قصه گوي شب *

 

 







Sunday, December 28, 2003




مي بيني.....
مي گويند قهر طبيعت....
مي گويند خشم خداوندگاري......
مي گويند كمك......
"با تارهاتان و دستهاتان خاك ها را از صورتهاشان پس زنيد.."....
"با مشتهاتان مشت مشت خاكها را برايم برداريد كه اينجا همه ي اميد هايم و خاطره هايم و داشته هايم و همه ي همه ام پاشيده شده....."
"ما گوشت و پتو و غذا نمي خواهيم...مرده هامان را از زيره خاك بيرون بياوريد..."
"دو تا روستا مانده كه بوي جسدهايش نمي گذارد نزديك شويم..خب بهتر....همه رفته اند..خوشبحالشان....!"نكند بچه اي دستي را بيرون مي كشد....كه نجات دهد.......

......
ديشب اينها را مي شنيدم..و بقيه را مي چشيدم؟....
نه!.....نمي چشيدم....
.من و هزاران 20 هزار نفره ديگر ,نشسته واصلا خواسته و نخواسته همين جا بوديم و فقط انگار گريه بود كه مي پاشيد.....نه ما.......
دلسوزي بود كه بارقه ي هم دردي مي ساخت و انسانيت بود كه حكم ياوري مي داد.......
.و كوهي از آدم بود.....آري...بايد بگويم"كوهي".از آدم بود كه كم مي شد......
كم ميشد و گور و فلج و بوي مرگ مي ريخت و فوج مي زد از زيره بوده هاي ديروز.......
كوهي از آدم كم شده بود و" وداع" بود كه بين آوارها آوار ... براي 20 هزارمين بار جايش ماله خودش نبود....
وداع بر خراباته عور و سرد.....
آخر..
مگر نمي دانستيم.....مگر رودبار و بجنورد و آونج ....اينها همه نبود......و بعدش را مگر نفهميده بودند و نمي ديدند و نگفته بودندو نمي ديديم و نفهميديم و نمي فهميم...............
همين مشاركته ملي ها و همين جمع و جور كردن ها......
و همان و همين خرابها....
همبن ول وله ها...هزارم ها 20 هزار تا صندوق و جعبه و پايگاه و .....
الحق كه خوب مردمي داريم...........!!!
همين صحنه ها كه مي خواهي دست بر شيشه ي تلويزيون بكشي و اشك پاك كني..در آغوش بگيري....حرف بزني....گرم كني.....گوش دهي........كه خون لخته شده ها را جدا جدا كني.......كه خيالت راحت شود كه تو هم هستي...وقتي كسي ديگر دلش نيست........كه و قتي ديگر كسي هيچش نيست و بر خرابه داد مي زند كه خدا........!
كه بگويي...نگاه كن...من اينجايم....عينه تو شريكم.........!

مگر كم ديده بوديم......مگر كم شنيده بوديم......
"بم فروريخت......كنسرو و پتو.......رخت و ......پول........
فردا هم اينجا مي ريزد....آي كمك/////اينها دارند از سرما مي ميرند.....
آي كمك اينها از دست داده اند......آي تسليت.....روحشان شاد است....
آي صبره جميل!!!!..آي بگير اين را....آي اين را برسان هنوز جان دارد.....آي كم داريم...پرستار شويد...آي پس ايراني كه مي گفتند شماييد....خوب!خوشبختم!
و من حالم بد مي شود از اين گرما كه مطبوع است....از ما كه مطبوع كمك مي كنيم و حاضريم..............از من كه نمي فهمم الان وقت چيست.....
......
يك ماه ديگر بم هم محو مي شود...اشكها خشك و سرما هضم وخشت ها كاوش شده و دوباره مو رچه ها مشغول ......و دوباره عاطفه ها مي خوابد تا بعدي دوباره جوششان بيندازد.......
و هيچ كس نمي پاشد كه بعد .دوباره..كي...؟.كجا؟
.....پيام تسليت بايد بفرستيم ....؟....كه حادثه ي درد آور و تاسف بار .....شفاي عاجل مجروحان را از درگاه خداوند مسئلت بنماييم....و درخواست كمك به خواهران و برادران را مسئلت نماييم........و ............

و دوباره باز بچه هاي چه!....مانده و بي سامان و بوي خاك كه هيچ نوايي را تاب ماندن و شوره زخمه زدن نمي ماند......
دماسنج نشان مي دهد.....سرما -10 درجه.......خون بر چهره ها يخ زده......و انگار لحظه هاي سرد و درجه درجه هاي اين دما سنج را بروي دستهاي من ميخ مي كنندو بر فرق سرم داغ ....
و سوزه اين بادها مرا بر مي دارند وبر زمين مي كويند......
تبصره ي تازه اي ست .......حسه ترحم....نوع دوستي.......مهرباني.....لطافته انساني.....همدردي..............و هزارها صفت در سرم مي چرخد..........
تا بعدش هم ما مست ..با ما كه تا الانش را ظاهرا درك كردن مي توانيم.....
.....
همين!




Thursday, December 25, 2003



همين است كه همه است و نيست.....!
چرا هميشه همه چيز يا خيلي پيچيده مي ماند يا خيلي ساده مي گذرد.........
عشق هم در دل ما سرگردان...




Monday, December 22, 2003

برای تو.......
فقط برای توست که نشسته ام......
باور که می کنی؟........يادت که هست.....
بی صدا و بی هجا.......
شبيحخون حجم............
ای.....






Sunday, December 21, 2003

ماهی : می خواستم بگم تولدت مبارک اما نمی دونم چرا نگفتم !

شب ِ یلدا !
تولد ِ دختره است !

زیاد مهم نیست !
وقتی حرفی واسه گفتن نداری ...
وقتی دلت می خواد توی این یلدای طولانی گم بشی ...
سرنوشت ِ !
همه ی سرنوشت رو همین امروز برات رقم زدن ...

شادی کردن براش عجیبه !


"من"





سايه ها.......و اين پنجره كه نوز تا باز شدنش پاسي مانده.........
......
همه در سايه ي گيسوي نگار آخر شد..............






و... اي مستانه ترين ساز....مي دانم نغمه ها كار تو نيست..ساختن شان در مسلك حنجره هاست و بس..اما...اي پر شورترين ساز ...بيا و امشب بجاي نواختن بگو....از جنس كلماتمان, با وزني, چيزي بگو, تا من, امشب برايت چگونه ساز ماندن را بگويم....مي خواهم به غرورت نشان دهم هيچ چيز را آسان نتوان مغلوب كرد...و بر هيچ داشته اي آسان نشود غالب شد.....مي خواهم بداني گاه حتي روان ترين كلام ها و موزون ترين نواها هم,از حقيقت , جابرانه مي رمند....اگر بگذاري... من امشب در مسندت نشينم...شايد تو به پيشه اي يقينم دهي..شايد تو حرف زدن آموختي و من نواختن....چه پيش بيني ي محصوري!ولي .چه فرقي مي كند...باز هم مهم حرفي ست كه به تولدش مي شود بيعت كرد......مي گذاري..)




نگاره ي بعدي......

براي من مارمولي مي نويسم......

گاهي هنوز فكر مي كنم.....يك مشت ستاره...يك كفه دست آفتاب....يك بغل گلپر....يك خوشه نسترن و سنبل و ...يك عالمه گلبرگ.........
هنوز وقتي مي بينمشان ميانه ي راه مي ايستم...نگاه مي اندازم و مي گويم....هنوز نارسند اين مشت ها و دستها و سر انگشتها و گامها......بمانيد تا ناب بيايم.........
تمام حرف ها را كنار هم مي گذارم و سبك و سنگين......
كم و زياد...
نه!..هنوز كال است اين زبان............پس صبر......

رنگها را مي چينم........يك به يك....دو به دو........از سبز و قرمز و زرد اثري نيست........همه چيز.....رنگه ديگري ست......وآن ديگري رنگه آن، يكي ديگر.....ماشي...ليمويي..نارنجي........پرتغالي........عسلي..........اه.........
اين همه تشابه و من هيچ كدامشان را نمي شناسم...آخر چرا؟.......
هنوز نا مومن است اين حس.....پس تا يقين.........بارقه اي درنگ........

سر كج مي كنم........تا آنجا كه من از آنجا بايد آغاز شود هنوز فاصله هست.......
پس........تو نيز درنگ..............
صبر...........
ساعتت را ببند و نبضه مرا بگير.........چشم به جايي مدوز.......فقط صبر كن......و بشمار.....من دلم مي خواهد صدايت بپيچد كه مي شماري........
پس بشمار...........
من و قصه هايم با يك سو شوق سبز خواهيم شد............
........
و مي مانيم و مي گوييم....و عوض نمي شويم........
واي كه يك عالمه دلم تنگ شده........
................راستي يك ساله شديم........كهنه شدن خوب است؟
نمي دانم...........
اما لبه ي اولين گلدانه ي قاصدك مي گويم كه محكم بگويدت كه:
تولدت مبارك!


تولدت مبارك!
گرم و شاد و خوب باشي.........




سلام.....نصيبم شده هضم يک دنيا سرما که نمي دانم چرا رخنه کرده و بيرون نمي دود........سرما.....درده سر....
نشسته ام كه زمان رد شود و سرما حل شود...سر درد هم بگذرد...اول يكي بود حالا شده دو تا......قده رقم هاي پيروزي........مفت و مسلم......
اين از آنچه گذشت و مي گذرد
...
نگاره نخست........!
براي تو ..كه آمدي..ماندي.....و....
انگار هيچ جايي نيست....يادم نمي رود پابه پايت تا كجا كشاندمت كه برسيم به جايي كه هيچ كس نرسيده باشد و كه چه؟.........
كه ..كه....من بگويم و بشنوي و ..كه چه؟.....
كه تو بخواني و من بخندم....كه چه؟........
كه با هم باشيم و اين بشود خاطره ي يك روزه تعطيل ......يك روزه برف مانده ي بي صاحب............كه چه؟......
كه يادم بماند .فقط ياده من..........فقد ياده من.........قده ياد من........ياده من....من...من...........ن.....آه.........
كه چه؟........كه من يادت دهم و خودم هم يادم بيايد كه قشنگ تر از .....غير از تو من هيچ كس ارزشه هيچ چيز و هيچ چيز ارزشه هيچ جا و هيچ جا ارزش هيچ وقت و اصلا......در هيچ مپيچ.....

اي حالم به هم مي خورد از دسته اين همه چه.........از اين حرفه بي محتواي هميشه مجهول و هميشه متعجب و هميشه واج...............
مي نويسم كه بداني رفتي......باور كن رفتي.....ببين......!!!!!!!
تو رفته اي..............!
تو رفته اي
و اين بار هيچ چيز جز يك تل از اين چه ها برايم نگذاشتي عزيز...........
چه هايي كه من مي گويم يا ديگران مي گويند و من صدايش را مي كشم و ديكته اش را حفظ مي كنم..........
خوب ديگر....نه ملالي ست...نه دلتنگي بي سراغي يي........نه!........
تو رفته اي..اين را باور كن!........




Saturday, December 13, 2003


فعلا هيچ.......




Monday, December 08, 2003

راست مي گويد.....
كسي نمي خندد.........
اما اين صداها چيست.؟





درين حضرت چو مشتاقان ناز آرند ,ناز آرند
كه با اين درد اگر در بند در مانند,در مانند




تو را نه به نسيم كه مي سپارم به دست اولين دانه ي برف كه مي چكد و فرو مي رود به قعره ناشناخته وقسمته مجهوله اين زير زمين.......مي سپارمت به سر انگشت اين اولين دانه ي سفيدك هاي بغض كرده و يخ مانده ي آسمان......مي سپارمت به دستشان تا بي تغيير راهي ي" ديگر"ت كنند.....
من به برفها اعتماد دارم ووواگر چه مي دانم ..مي دانم....مي دانم آنها هم از چيزي ست كه بي نمند.....سخت و نرم و پره از نگاه يك جور....فقط مي ريزند....يخ مي زنند و سرما مي زنند......
و مي ريزند............پروانه ها را مي ميرند....گنجشك ها بالهاشان كافي نمي شود.....بچه ها قرمز و سراسيمه.......كسي آتش نمي فروشد..؟؟...

خوب است نه....به گمانم تو بدت نمي يايد.......همين كافي ست....؟؟؟....
دسته اولين برف را بگير....انتخابش با خودت....هرچند كه هيچ كدامشان نسر نيستند........جذب نمي شوند....تو بايد بروي....نوكه انگشتت را بده به دسته يكي شان....و برو.......
برو.........بس است بس كه بودي...........
برو........آن پايين تر ها......برو.....بس است بس كه هي خواندي.......
برو........آن بعد ترها كه شد خودم صدايت مي كنم .....صدايت مي كنم تا تو هم بنشيني و محكوم شوي.....مثله همه.............
پس....برو.............برو.......بس است ..از اين همه بي پيرايگي كه يادم دادي....ممنون........
از اين همه ....ها و با و نون كه يادم دادي ممنون........از تعبيرها هم ممنون......بابته آوا هم ممنون.........بابته ساعتو و عقربه هايش ممنون.......بابت آن روز كه حرف زديم و خنديدم ممنون......به خاطره........صباحي كه با من ماندي و شمردي ممنون.........به خاطره تقويمي كه تو برايم ساختي ممنون.......
............به خاطره صداي خش خشي كه برايم پژواكش ماند...ممنون............
برو............
با برف برو...........خبرت را نمي خواهم از قاصدك هه هم نمي گيرم...از نرگسه مست و از آسمانه ملتمسه ابري هم نمي ستانم......نه.....!
برو.....با برف......اين بهترين است..........
ديگر بس است هرچه از شوره باران گفنيم و با سروسه باران مانديم ......بس است.......
اين باربي ترانه و تبسم و هر چه آهنگ است....برو...........
مرا هم ............
بي تو بي سببي ست....."""
ديگر هيچم مپرس...........
هيچ..........
من همه ي شعر ها را ميبندم........هر كدام را با يك قالب يخ......و چهار دور سيم.............و مي مانم.............
همه راست مي گويند....برو....................








Thursday, December 04, 2003

در آن آتش.....
در آن اتش.....




رها كن ....تا چو خورشيدي قبايي پوشم از آتش........







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List