قصه گوي شب *

 

 







Friday, January 23, 2004





من و ......
به گمانم تنهايي........
بي نجوا حرف م ي گويم....
گوش تيز كني براي شنيدنم هيچ نياز نيست......
به استقبال آمده ام گويي.........
به همان رنگ........
با همين لحن.........
من و
وهمين بي جايي.......
چند فصل رد شده ..نمي دانم......!
من و ........
بگذار بگذرد.......
انگار به جد سالي ست كه بزرگتر شده ام........
.........




Wednesday, January 21, 2004



تو ماه را
بيشتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به ياد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود

شعر از رسول يونان


" من "




Thursday, January 08, 2004

پاك مي كنم فكرم را اما پاك نمي شود آن چه حك شده است.

اين كهنه پاره هاي نيمدار وصله خورده ي قلبم را ديگرنمي خواهم كه هيچ دستي بر لبهُ پنجره بتكاند.

اين شكسته بسته هاي بند زده را ديگر نمي خواهم هيچ دستي بر لبهُ تاقچه بنشاند .

همه را "خودم" پاك مي كنم...

پاك مي كنم هر آنچه كه پاك است
.
.
اما پاك تر نمي شود ....

"من "





راستي اين را هم از امشب قول مي دهم عوض كنم......
يك قابه تازه........نگران مباش........
اما مي دانستي همه ي خاصيت من به همين بود....
هه هه.............
بگذريم........
تا فردا و سالي بعد.........
ماهي





فتح شدم.......
همين بود........
امشب فتح شدم........
دي ماه بود....و هميشه همين دي ماه است...........و هميشه همين الان است كه دلم هيچ نمي داند كدام شال گردن را بپيچاند و چطور بپيچاند كه سرما امان دهد.......


و.....
ستاره مي شمرم تا كه شب چه زايد باز..........





گلايه اي هم نيست........
گل ........
شاخه به شاخه.............
مي كاريم..مي نشانيم...........
اين همه خاك....وآن همه هرچه بود.....
گل نرويد راستي چه مي رويد.......
پس بكار و بخوان........گله سنگ.............
گله سنگ.........







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List