قصه گوي شب *

 

 







Wednesday, October 29, 2003



اينجا كسي ست پنهان,دامانه من گرفته
خود را ز پس كشيده ,پيشانه من گرفته

اين جا كسيست پنهان ,چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده,ايوانه من گرفته

اين جا كسيست پنهان ,همچون خيال در دل
اما فروغ رويش,اركانه من گرفته

اين جا كسيست پنهان ,مانند قند در ني
شيرين شكر فروشي, دكانه من گرفته

جادو و چشم بندي,چشم كسش نبيند
سوداگري ست موزون,ميزانه من گرفته

چون گل شكر,من و او,در همدگرسرشته
من خوي او گرفته,او آنه من گرفته

گويند ز گريه بگذر زان سوي گريه بنگر
عشاق روح گشته,ريحانه من گرفته


يارانه دل شكسته, برصدره دل نشسته
مستان و مي پرستان ,ميدانه من گرفته

اينجا كسيست پنهان.................




Tuesday, October 28, 2003



من چون رهگذري كه آرام بر دوش خاطره ها مي گذرد ،
چون نيمه شبي آرام از دل برهوت مي گذرم ،
و چون قماربازي كه نمي داند از غم پاك باختن از كجا ميگذرد ،
همچون جاني كه تازه از كالبد يك رو به مرگ مي گذرد ،
خويشتن را در وجود تو گم كرده
به دنبال تو از همه جا مي گذرم...!

" من "




يك دست كه مي ستاندت از همه حيراني......

و آرام آرام مي خواند...كه: هواي گريه با من...

و من باز فكرم همه اين مي شود كه....چقدر جاي خالي آمده تا بماند......




Sunday, October 26, 2003




9 خانه كشيده ام....
وسنگي كه قبل از پرتاب هزار دفعه بر زمين مي كشمش تا تيز شود...تا صاف بماند....
و نيم خيز بروي دوزانو ام نشسته ام.....قبول است,نه؟)....
كسي هست خانه ي سوم را برايم جا پا بگيرد.....؟..
قبول است..نه؟)شما؟شما؟........شما؟.......
مي شود روي آن خانه ي سوم بايستيد و برايم با پا هايتان از آن هفت ها درست كنيد.....بسته!......
مي شود؟....
آخرين خانه ي راستمان همان سه است...بعده "سه" ,خانه ها" كج" مي شود.....پس لطفا همان جا برايم هفت بسازيد.....
مي خواهم پرتابش كنم........
بازي بايد شروع شود.....
سنگ به استخوانم رسيده........قلم انگار به سبابه و شصتم ساييده مي شود....
مي خواهم پرتاب شوم.....
شبي ست كه دلم سنگيني مي كند......بروي روياهايم......
بازي را شروع كنيم...بايد روي يك پا دويدن را تمرين كنم......

لي لي

.....شما!؟
كمكم ميكنيد......
من مي خواهم تا خانه ي سوم بروم و برگردم.....
سنگم بايد آنجا بيفتد......
مي شود ؟
كسي صبح نشده در خوابم برايم جوانه اش را گفت...
.................
گفت كه اينجا همه چيز به هم وابسته است....
و حالا انگار....
بازي بايد شروع شود....
و حالا .....
نوبته من است.....
مه و خورشيد و فلك كه مشغولند پس شما!هم پاهايتان را روي خانه ي سوم برايم نگاه داريد......
ممنون!.........




Saturday, October 25, 2003



ما مي به بانگ و چنگ نه امروز مي خوريم

بس دير شد كه گنبد چرخ اين صدا شنيد




Friday, October 24, 2003




باد و خاك و رطوبت و گرما و آب و .....
كافي ست؟......
آهان....
خورشيد.....
اين هم زمان.....
ديگر؟........
كافي ست؟.......
جوانه ...جوانه بزن........
نوبته توست.......
نوبته عاشقي........


براي من مارمولي...........
.كه براي قصه هايش دلم هنوز هست.....



گل را چيده ام.......برگهايش را يك به يك شمردم..... 7 تا..براي هر بار......گلبرگهاي تودرتوي مشوش و پيراسته اش را خوب بوييدم.....نگاهش كردم ..به قده تمامه وقتهايي كه مي خواستمش و نبود كه ببينمش......و سرم را چند بار همه طرف.....هر طرف به علامتي .....هر طرف به جمله اي و كلامي......به لبخندي و گريستني.......برايش تكان دادم......تا مجال بود گلبرگها را هم شمردم.....21 عدد....بقيه اش پيشكش.......تيغ هايش را هم گذاشتم كه نماند.......گله من آزردن بلد نبود........پس دفاع كردن به چه كارش مي آمد؟.....خارها را گذاشتم گوشه اي تا با خود و داشته هايشان يكه سر كنند..تا خوب بمانند براي ديگري.......///گلم را شستم وبرايش همان ترانه كه مي خواست بشنود ....7 مرتبه خواندم........///چند روز مي گذرد..نمي دانم؟چند شب رفته؟بي خبرم.....انگار ميان 6 و 7 بود كه خواب ماندم.....و ميانه رويا بودم كه گل بر دستانم مچاله ...خشك شد ......حال كه بيدار شده ام.....انگار همه چيز در چشمانم زوزه مي كشد......تاب مي خورم.......و ميان 6 و 7....مي چرخم و مي خوانم......و دور تر مي شوم....انگار بايد دور ترك تر بيدار شوم....
انگار اين منم كه رنگ به رنگ شده ام......پره پره.......پر از شيب و خيزو .....تنم پر شده است از تب و ترس.....
انگار منم كه روزنه هايم تابه شعاع هاي مهتاب را هم ندارد و هي دلم مي خواهد ...تمام شود اي وظيفهي بي تناسب........
انگار اين منم كه هنوز عاشقه تابلوي سفيدم با همين خطهاي سفيد تر......
و خودم را مي شمارم تا اندكي كه برسد......
اندكي كه خودش را گذاشته است براي بعد......
و انگار......
...اين صداي خش خش پاييز است كه فراموش كارم كرده............مي شنوي؟.........////





ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين،
چه دل آزارترين شد، چه دل آزارترين؟


سره باز آمدنم نيست........هرچند كسي بدرقه ي رفتنم نشد......
اما بگذاريد طي شوم.........
بگذاريد.....

مرگ را دانم ولي تا كوي دوست.....
راهي ار نزديكتر داني ...بگو!!!!!!




Sunday, October 19, 2003


گلها......

تا صبح كه سپيده بشارت شبنم مي دهد......صبر.......

بغض ها نگاه داريد.........
اين شب,نوبته ديگري ست....
آرام......
تا سپيده كه خيسي نرم شبنم داد كند,مانده.....
پس هنوز صبر.........
فعلا شاداب بمانيد.....
من هم تا فردا دلم را مي گذارم كه بماند.....




Thursday, October 16, 2003





يه تابلوي سفيد......بادوتا خطه سفيد توش........
همين......فقط همين مونده....
رفتي و من هنوز روي صندلي عقب و جلو مي رم....

بگو برهوت و من برايت مي خوانم:اين منم كه بر ف مي بارم و ريزه ريزه هاي از هم فروپاشيده ي منسجم مانده ام....بلورهاي يخ مي شمارم
.....

و با يخ ها سر مي اندازم براي بافتنه آخرين شال گردن...


بگو گرده غربت و من برايت مي گويم :
گريه ي شمع از براي ماتم پروانه نيست
صبح نزديك است او,در فكره شبه تاره خود است


فقط همين مونده.....
تو هم اين ميخو بگير و وصلش كن.....
نه!كجه!..اونجا كجه!....
اينجا بزن.....
بكوبش به اين سمته شب.....
همين جا....
باريكلا////
بزن و برو......
ممنون....
ممنون..
ممنون.




Saturday, October 11, 2003



مي شود قلبم بي آنكه بشكند تا آخرش بيايد....
دلم شور مي زند امشب.....
نوبت چيست؟.....
امشب نوبت چيست.....
كاش امشب .امشب به گاه آمده باشم
.....

عكس از فيلم سيب.سميرا مخملباف.





Friday, October 10, 2003



چه فراخ است کناره ای که من به آن تکيه داده ام....
چه فراخ است.....
چه فراخ است لبخندی که می نشانی......
چه فراخ است.....شک مکن........




همين بود......
من ايستاده بودم.....
و همه چيز اينگار سر مي خورد....مي رفت.......
من ايستاده بودم .....
ومقابلم هوا انگار حالش عوض مي شد.....
من ايستاده بودم و .....
صبح آرام آرامو گيجه گيج روي برگها شبنم مي ساخت.......
من ايستاده بودم و دستهايم ديگر هيچ اشكي را برايم پاك نمي كرد
......
.....




Thursday, October 09, 2003



براي تو و شبهايت....

با زهم شب است....
رنگه ماته سفيدي ي مردمكانه چشمهاي كودكانه.......
چيست؟.....نمي دانم.......كسي تار مي زند ....درد مي زند و من آرام مي شوم.....چيست؟...نمي دانم......كسي لبه ي تراسمان ايستاده.است...و ماه را مي چيند....با و سواس....مي ترسد از لك شدن.....ياده خودم مي آفتم و وسواسه تميزي اين شيشه هاي مقابلم.....
چيست؟.........نمي دانم......كسي دعا مي خواند و من گيج مانده ام كه نكه هاي شبم را كجا سره هم كنم......
چيست؟......نمي دانم......كسي تنهاست و تنهايي حساسش كرده انگار.....دنباله شباهت مي گردد بين گوشه ها و زيره زاويه ها......

چيست.؟.نمي دانم.......كسي برگه اي دستش .....گاهي سرش را بالا مي كند....خيره مي شود....و بعد يادداشت مي كند........
چيست؟...........
گلهاي كاغذي....پاييزشان چه رام سقوط مي كند..........
چيست؟...
چشمهايت را ببند.....
چيست؟.....
حتما..خواب است......
اين ليوان آب را بخور........فردا بايد زود از خواب بيدار شي.....




سلام
و تنها صداست كه مي پيچد.....
راست مي گفتي؟......يعني صدا مي ايد كه بماند ..براي هميشه؟...
قرار.........
بگذار صدا بپيچد....هرطور كه مي خواهد........
آرامش......
بگذار گلهاي مريم همان طور كه هميشه اند بپژمرند....
فرقي نيست........
تو فقط هيچ مگو......
اما فقط يك چيز!.....
اگر بخواهمت ملحقه اين صدا مي شوي؟........بلدي؟.......
گفته اند..مي ماند.........امتحانش لابد بي ضرر است......
مي آيي ملحقش شوي؟......

.......




Sunday, October 05, 2003




گفتي اميد و من مي نويسم........بسوزانم!
گفتي صبر و من مي نويسم.........بسوزانم........
گفتي لبخند و من مي نويسم........تلخ............تلخم......تلخم امشب ........
بسوزانم...............
سردم امشب مثله زهره مار..............
جانه كندني را بايد كند...............................



I donaat know how to reach you
I hear your voice in the wind
I feel you under my skin
Whithin my heart and my soul
I wait for you
Adagio

All of these nights without you
All of my dreams surround you
I see and I touch your face
I fall into your embrace
When the time is right, I know
You'll be in my arms
Adagio

I close my eyes and I find a way
No need for me to pray
Iaave walked so far
I've fought so hard
Nothing more to explain
I know all that remains
Is a piano that plays

If you know where to find me
If you know how to reach me
Before this light fades away
Before I run out of my faith
Be the only man to say
That you'll hear my heart
That you'll give your life
Forever you'll stay

Don't let this light fade away
No No No No No
Don't let me run out of faith
Be the only man to say
That you believe,
Make me believe
You won't let go
Adagio




همين....
ماييم و موجه سودا.........................
برو............جفا كن............
من هم همين اطراف چرخي مي زنم....و گوش مي دهم.......شايد كفاف كرد........
برو.....




Saturday, October 04, 2003



شکيبا بود...

و اجازه مي داد برگها تا هرچه مي خواهند امکان ريشه دادن رادر دستانش امتحان کنند......

غصه مي خورد دستش هميشه تکان تکان مي خورد فهميده بودم.. براي شقايق هايي ست که راهي مي شوند...يکجا يا برگ برگ...

تكليفش با همه ي گلها معلوم بود ....

......خوب ظاهرن...ظاهرش همين است......او هم رفت تا نباشد....براي هميشه........
نبايد سخت گرفت...
خودش يادم داده!....خودش!.........
به او هم بگو...اين را هم خط بزند...تكليفش روشن شد.....







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List