قصه گوي شب *

 

 







Tuesday, November 25, 2003



اي گله من!
عالم تموم شد....
پس كي مي ياي؟
!............




اين همه بر خود مپيچ!!!!

بريز.........فرو بريز.......
اصلا بگذار اين همه تكه تكه ها بپاشد.......
.......................


........عزيزكم........امشب هم اگر به ماه و خورشيد محو شده و ستاره ستاره ستاره ها دست يازي...امشب هم اگر با لبه ي همه ي اين دايره اختران بگردي.............
همه ي جوهر هاي سياهت را بپاشي و رده پاي عبور را دنبال كني و پاك كني.......
همه ي هسته ها را....كنار هم بگذاري و براي هر هسته قصه ي جوانك هاي بيدار شدني را بخواني و اندرز دهي كه صبح گول مي زند....گول........
باز هم مي گذرد.........مي گذرد عزيزكم.......دلت را مبند.....نه به اين لبه ها.....نه به اين دايره ها....
.بعد ترها....پشته همين ابرهاي پال پال شده اد كه داعيه ي باران دارند
........
////
"از اين دنياي آدمهاي نصفه نميه"....
بهتر است بي گرد رد شوي........

//////
راستي با تو هم هستم............
كاغذ رنگي هايم را تا كرده ام.....به دست باد كه نمي شود زحمت داد.....كارهايم را هم نمي توانم رها كنم............
پس بگذار براي مبادا......
ممنون........




Sunday, November 23, 2003



ذوق سره سرمست را
هرگز نداند عاقلی

حاله دله بی هوش را
هرگز نداند هوشمند
.......




مغزم ترد شده است و احساسم پر از دعا.......
همه ي كاغذ هاي رنگيم بريده و نابريده....
كنارم پهن شده.......
يكي را مي خواهم امشب به جايم ببافد.....
تا من اين كاغذ ها را رشته كنم.......
صبح كه مي شود بايد سوغاتي شان دهم......سوغاتي دهم به يك نفر كه دلش مي خواهد بگذرد......
اين ميله ها...اين هم نخ هايم........بياييد....
ترا به خدا..........
ميد انيد حيراني ي غريبي ست وقتي عجز را مي فهمي.......
گاهي فقط سايه ي يك شور است كه مي تواند ترا بفهماند....
پس "اين "را ازمن نگيريد......
"اين ها" را بستانيد......
همين امشب.......
و بگذاريد من كاغذ رنگي هايم را درست و حسابي آماده كنم........




Sunday, November 16, 2003

سلام
شيرين دنيايي دارد كه من نمي بينم....

تو دنيايي داري كه من نمي بينيم.....

احسان دنيايي دارد كه من نمي بينم.....

صغرا خانم ....وقتي مي آيد.....وقتي مي گويد......وقتي هست و از نيستها مي خندد.........اوهم دنيايي دارد كه من مي بينم اما نمي فهمم...

خاله هم دنيايي داشت كه به هيچ كس نشانش نداد و رفت......

كيوان هم دنيايي دارد كه اجازه نمي دهد ديده شود....
و امشب مامان هم دنيايي داشت كه ديده نمي شد..دنيايي كه در ان هست ها را نيست مي كرد تا براي نيستهاي روزي هست بوده.....فكري كند......
دنيايي كه نمي شناختمش......
دنيايي كه انگار ماله من نبود.......
و من دلم گرفت.....
......
يعني همين......




Friday, November 14, 2003

حقیقت


چه خوب شد كه رفتني بودي و من از اول پيش بيني مي كردم ! زود رفتي ، اگر چندي ديگر مي گذشت و اميدواري و اعتماد كامل در من بوجود مي آمد ، آنگاه حقيقت و باطنت را نشان مي دادي ، چه بر من مي گذشت !؟ شادكام باش و براي فراموش كردن من خشن تر و نيرومندتر از آنكه هستي ، باش . با اين همه دوستت دارم و فراموشت نخواهم كرد !!!

آنقدرها كه خيال مي كني آسان بدست نيامدي ! هزار مرتبه با دلم جنگ و ستيز كردم تا عافيت جمله « دوستت دارم » روي لبانم لغزيد ! مبادا خيال مي كني ملامتت مي كنم ؟ نه ! تو ملامت پذير نيستی و اين را همه مي دانند .....

باز هم قلب من براي تو و با نام تو خواهد تپيد !!!

دلم مي خواست به او مي نوشتم : اي عزيز ديروز و اي بيگانه امروز ! چقدر تو را دوست مي داشتم و اينك چقدر از تو گريزانم ! چقدر برايم بزرگ و خدايي بودي و امروز چه اندازه كوچك و بي ارزش شده اي ! نور بودي ولي اكنون ظلمت مطلق عشق شده اي !

بگذار تا به احترام عشق انكار ناپذير ديروز براي آخرين بار ...
آه اي غمها ! اي دردها ! تاريكي و تو اي چشمه اشك و شما اي بغض هاي گلوگير ! لحظه اي امانم دهيد ، بگذاريد حرفم را بزنم ،
مي خواهم در اين واپسين دم كه شكافي عميق بين من و او پديد آمده است ، آنچه ناگفتني بوده ، بگويم ...
تو اي افسونگر فريبكار كه روح مرا ماهها به ساز نغمه پرداز هوست رقصاندي ! قلب پر آرزو و بيگناهم را ببازي گرفتي ! قطره قطره با زهر تلخ نيرنگ ، هستي ام را ، اميدم را ، روح و جسمم را نابود كردي ! از خودت شرمت نمي آيد !!!؟؟؟

" من "




Tuesday, November 11, 2003




خب كه چي؟.........
يكي توي سرم داره مي شماره...
1234
يكي هم داره برعكس مي شماره......
4321
......
يكي هم زل زده به هر دوي اينها با انگشتاش بازي مي كنه.........
........

و كلا اين منم كه مي خندم............





Friday, November 07, 2003


آشنا جان....!
تو هم مي داني كه دل هم كم مي آورد؟....مي داني وقتي كم مي آورد زل مي زند به باران و دست مي برد بر پنجره و هي شكل مي نويسد....و هي آبه آبرنگ را رقيق تر مي كند تا رنگها روي كاغذ خودشان بيشتر سر بخورند....
ديگر نقاشي هايم هم قابله پيش بيني نيستند.....نمي دانم كجا مي روند........
آشنا جان...!به خدا قبلا همه چيز را پيش بيني مي كردم...امروزم را......رنگهايم را........و اين صداها را........
اما الان............حوصله ام كلافه شده از اين همه گيجي ي اتفاقاته نامربوط.....
يك كبريت ديگر هم به سلامتي ي حواس هاي پرت روشن كن....
مي بيني؟..........آمده ام تا برسي و...دستت را بچرخاني و بگويي....خب!تازه ,چه در چنته داري؟...............
و من اينبار برايت بگويم "منزله آن مه عاشق كشه عيار كجاست!"

آشنا جان...........!هر كدام از خوابهايم را سوزنه ته گرد زده ام و از يك طرف وصلشان كرده ام به ديوار و از يك طرف به يكي از حبابها يي كه داده بودي...............فرصت را از رويا نبايد ستاند..........!
آشنا جان...........!ياد گرفته ام چه طور با سنگها آتش بسازم..........
بزن....بزن آشنا جان.....ميان اين همه برگ......چه قدر خوب است بودنت........بزن تا من به سلامتيت با سنگهايم آتش روشن كنم....
راستي آشنا جان......دعايم كن...........
اين جا كه منم............هيچ كس حوصله ي شنيدنم را ندارد.........
من جاي تو.....تو جاي من......وقتي تو نيستي...و من هستم....و ووقتي من نيستم و ديگر تو ميا يي كه باشي.....
باشد آشنا جان؟
........





دلا نزده كسي بنشين كه او از دل خبر دارد....


نيمه ي پاييز است...............
و مرا حرصه عبور كور كرده........
گله هميشه بهارم....آشنا جان........
ميانه اين همه برگ.....يك ساز.........كفايت است........
بزن ....بزن آشنا جان.............
ميانه اين همه ميانه.....حيف است....يك نوا بس!.....
بخوان ......بخوان آشنا جان.........
ميانه اين همه سياه مقشهاي پر سر و صداي اين قلم....يك لحظه بس.....
بمان آشنا جان ....بمان..........




Sunday, November 02, 2003



زيره ابرهاي سفيد...برف مي باره....اما نه ابرها ديده ميشن...نه دونه هاي برف......
نه سرما و نه..درخشش زمين......
...كاريش مي توان كرد.?......همين است....
............اين هم يك شبه ديگر.........واي من............




Saturday, November 01, 2003




امشب رفت..........
اما........
فتاديم فتاديم بدان سان كه نخيزيم
ندانيم ندانيم.....چه غوغاست ,خدايا
.....

اما.....
من انگار پرم....لبريز......و شبم ديگر تمامي ندارد.....
.....




مثله حشره اي كه اسيرش كني........توي يه قفسه بسته....يه جعبه ي شيشه اي بسته.....زندونيش كني........
بعده يه مدت..حشره همون حشرسش....همون كه اتفاقي اسيره جعبه شده....اما.....تو ديگه دلت نمي ياد بياريش بيرون و لهش كني.....
چون يه مدت كناره تو.....توي نگاهه تو دست و پا زده..؟از سقفه جعبه سر خورده.؟..از ديواراش افتاده پايين..؟....روبروي تو واسه پيدا كردنه يه راهه فراره كوچيك...اين درو اون درزده......؟
شايدم مي ترسي كه بياريش بيرون و قبله له كردنش فرار كنه......و دستت نرسه بهش........؟
نكنه تو هم دلت نمي ياد .نكنه اينجا هم كسي هست كه.........
كه مردده.......
كه گذاشته همين طوري دست و پا زدن و افتادن و هي دوره چرخيدنو و هي گشتنو....مي بينه و .....
امشب را هم تاب بياور...........تا دوباره چيزي نمانده..........
اين حشره كه امشب توي جعبه ي شيشه اي اومده...........!اينو مي گم!......
حتي جم هم نمي خوره........
حتي تلاشم نمي كنه.........
حتي سرم نمي خوره.........
هر طرفش كني...همون طرفي مي مونه........
حشره مرده..نه؟!!!!!
منو نگاه مي كنه......و منم انگار كه جلوي چشماش سر مي خورم...مي افتم و اون دلش برا م مي سوزه.........
مي تونم حس كنم...........
تاب بياور....تا دوباره چيزي نمانده.........




اين را مي نويسم تا امشبم را فراموش نكنم.......
ميان گرگ و ميشه هوا.....بوييدن آنچه از قبلها وشايد آنچه از حال سرك مي كشد.........خودش را آرام مي نشاند روي زانوانت و ارام آرام نشااش مي شود دله زخم خورده تو.......و ريشه اش سر مي خورد روي درزهاي سبابه و اشاره ات........و گيج مي شود از دويدن و دوانيدن.........و قلمه مي خورد به زانونت و زل مي زند و بويش هاج و واج مي ماند .....مثله تو........

من هميشه از شباهت ها مي ترسيدم....و امشب را هم مي نويسم تا يادم بماند هنوز فرقي نكرده ام...با اين همه........
انگار دلت مي خواهد لبه مياني ي يك كوير بين شن هاي نرم....كه رده پا را هضم مي كند..بنشيني و ..........
انگار بين همه ي اين دركهاي فهيمانه ي معصوم......چيزي هميشه مصنوعي هست كه نمي گذارد .....مصنوعي.........و مثله سنگ همين جاست....جايي كه نبايد.........انگار دلت گريه مي خواهد.............گريه
........
من فقط همين را بلدم ...وقتي انگار همه چيز آن قدر ريز و درشت مي وشد كه اجازه مي دهد يك عطر بپيچد ميان يك خيال........
من فقط همين را بلدم.........
همين







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List