قصه گوي شب *

 

 







Tuesday, August 31, 2004



فالت را به من بده
تا از دستت بگویم:

در اتفاقی که میفتد
زمان تکه تکه میشود
و تنی که رو به روی تو
در تو به توی نقشها گرفتار است
خوب میداند

قسمتش آخر
تلخی این فنجان است و باز
میخواهد در نقش و نگارِ دستانت
ته نشین شود.

"گراناز موسوی "




Friday, August 27, 2004



كلاغي در ذهن من است..
پاره سنگي در دستم...
از خودم مي ترسم.





پياله نزده و بد مستي!؟؟!


تازگي ها شبيه مورچه ها شده ام...
ابتداي اولين دانه مي ايستم...
برش مي دارم...
و انتهاي راه را كه گفتند, دفنش مي كنم....براي روزه مبادا...
ابتدايم را پس مانده هاي بروي آب معلقه ديگران معين مي كند و
ميانه را دنباله ي راسته مابقي...
و انتهايم هم ...
وانهادن است...وانهادن هرچه(به خيالم) سهمم بوده ...به قعره جايي به نام لانه...براي بعد...
براي زمستاني كه معلوم نيست باشم...
......
به گوشه ها تکيه می کنم...

و انگار مدام له ميشوم..و مدام مي ميرم...و مدام دور مي شوم... و مدام دوباره زاده مي شوم...
مي شود اين بار سنجيده تر لهم كنيد...!!؟







Tuesday, August 10, 2004

سلام
گم شده بودم !
نه ! گم کرده بودم .
شایدم جا گذاشته بودم
یه چیزی رو مثه .....
مثه خودم !
به هر حال میدونم که حالا همینم !
خیلی عوض شدم

.
.

نگاه كن كه غم درون ِديده ام چگونه قطره قطره آب ميشود
چگونه سايه سياه سركشم اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان شب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
.
.

نمی دونم هستم یا نه
دور شدم یا نه
نمی دونم میمونم یا نه

میرم

می دونم که

دنیا رو هر جور ببینی ، فرقی نمی کنه ، اونجوری می گرده که باید بگرده !




Monday, August 09, 2004

حالا آنجآ تنهايم..
و صدا كه چه بي كاست در تهي مي پيچد...
و صدا كه بي كم,در تاريكي رخنه كرده, مي پاشد!

((سرنوشت ترا بتي رقم زد كه ديگرانش مي پرستيدند....؛؛؛ ))

و قسمته ديگره قصه باز هم رو مي آيد, تا اين بار هم "مرثيه ي نا سروده "عقب تر دوانيده شود...و زمان مي رود!
با صدا...
بي صدا...

وبراستي زمان همه را از همه كس..همه چيز...و همه جا دور مي كند...دوره دور.....كه
ديگر نه از باد, كه چطور وزيد يادت بماند و نه از قصه كه چطور ناتمام شده, ماسيد...
كه..راحت )خودت را دسته كم بگيري و خيال كني ...
و ديگر بار, قسمته دوباره ي قصه را همه با هم بازي كنيم...
بخنديم...بخندانيم...كم آوريم...كم كنيم...و...باز...
خيال كنيم مي شود...
مي شود اين تضادها را فهميد....


آخر مي داني؟كسي مي گفت :آدم هرچه پر تضادتر باشد انسان تر است...اصلا انسان يعني جمع اضداد....
پس بايد سعي كرد فهميد!اصول را بايد فهميد و بعد وارد جزيئات شد عزيزكم...
بايد سعي كنيم كمتر متعجب شويم...
بگذاريم زمان راه راستش را بدواند...ما و همه را....من و بوران و نفرين و خيال را...راحت بدواند.


تازه /مي داني...كسي مي گفت:زمان به عقب هم مي رود!
راست مي گفت....
مي داني وقتي خيال و اصول را با هم قاطي كني,راحت مي شود همه چيز را از همه قبول كرد..!
و حالا تو باز هم قسمته ديگره قصه را بلند بلند بخوان ...
و من را...

و مرا باش كه:
روي ساعته روي ديوار و اين ساعت مچي به دسته راست بسته شده را ,رنگ پاشيده ام.
سياهش كرده ام...سبزش هم....و قرمز ...رنگش كرده ام...
صداي تيك تيكش را مي شناسي ..نه؟...
اينك اين زمان است كه به عقب مي دود...و تو دوباره تكرار مي شوي/
و اينك اين عقربه هايند كه به پس مي روند...و اين همه ي از دست رفته هاست كه نمود مي يابد باز هم از نو!/
و اين زمان است كه با ضرب آهنگه هميشه اش به عقب مي رود...
به آنجا كه من هستم...و ماهي كوچكي كه آبها ديگر هيچ وقت شنا كردن را از يادش نمي شويند....و دختركي كه حرفهاي با منش هيچ وقت يادش نمي رود ....
به آنجا كه من تنهايم.
..




Sunday, August 08, 2004




... و رسالت من اين خواهد بود

تا دو استكان چاى داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم

تا در شبى بارانى

آنها را

با خداى خويش

چشم در چشم ِهم، نوش كنيم


او هم پر....







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List