Saturday, September 27, 2003
خوابيدي
؟
نه !بيداري !
......
من هم مي ترسم از سلام........
مي ترس م.....
مي داني كه شب است
و مي دانم هنوز هم شايد كسي باشد كه پنجشنبه شبها دلش تنگ شود....بگيرد....كشي هست كه خوشش نيايد....
مي نويسم ...انگار فقط براي اينكه ثابت كنم در خلوتم كسي هست....
تازه فهميده ام..براي اثباته ديگري ست كه كلمه سازي مي كنم.....
دريغ!
صداي دعا مي آيد....
كي محو مي شود اين هضيانه الانه!
و من هنوز فكر مي كنم....و دلم مي سوزد.....كي غرق مي شوم در اين برهوته دره ايه پر شده از گلبرگهاي رنده شده و پال شده ي انتظار ي شكل....
و من هنوز ياد ساربان مي افتم..........و تمناي درد........ و دلم كه به امانهاي پوشالي ي اين گاه ها و هنوز هاي شيشه اي دل بسته بود....و مي خندم....در تاريكي .......
..........
و مي نويسم......
چه قدر بد است ..دستم را روي قلبم مي گذارم......و پنبه ها را مب گذارم سره جايشان بمانند.....من كه حاليم نمي شود....پس بگذار اين خلا هم ....تا ابد وره من...بنشيند و بماند .....
.و من مشغول بمانم...........
راستي؟...
يعني مي گويي هرچه بخواهم مي شود؟......."
هان؟.....!!
Monday, September 22, 2003
خيره ام...اين اولين باران است به گمانم ..اولين فبله برف هاي بعد و گرماي قبل.....
انگار صداي قطره ها را روي ناوداني خاله مي شنوم...چه كيفي مي كرديم....
انگار صداي تو هم هست...اين نيمكت خيس شده...بلند شو...سرما مي خوريم....
انگار صداي او هم هست.....بارانه لعنتي!سمجه بد قيافه!....نمي شد يك جوره ديگه بريزي؟.....
باران قطره هاي مرا پاك مي كند ولي من انگار قطره هاي باران را مي شويم.....
من اينجايم......پشت همان و همين پنجره .....هنوز هم با لجاجت نقشه ي گريز مي ريزم...من مي گويم كجا برويم تو بگو از كجا برگرديم خوب است؟................آهوان را نفرين مي كنم و باران كمكم مي كند.....
پوشالها دستها بگشاييد.....اين باران براي نوار كردن شماست كه بي قراري مي كند و رنگين كمان نزده جيم مي شود......آغوش بگشاييد...بگذاريد نم به همه ي وسعتتان رخنه كند.........با شمايم............
سلام...( منه مارمولي اينجاست....مي گويد و من روي حروف صدايش را هجي مي كنم....انگار عجله دارم...انگار آراممم...انگار اشك مي ريزم...انگار...وقته چيست...ساعتم كو؟...گوش كنيد)
جاي من !همين طور كه مي گم بنويس!
من همه ي اين چند روزه بودنت را گم شده بودم...
حالا هم كه اينجا برات مي نويسم , فقط يك چيز را فهميده ام... همين ديروز فهميدم... همين ديروز.. بنويس ماهي... ديروز!
بنويس كه من فهميدم شايد اولين ديدار ,آخرين ديدار باشد....
بنويس كه شايد همين اولين نگاه..... همين اولين بوسش.... آخرين بار باشد...آخرين بوسش باشد و بعده آن.......وقت تمام شود......
تمام.....
يادت كه هست يك بار هم وقتي كه به دريا ي آبي رسيدم , گمش كردم...؟
يادت هست كه همه چيز با وقت ... گم شد....
خب!حالا كه رفتي...
شايد بعدي براي دوباره ديدنت نبود....شايد وقتي نبود كه ببينمت... د..و...ب..ا...ر...ر..ه...
شايد!
اين را هم بنويس..
بنويس كه من دوباره دوست دارم...
بنويس كه دوباره سعي مي كنم دوست داشته باشم...
ب نويس و بگو كه دوستش دارم...
اگر خواند,كه هيچ...اگر هم نخواند....باز هم هيچ....!
خودش مي داند حتما...مي شود برايش با همان هديه ي تولد كه هيچ وقت پست نشد.اين " دوستت دارم" را در پاكت بگذارم و پستش كنم....
مي داني؟....بارها برايش گفته ام...ولي مي ترسم كه يادش برود... پس بنويس....بنويس.. همين طور كه گفتم بنويس.....
سلام.....
من آمدم.....
از پيشه منه مارمولي و همه ي دوستاي نامرئي ي من و مارمولي....كه حالا كلي واسه خودشون خانم شدن...
من اومدم و هنوز گسي ي محبتي كه ديدم زيره چشمامو مي خارونه و من مي خندم به خاطره قلقلكه حضور و وجود...
من اومدم...
و هنوز حواسم درست جمع نيست...
من فعلا نمي تونه بنويسه...كپي ,پيستش خرابه,يكيش رمشو به هر جا وصل مي كنه مي سوزه,يكيش كارت گرافيكش جواب نمي ده...سه تا هم كه باشه بازم درست نمي شه..مي بينه اما نمي نويسه....خوب...ماهي تنهاست....با نوكه انگشتاي پام كه تازه رسيده به زمين انگار دارم خاكهاي زيره صندلي رو جابجا مي كنم...
انگار دارم از فرطه كوتاهي ليز مي خوردم...انگار اين صندلي ماله من نيست و من لجوجانه مي خواهم نشان دهم كه مي توانم و هي خودم را خشك نگه مي دارم و با بي خيالي سنگ ريزه هاي زمين را با انگشته كوچك و بزرگ و وسطيم جابجا مي كنم...دور و نزديك...چپ و راست.....
هوا مرطوب شده....
بوی باران دوباره از باد پيداست...
ابرها مشوشند....
دوباره سر و کله اش پيدا شد....
راستی نکند پاییز برای رفته ها هم دلگیر باشد...
.....
دستها بالا......شوريدگی مو قوف....تبسم را هاله فام کنيد....تمام شد...برگ ریزان است....درختان تمام شند....شبزی چیده شد....باد ها ....
بوران....
میانه....
وسطه ۴ کجاست؟....
به گمانم همین بی جایی ست..همین جا....
پس خاموش....
درختها هراسانند....
کمک....
خورشید رنگش واگیر دار می شود اما....اما افسوس رنگها دریغ می کنند.....
.....
ساکت.....
درختها.......
برگها........
بدرود......
عابران سر افراز قدم بردارید......
از این به بعد برگها جوره اثباته حضورتان را می کشند......
برگها......
بدرود.....
رفتن........نه!هنوز هم باور نمی کنم.....
ساکت.....
درختان.!
باغه بی برگی...........
بگذار براي تو هفت رنگه برگهاي افتاده را بسرايم....تو خوبيها را خوب ببين....بگذار من با زنجره ها بمانم......
پس تو هم خوب نگاه كن....
كاج هميشه زيباست....مواظب باش نگاهت خطا نرود....
_______________
انگار آمده ام....باورم نيست....اتفاقات چنان قطاره شده مرا هم مي كشيدند...يدك.....كه .....
مي داني چه يادم مانده؟........
اين كه الان اينجايم.......و هرچه مي خواستم انگار نشد......
مي خواهم هيچ نگويم....فقط همين.......اين را بخوان.....همين!....
از نمايشنامه ايست كه ديدم....داستانه خرسهاي پاندا....
در سايه روشن...شايد بعده معاشقه...پشت به پشته هم روي زمين نشسته اند....و سرهاشان را به هم تكيه داده اند....زن انگور مي خورد ..مرد سيگاري خاموش بر لب دارد و فندكي در دست....)
زن:بگو آ
مرد:آ.
زن:مهربون تر,آ.
مرد:آ.
زن:آهسته تر,آ.
مرد:آ.
زن:من يه آي لطيف مي خوام,آ.
مرد:آ.
زن:با صداي بلند اما لطيف,آ.
مرد:آ.
زن:بگو,آ,يه جوري كه انگار مي خوي بهم بگي دوسم داري؟
مرد:آ.
زن:بگو,آ,يه جوري كه انگار مي خواي بهم بگي هرگز فراموشم نمي كني.
مرد:آ.
زن:بگو,آ,يه جوري انگار مي خواي اعتراف كني خيلي خري.
مرد:آ.
زن:بگو آ,يه جوري انگار مي خواي بگي برام مي ميري.
مرد:آ.
زن:بگو,آ,يه جوري كه انگار مي خواي بهم بگي بمون.
مرد:آ.
زن:بگو آ.يه جوري كه انگار مي خواي ازم بپرسي چرا دير اومدي.
مرد:آ.
زن:بگو آ,مثه اينكه بخواي بهم بگي سلام.
مرد:آ.
زن:بگو آ,مثه اينكه بخواي بهم بگي خداحافظ.
مرد:آ.
زن:بگو,آ,مثله اينكه ازم بخواي يه چيزي برات بيارم.
مرد:آ.
زن:بگو,آ,مثله اينكه بخواي بهم بگي خوشبختم.
مرد:آ.
زن:بگو,آ,مثل اينكه بخواي بهم بگي ديگه هيچ وقت نمي خواي من رو ببيني.
مرد:آ.
زن:نه,اين جوري,نه.
زن:ببين اگه به حرفم گوش نكني,ديگه بازي نمي كنيم.
مرد:آ...
زن:پس بگو آ,يه جوري كه انگار مي خواي بهم بگي ديگه هيچ وقت نم خواي منو ببيني.
مرد:آ...
زن:آهان....حالا خوب شد.حالا بگو,آ,يه جوري كه انگار مي خواي بهم بگي بدونه من خيلي بد خوابيدي,كه فقط خوابه منو ديدي,و صبح خسته و كوفته بيدار شدي,بدونه اينكه هيچ ميلي به زندگي داشته باشي.
مرد:آ...
زن:آهان بگو آ.انگار مي خواي يه چيزه خيلي مهم بهم بگي.
مرد:آ.
زن:بگو آ.انگار مي خواي بهم بگي كه ديگه ازت نخوام بگي آ.
مرد:آ.
زن:بگو آ.انگار مي خواي بگي فقط حرف زندن با آ خيلي عاليه.
مرد:آ.
ازم بخواه كه بگم آ.
مرد:آ.
زن:ازم بخواه كه يه آي لطيف بگم.
مرد:آ.
زن:ازم بخواه كه آهسته يه آي لطيف بگم.
مرد:آ.
زن:ازم بپرس همون قد كه دوسم داري,دوستت دارم؟
مرد:آ؟
زن:بهم بگو كه دارم ديوونت مي كنم.
مرد:آ.
زن:و اينكه ديگه حوصلت سر رفت.
مرد:آ.
زن:خب من قهوه مي خوام؟
مرد:آ؟
زن:معلومه که مي خوام.
(مرد بلند مي شود وبراي زن قهوه مي ريزد)
مرد:آ؟
زن:آره؛يه قنده کوچولو؛مرسي.
مرد:(پاکت سيگارش را به سوي او مي گيرد.آ؟
زن:نه؛خودم دارم.
(زن پاکته سيگارش را در مي آورد و سيگاري از آن بيرون مي کشد)
مرد:(فندکش را بسوي او مي گيرد.)
زن:فعلا نه؛مرسي.
مرد:آ؟
زن:نمي دونم...شايد...ترجیح می دم امشب خونه غذا بخوریم.
مرد:آ.
زن:باشه .ولی آخه سسش رو داریم؟
مرد:آ.
زن:پس بریم بیرون.
مرد:آ.
زن:پس همین جا بمونیم.
مرد:آ...
زن:بیا این جا.
مرد:آ....
زن:تو چشام نگا کن.
مرد:آ.
زن:تو دلت یه آ بگو.
مرد:....
زن:مهربون تر.
مرد:....
زن:بلند تر و واضح تر ؛واسه اینکه بتونم بگیرمش.
مرد:....
زن:حالا یه آ تو دلت بگو؛انگار که می خوای بهم بگی دوسم داری.
مرد:....
زن:یه باره دیگه...
مرد:......
زن:یه آ تو دلت بگو؛انگار می خوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمی کنی...
مرد:....
زن:یه آ تو دلت بگو؛انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.
مرد:.....
زن:حالا می خوای یه چیزی ازت بپرسم....یه چیزه خیلی مهم....و می خوام تو دلت بهم جواب بدی.آماده ای؟
مرد:....
زن:آ؟
مرد:....
زن:....
مرد:....~~~~~~~~~~~~~~
همین.....
شبت خوب...
راستی این را هم قبله خواب بو کن....بی دریغ دوستت دارم.....(:
وقت هايي هست كه مي خواهي كاري بكني...
يك جور كه فرق كني...
يك جور كه آن وقت ها فرق كنند....
يك جور كه بقيه حاليشان شود آن و قتها فرق دارند......
يك جور كه خودت قانع شوي آن وقت ها فرق كرده اند....
يك جور كه حواست پرته فرق داشتن شود و آن وقتها با فرقهايش برايت مانا شود.....شايد هم زود محو شود....
يك جور كه ديگر يك صدا نپيچد...يا هميشه همان صدا بماند.
يك جور كه ديگر آن بو...آن عطر نپاشد....يا هميشه براي هميشه رخنه اش را بكند....
يك جور كه فرار و قرارت دهد.... يك جور كه سامان و سراسيمگيت دهد...
مي داني؟......
مثله بچه ها ي كوچك مي شوي....كوچك....ناز....وقتي دنباله بهانه مي گردي....تا حالا خودت را نگاه كردي؟....ايينه بياورم؟....
نه مي گذارم دستپاچه يك جورت را بسازي....
انگار هوار بكشي...انگار زار زار اشك بريزاني....انگار.....از عمقه تن بخندي...
انگار....دستهايت را باز كني و بدوي ميان همه ي ماشينهاي اين دشت و كج و راست شوي و قوس بخوري و منحني باز و بسته شوي....
انگار .....دلت مي خواهد غيره معمول مهرباني كني....بيش از حد حرف بزني....بيشتر از روال تند راه بروي....با دستهايت ادا در بياوري....
دلت مي خواهد......سبده همه ي پيرتر هاي دنيا را بند كني و برايشان تا هرجا ببري.....
توپه همهي بچه هاي شيطان را كه به سمتت آمده ,برايشان شوت كني....
انگار....دلت مي خواهد براي بناهاي خانه ي آقاي مولوي دست تكان دهي و از حرفهاشان بخي بزني زيره خنده......
انگار دلت مي خواهد همه ي لاكهايت را امتحان كني و از همهي رنگهايش خوشت بيايد............
وقت هايي كه دلت مي خواهد همه اش بروي خريد....
وقتهايي كه دلت مي خواد كتابتو بگيري دستت و راه بيفتي تو كوچه ي 20 ام و بلند بلند كتاب بخوني و محكم محكم قدم بزاري... چپ راست...چپ راست....
وقتهايي كه دلت مي خواد فك كني تصادفا همه چي با همه چي جور مي شه....
...
مثله ي بچه هاي ناز شدي.....وقتي پيش بند مي بندد بهشون كه بهشون ماست بدن.....
مثله پلنگ صورتي وقتي مي خواست از شر اون نعله اسبه راحت شه و نمي شد....
آره!....وقتهايي هست كه مي خواي از شره يك چيزي خلاص شي.... مي شه!
بيشتر سعي كن,كوچولوي عزيزم.....مي شه!........
تو خورشيدي و يا زهره و يا ماهي نمي دانم...
وزين سرگشته ي مجنون چه مي خواهي,نمي دانم...
در اين درگاه بيچوني همه لطف است و موزوني..
چه صحرايي؟چه خضرايي؟چه درگاهي؟ نمي دانم.......
Friday, September 12, 2003
حباب ....
نه به آبي ها دل خواهم بست......
دستهايم را بلند تر مي برم...
ميبيني؟.....
بالاتر؟حالا چه؟
مي بيني؟.....
حبابها........
سفري دور و دراز.....
و صداي سيلانه گله نيلوفرها.....
چسبيده به آب.....
مي بيني؟....
پايين تر؟....حالا چه؟
مي بيني؟.....
حبابها.....
و دلي كه تنهاست.....
نمي بيني؟....
خب نبين!.....
حوصله ندارم.....
و
مارمولي دسته شما....
مواظبش باشيد
جانه شما و جانه او...
امانت است ها.....
از گل نازكترش نگوييد...ما قولش داده ايم.....
قصه و شيره شبش را فراموش نكنيد...لازمش مي شود....
و لطفا هر شب يادش بيندازيد ...
چه را؟....
همه چيزرا....
اين هم لازمش مي شود......
ديگر جانه شما و جانه او.......
ساقي بيا كه عشق ندا مي كند بلند
آنكس كه گفت قصه ي ما هم زما شنيد...
Thursday, September 11, 2003
من دارم مي آيم.....و نيستي...
انگار گمت كرده ام....
در ميان همين مه ها كه بلدشان بوديم.....راه را با هم آماده كرده بوديم...اما نمي دانم چه شد كه براي هر دومان يكسان نماند....
دلم برايت تنگ شده........
من مگر تابم تا كجاست,؟.....
فكر نكنم ديگر شبها منتظره قصك هاي من باشي....
فكر نكنم ديگر فوتهايت را نيمه خوابهايت بسوي اين طرفها بفرستي....
فكر نكنم دلت كه گرفت يادت بيايد كه بايد هوايم را بكني.....
فكر نكنم كه عروسكها و آدمكها و كراوات هاي جور و واجور و لبهاي گشاده از خنده را يادت مانده باشد......
فكر نكنم يادت باشد كه ميان دشنه و دل ,دستي نيست....
رقصه يك پر را تا نشستن و از رها شدن,يادت مي ماند خوب نگاه كني,مي بيني؟....حركتهاي نرم.....آرام.....بي پيشبيني....مي بيني؟.......هرچه هم تاب بخورد...هرچه هم باد غوغا راه بيندازد..هرچه هم نسيم نوازش گري و ناز كند....هرچه هم رود راهش ببرد...هرچه هم بر شانه ها تابش آرند....هرچه هم باشد.....هرچه هم زمين برسد و باز باد هوايش كند....باز هم آخرش سلاخ خانه ها زيادند و كيسه هاي زباله ي در بسته و گره هاي كور....
يادت باشد من منتظرم برسي.....برسي و ببيني ه مدتهاست به جاي قاصدك من پرها را منتظرم...پيغام از آنها مي ستانم......و يك به يك آنها را فوت مي كنم..... پرها را..يادت مي ماند.......
اينجا جنگله شوكران ها شده..مي داني اينجا هرز علفهايش شده همين درختان سوزن برگه سبز....و من از صبح كه بيدار مي مانم با تبر مي روم كه هرز ها را از پا بيندازم......از صبح تا شب....من تازگي ها با صداي تبر خوابم مي برد.....پس آن را هم كه شنيدي يادم بيفت...
فكر نكنم..نه!......دور شده ام يا دور شده اي نمي دانم......فقط مي دانم مي خواهم باشي و نيستي.....مي خواهم بگويم و نميبينمت....
نكند وقته نگراني ست؟....
ك
ج
ا
ي
ي
؟
من لبه همان باز ترين پنجره با همان يك پره شقايق و نعنا و باا سمه مريم كه يادم داده بودي به دهانم ..براي توست كه نفس گرفته و نگرفته نشسته ام...تا برسي...تا بيايي....
تنگ ماهي چه شد..راهي كه نقب زده بودي,چه شد؟.......شبها مي بافم اما.....اما همش زير...... زيره زير........
كجايي؟......
بگو تا بخوانم....
وين سره شوريده باز آيد به سامان ...غم مخور.....
دلم شوره حرفهايت را مي زند......
بفرماييد!
اين هم رنگ!
من رنگش كردم...گلت را مي گويم...!
سوسني؟....نه؟..... صورتي ....
به همين يواشي و آرامي.....و به همين يكه گي.....
مي داني پرنده انگار تمامتش را با يك بال زدن نثار مي كند...به كه؟....باري فرقي هم مگر مي كند....مهم ايثار است و وجهه...نه؟.....
مهم اثر است ...نه؟.....مهم اينست كه موثر باشي...
حسادتم از پريدنه پرنده نيست...ديگر نيست...دلم حسادتش براي تمامتي ست كه يافته است و من در خويشم گمش كرده ام...تمامتي نيست ......نه!....آشفته و تكه تكه.....جدا جدا...مجزا و مبرا و همان وابسته و مطلق...ميبيني كه؟.....و همين است كه رام نمي كندم انگار و رام مي كندنم انگار...
اولها اگر مي داديش برايت همان آبيش مي كردم.... آبي و نارنجي....
اما الان... سوسني........ صورتي...... بي غل و غش......و به همين راحتي....
شبها خوب بخوابي.....
Sunday, September 07, 2003
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچاره خفقانم...خفقان!
من به تنگ آمده ام ,از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم...
_ آي!
با شما هستم!
اين درها باز كنيد!
من به دنباله فضايي مي گردم:
لبه بامي...
سره كوهي...
دله صحراييكه در انجا,نفسي تازه كنم....
آه!
مي خواهمفرياده بلندي بكشم...
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد...
چاره ي درده مرا بايد اين داد كند!
از شماخفته ي چند!
چه كسي مي آيد با من خفته ي ديوانه شوريده فرياد كند!؟
(فريدون مشيري)
/////////////////
اين نه منم...........
تو ماه!
تو,ماه!
كدام دست ترا
در فضا...
رها كرده است؟
كدام دست...
ترا ماه؟....
هان؟.....
Wednesday, September 03, 2003
گوش كن.....
ا ين تازه رسيده قدمش نبض چه را آورده؟دستت را بياور...
شايد از بين اين خطوطه درهمه بايد,چيزي حاليمان شود....
.......
قهوه نمي خوري؟......
بعدها را از جايي بايد فهميد,نه؟.....
دستت را جلو تر بياور....
Tuesday, September 02, 2003
كنارش نشستم و شروع كردم به گفتن...
<<<< لاله .. رزه سياه....؟....كدام يك؟.... ياس نبود؟......يا شايد عطره يك اقاقياي چسبيده به شاخه هاي تر.....يا نكند از آن نيلوفرانه ريشه به آب داده بود...؟.....بگو!.....نكند قاصدك بود....رها؟......نكند, پيچك بود.... سمج؟....نكند, مريم بود....مملوئ عطر ....؟يا نه...شايد ميخك بود... ساده!؟يا گلايل؟.....بگو!... گلايل نبود؟..... هم قده دردهاي از دست دادن....چرا ساكتي؟.....شباهت ها را شمردم...بيا وبگو...تا نزديكتر احساس كنم... رنگش چه؟.....از آن هم حرفي نمي زني؟......چرا سربه زيري؟...... كوكب نبود؟...... قرمز از داغ؟يا شايد هم غرور يا نمي دانم شايد قرمز از فراغ!.يا شايد وابسته مثله داوودي...؟..شكله آن شبدرهاي چهار پره آن وقتها نبود؟.....كه پرپرشان بچگي هان رامشغول مي كرد....؟من كه همه را گفتم...چرا حرف نمي زني؟......باشد...!...ديگر نگو!.... مي دانم آخر قصه ات را باد به هم ريخت...مي دانم زمين زحمته لرزه هم نداد كه دلت به هيبتي خوش بماند....مي دانم. گاهي آدمي ها حوصله ي جمله بازي ندارند... دليلها كسلشان مي كند...مي فهمم...پس نگو....!...تكيه بده به اين درخته مو!.... بي خيالي لازمت مي شود....شبه يلدا ها در پيش داري....!>>>>...آرام سر خم شده اش را بالا كرد و
گفت ...شبنم بود....من خواب ماندم....!..........//و رفت!
|