ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين، چه دل آزارترين شد، چه دل آزارترين؟
چسبهايم را با همه ي مشتم جمع مي كنم و نگاه مي دارم و ...
ميله هاي بافتني را اين دفعه بدون نخ جمع مي كنم...((
مي گويند نخ همه جا پيدا مي شود...))
و...
چشمهايم را به روي همه ي رنگهايي كه نشانم دادي مي بندم...و...
دستهايم را از همه شبپره ها كه آشنايم كردي مي پوشم ...و...
((
انسان زود اهلي مي شود....))
و...
شايد هم انسان تند اهلي مي شود...))
///////
شب كه مي شود يعني باز هم فردا شد،و قطره ها كه سر مي خورند يعني فردا مي آيد...و من بايد ختم اين باره را هم بگويم...
نه براي تو...براي خودم...
///
و
تو خوابيده اي...
مي خواهم قصه هاي آخرين را برايت بگريم...
اما
تو خوابيده اي...
و من مي خواهم آخرين بافتني ام را نشانت دهم و بخنديم...
اما تو خوابيده اي...
و من دلم مي خواهد با هم صداهاي دلتنگي را بكشيم..
اما
تو خوابيده اي...
و من مي خواهم بگويم امشب ماه نيست ..حواست جمع!...
و
تو خوابيده اي...
و من دلم مي خواست كاش شكافه ديوار هم مثله اين درها و پنجره ها وقت باز و بسته شدن صدا مي كرد...قژ قژ...جير جير....
و تو خوابيده اي و من هضيان مي گويم...
و مي روم تا جاي ديگري بمانم
و...
////
برايم...
صدا...فرياده كوژ نماي ذهني ست كه ديگر انگار نه انگار!
و تمنا...چشمانه زلالي ست كه خدا مي خواهد همين الانها دروغهايش را فاش كند !
و حرفها...گلي صورتي كه هرچه هم آبه ليوانش را عوض مي كني سرش صاف نمي شود!
وكلمات... دستماله نمداره گردگيري ست كه پرزها را خوب مي گيرد ...
راستي براي شما هم سوغاتي گذاشتم...نه از آنجا كه مي روم...كه سوغاته همين جااست كه مانده ام...مگر سوغاتي براي آن نيست كه بگويم يادتان بوده ام...بدانيد كه هستم...و بوده ام...
هرچه باداباد....
و
تو خوابيده اي....
كلمه ها را بسته بندي كرده ام...
و كتابها را كه مدتها بود،دانه دانه..تك تك...كنار هم ...چيده ام...روي زميني كه مي داني!...
و هي جابجايشان نمي كنم تا گرد ها بنشينند و سره فرصت فوتشان كنم!.....
يك فوته عميق!.....
همه را بهم زدم...بي فوت!
و ....
////
و دوباره!
خداحافظ!...