خواهد با من بيايد تا چاله چوله هاي اين كوه ها را پر كنيم...
در چاله هاي كوه ها فرو رويم و به سنگهاي رو به همه و غريبه اش نكيه دهيم..تاشايد گاه گداري خورشيد مايل داغمان كند...

خداييش راهي كه انتهايش معلوم باشد يا نباشد فرقي نمي كند..
هيچ فرقي...
وقتي باور كني كه ماه دارد دنبالت مي دود و قرار است تا اتنهاي سرازير شدن باشد و كار را تمام شده ،خبر دهد...
ديگر فرقي نمي كند....
كسلت مي كند....همه ي آنچه معماگونه يا مكرر مي نمود..
كسلت مي كند....و ديگر حتي خوابهايي كه به دسته خود ساخته بوديشان هم كمكي نمي كند...

برمي گرديم...
من ماشينها را نگاه مي كنم...بچه ها پياده شده اند شبنم جمع كنند...
اما من زرنگ تر از آن شده ام كه گوله اين (سرخي ي بعده سحرگه)را بخورم...
من مي دانم اين” راه واره“ در كنارش جز ساقه هاي زرده نخ نما مانده ي بي نم،چيزكي جا نمي شود..
تازه جا هم كه شود‚ اضافه نمي ماند كه بچينيشان...


نگاه مي كنيم ديگران را كه دسته مي كنند و نخ مي بندند به دوره دسته هاي ده تايي و هفت تايي و سه تايي.
فكر كنم اين شبنم ها را مي خواهند به خانه رسيده ؛خشك كنند....
دنياي بي كودك گفته بودي نمي شود؟نه؟
باشد!
پس وارده جزيئات نمي شويم...

فقط برمي گرديم...
شبنم يا شقايق ...فرقي مي كند مگر...وقتي واحد مقايسه اندازه ي عمر شود...

بر مي گرديم...
و مدام به آدمهايي نگاه مي كنم كه همه كاري مي كنند تا حوصله شان سر نرود....
و راست مي گويي..”.من هم آنجاست كه فكر مي كنم بايد خدا را تكان داد“...
و برايش از فرق ها گفت!
فرقه :
كابوس...خواب...رويا....هضيان....و حرمان!

و برايش توضيح داد از كي تا بحال..پرنده ها با آن همه‚ بال ديگر ميانه ي هيچ راهي پيدايشان نمي شود...
و از كي تا بحال دنياي به اين تنگ و باريكي و پر رمز و رازيش .هي تنگ مي شود!

تنگ!...
چنان تنگ
كه ديگر انگار جا براي دستي گشودن هم يافت نمي شود!
و جولاني براي به دبناله كلاه خويش دويدن...
بايد خدا را تكان داد و گفت:.پلهاي ميان اين تنهايي و آن تنهايي چه نادر است!
و بايد گفت شايد دوباره لازم است گزينه ي اشعارش را در گوشٍ شبانه بيداران زمزمه كند...



اصلا چه فرق مي كند....ما داريم بر مي گرديم...
و تابلوها مي گويند اين آخرين بسته ي سه تايي را هم كه پر پر كني..لابد مي رسيم..


براي تو كه مثله امروزي متولد شده اي


هميشه مي گردم...
تا جاي اميد..خيال...رويا ...و خاطره را با كلمه هاي تازه عوض كنم..
هميشه مي گردم...
تا جاي اتفاق...بهت و حيراني را با چيزي تازه اشتباه بگيرم...
هميشه مي گردم...
پي ترفندي
تا باد ها كه زماني دامان دختران را چين مي داد با اشكهايي كه نامده بر تاب مژگانشان گم ميشود جابجا كنم...
هميشه مي گردم..
باور كه مي كني،نه؟




(((
مي گويم
نمي شود يك شب بخوابي و
صبح زود
يكي بيايد و يگويد
هرچه بود تمام شد...به خدا....؟؟؟.)))
علي صالحي







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List