Saturday, March 20, 2004
آرام ِ آرام
سبك
سفيد ِ سفيد
نرم
.
.
.
چشمهايت را ببند
فقط گوش كن
سرانجام قاصدك
خبر مي آورد و
بهار
با گام هاي سبزش مي آيد
تا
برگ برگ خاطرات را مرور كند
و خورشيد مهر را بر فراز قله خوبيها شعله ور كند
و دست عاطفه بر سبزه و گل و درخت بكشد
تا آنها نيز با لبخندي فرا رسيدنش را تبريگ گويند
روزهاي سخت را هم بياد بياور
چشمانت را ببند
جدايي ها را
بدي ها را
اشك ها را
تنهايي ها را
همه و همه را به ياد بياور
به ياد بياور
دلتنگي ها را به ياد بياور
به ياد بياور كه
كسي جايي تنها ست
كه
كسي جايي منتظر است
شايد منتظر
تو
پس نمان
دلتنگي ها و اشكها و گريه ها و تنهايي ها و ....
همه و
همه را بگذار
و به سال نو
برو
با سال نو ،
دوباره بساز
.
.
.
: ايمان داري كه ميشود ؟؟
: نه ! ولي ...
: ...
: ميشود ...
Friday, March 19, 2004
كودكه
بي كوك و
عروسك و
بي ادايم...
فصل كه نو شود,شبنم ها در حلقت خواهم چكاند كه آرام شوي...
كودكه بي شكلم ...فصل كه تازه شود...هسته ها برايت خواهم كاشت تا بي دغدغه و بي دخالته زمان هضم كني...و من نگاهت خواهم كرد و خواهم گفت كه:تو, زيبا تريني عزيزكم...
كودكه بي لبخندم...فصل كه به يك برسد,تا دشتهاي تازه سبز راهت خواهم برد...تا بي ابا گريه كني و خودت هم خوشت بيايد از التفاته يكي خداي...
مي برمت..مي خندانمت...مي نشانمت...
مي بوسمت...و به خاكت مي سپارم .
در فصلي كه نو شود....
پس
آرام بمان...آرام...
ما همه منتظره بهاريم...بهار.
///////////////////
/////////
/////
//
/
نه پيش نه پس...
هفت سينتان به راه...
دلتان مشعوف....
Monday, March 15, 2004
نمي خواستند بميرند...
Sunday, March 14, 2004
انگار اينجاست...
چشمانش را ريز مي كند......
سرش را كج ...
و ابروانش مثله هميشه يكي بالاي بالا و يكي پايينه پايين تر...
و من مي دانم پشته اين همه خوابش برده اما خب...من بايد بگويم...
و تو بايد باشي.....(اين را ته دلم مي گويم...)
مثله قصه ي جوجه اردكه زشت..مي داني هزار دفعه برايم تعريفش هم كه مي كردند ..انگار نه انگار..چون هميشه ي تكه اي بود كه نشنيده باشم و ديشب ترش آنجا به بعد را خوابم برده باشد...
و بلند مي گويم
...:(تو هم,مثله من ,اگر هزار دفعه برايت از سره خط بگويم باز هم انگار نه انگار كه پيشينه ي شنيدنش را داري...!مي خندي...
و باز پر سماجت انگشتانت را كج و راست مي كني تا تق و تق صدا بدهد...
و من مي دانم مي خواهي مجبورم كني...بگويم..:
..براي درده گردنت بده ها...!!
و تو بگويي...چشم...و دستهايت را پشتت قايم كني و سرت راست تر بگيري...
مي دانم پشته اين همه , باز هم خوابيده اي...اما من بايد بگويم...
بايد بگويم تا امشب هم يادم نرود....
///////////////
امشب هم مي خواستم چيزي بگويم تا يادم بماند كه كسي شنيده...اما...
ديدي/...؟؟؟تو هم رفتي...
و
بالاتر از سياهي هم پيدا شد...
ديدي؟
امشب شبه مهتاب بود ...و امشب هم انگار , وقته براي
هميشه رفتن ...
ديدي؟...
تازه قرار بود به بهانه اي نو شويم...
ديدي؟...
هميشه حرف كه مي زدم وادارم مي كردي كه:""همه ي
جزئيات را بگو...كليات را بگذار كنار...رنگها و بوها را بگو...""
حالا بيا تا برايت خوب بگويم...زمانه اين تكه ي قصه را با همه ي جزئياته و مراسم و متعلقات و ملحقاتش ,پر يادم داده...
گوشت با من اگر هست بگويم....
نه تني كه سرد مي شود نه!تني كه مي ميرد...جسدي كه بو مي گيرد...مولكولهاي ,روزي تو بوده اي كه مي خشكد...دهاني كه بسته نمي ماند گاهي...
تو را نمي دانم...اجازه ام نمي دهند نگاه دهانت كنم...كاش بسته باشد...
...
بگويم...
مثله سرماي آخره آكواريومه ماني ست وقتي كه يك هفته يادش رفت آبش را عوض كند...
بوي لجنه سبز مي دهد...
بوي ساعته 3 عصر مي دهد...
....
آن زيره پيشه همه آنها كه هستي و نيستي را بگويم؟...
بگويم مثله هميشه..مثله همه...دلم تنگ است...؟
بگويم؟...مثله هانيه كه داد مي كرد: كه نمي شود برگردي؟...
نمي شود؟...امشب هيچ كس حواسم به من خطور نمي كند....بگذار راحت باشم...!
مثله تو كه همه مي گويند..راحتي...!
راحت شدي...!
بگذار من هم راحت باشم...
به خوابم ميا...
سراغه اتاقم را مگير...
با روحها از من حرفي نزن...
از آنجا نگاهم مكن...
برو...
به باقي زندگيت بعده اين جا برس...
بگذار, من هم لابد زودي فراموش مي كنم ديگر!...
برو...
همين كه قبول كرده ام بعده 3 روز كه نيستي و اينجا مي نويسم...يعني خوده فراموشي...پس برو...!
///
هواي پر از ريز ريزه هاي نفس هاي اين همه مانده...
و من كه هرچه مي دوم...اني صداي بيل و سر خوردنه نرمه خاكها از سرم بيرون نميرود...
one sound,one single sound
one kiss,one single kiss
a face outside the window pane
However did it come to this?...
Friday, March 12, 2004
اين هم براي تولد تو...
يك آهنگه
چهار فصل هم بود كه مي خواستم اين جا بزارم اما نشد...
شاد بماني و شاد باشي...
هميشه!
Sunday, March 07, 2004
و من همين جا مانده ام......
انگار نه انگار اين همه آرزو و خيال و نقش و نگار ياده خودم دادم....اين همه وعده و وعيد........
انگار نه انگار كه گفتم ....بيا....اين هم فرصت...نوبت.....
فصل...........برگي تازه....ورقي ديگر........
انگار نه انگار كه قدم آخر را زدم و گفتم نشان به اين نشان كه ديگر
بهانه ي برهوت را مگيري........
من هنوز همين جايم و پشته سره هم
ويرگول تمرين مي كنم........ويرگولم را قوس مي دهم و چند نفطه بعد و زير و بالايش مي گذارم و تعبير مي كنم و تعبير مي يابم...........من هنوز همين جايم و انگار نه انگار كه يك ماه يادم دادم كه سياه و سفيد بشمارم و چشم بگردانم.....
انگار نه انگار كه من و ...........اين همه تعجب!..........
امشب يادم افتاد كه كسي مي گفت:........
گاهي به جايي مي رسي كه فك مي كني دو كلمه حرفتو بهتره براي خودت بزني..نه ديگري............""....
و يادم افتاد كه
انتظار چه رنگه سربه غليظي داشت و چه تند مي رفت و مي آمد و هيچ نمي ديد....
و يادم افتاد اين
عطره كافور و بوي ياس را........خوب يادم افتاد........
و انگار نه انگار كه قرار شد يك نفسه عيق بكشيم و ديگر هيچ!.........
بايد بگذار باز هم خوب نگاه كني............
بگذار باز هم خوب بخواني......
بگذار باز هم خوب بماني.........
اما....
در اين برهوت كه من در آنم...
آنه آني درنگ هم تباه!(عكس از فيلم شبهاي روشن)
Tuesday, March 02, 2004
سلام.........
30 روزه تمام همه ي آنچه عادتشان داشتم را نداشتم......
و حالا دوباره كه سرشان زدم........انگار بي من و با منشان همان است كه بايد باشد.........انگار فاصله از همين خيلي چيزها هر چه دور و هرچه بي ربط باز هم دردي دوا نمي كند........كه مگراصلا هميشه , دردي بايد دوا شود كه تغييري از ميان درمان جا بماند....يا جا پيدا كند....؟؟؟!
باري.............من رفتم.....جاي ديگر ماندم و حالا.....دوباره......
ماحصلش مي داني چه بود؟...........
گاهي روزها و شبهايت عينه هم مي ماند ....گاهي ثانيه با دقيقه و ساعت و بعد و بعدترك فرقي نمي كند........اما احساسي نو كه بيايد انگار خيالت از روزمرگي هم تخت مي شود و گاه و بي گاه كفه دسته چپت با دسته راست عكس و خط و خيال مي كشي و دوباره مي شوي همان كه هيچش كناره نيست و مي شوي همان كه قايمش كرده بودي..............
اين را فهميدم و برگشتم........
و مي داني عجيب كه نمي دانم چرا همه چيز برايم تازگي بي ابا كهنه مي شودو بي رنگ و درنگ خپل و بي شور........
اين است كه خلاصه اينجايم...........
به
دختره مي گويم كه من رسيدم........بي مانع............و خط را دنبال كردنم را شروع كردم............راستي ديذنه دختره و مارمولي بعده اين همه كه نديده اي چه خوب مي چسبد .........
من مواظبه همه چيز هستم........تو هم............
به
مارمولي مي گويم....من كه نبودم انگار باز هم گله سنگ مي كاشتند....بي صدا..............و اينبار از جنسه آتش و دود و گاز...............
به
تو مي گويم............انگار نشانه ها هيچند.........هيچ.........با نشانه ها نمي شود ايمان آورد و خواست و شد.............فقط مي شود با شانسه حضور و ديدني شدنشان افتخارها نصيب شد.........و لبخند را نگه داشت..........
و به
من كه.....من دلم تنگ شده............هرچند اينبار فقط يكبار دور شدن را دوره كردم و بعد دزدكي بقيه اش را فراري دادم...........اما.......گول نخورد كه نخورد...............
و به همه مي گويم...........
صدا يي اگر مي شنويد.......
صحبته سرما و دندان است..............
همين ديگر........
هميشه جايي هست كه بشود لعابه اين اشكها و اين حرفها را خلاص كرد و گذاشت كه باد مثله هميشه دنباله خودش بدود................