قصه گوي شب *

 

 







Friday, August 29, 2003


در راهيم.....
و تو مي خواني....

هنوز دوري و دوري از عشق و شبه مستي.
هنوز غريبه هستي......
ّّّّّّّّّ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
دلم تنگيت را مي كند....
دلخورم....
دلم مي خواهد اين باره را پس بزنم....
دلخورم...
صداي او هست...و من كه در راه هم فرق را نمي فهممم....
.....دلخورم....
اين شعر را كاش مي شد اينجا برايت بگذارم....

تو كه گفتي...اگر به آتشم كشي
وگر ز غصه ام كشي
...
ترا رها نمي كنم ,من///
نكشته ام ترا ز غم..
نه آتشت به جان زدم...
كه مي كشي...ز من كراهتاشك من هويدا شد...
ديده ام چو دريا شد...
در ميانه اشكه من...
سايه ي تو پيدا شد....
موجه آتشي از غم,زان ميانه پيدا شد....
تو برفتي وفا نكردي,نگهي سوي ما نكردي...
نكند اي اميد جانم,كه نيايي خدا نكرده...
به ياري ي شكستگان چرا نيايي؟
چه بي وفا...چه بي وفا...چه بي وفايي....
اشكه من هويدا شد...ديده ام چو دريا شد...


چرا برم,نمانده رفتي....؟
به سوزه غم نشانده رفتي...؟.
به سوزه غم,نشانده رفتي....؟


تو كه گفتي...اگر به آتشم كشي
وگر ز غصه ام كشي...
ترا رها نمي كنم ,من.........
نكشته ام ترا ز غم..
نه آتشت به جان زدم...
كه مي كشي...ز من كراهت؟

اشك من هويدا شد...
ديده ام چو دريا شد...

همين.....ديدار به قيامت...تلخ است...تلخ!





مرثيه اي كه ناسروده رفت كه برود و نماند.....1


سلام......
قصه ي خوانهاي گسترده بود و غذاهاي رنگارنگ...و ما گرسنه تر از آن بوديم كه سفره ها ي قصه سيرمان كند....
قصه ي دشتها ي بي دروازه بود و توسنانه بي لگام و ما بزرگتر ار آن شده بوديم كه بتوانيم بر اسبهاي قصه به دشتهاي خاطره بتازيم....
قصه ي بلوغه ميوه بود و باغهاي باكره و ما...ما بسيار تشنه تر از آن بوديم كه باغه قصه پاسخمان باشد....
بزرگتر از آن شده بوديم كه بتوان گرسنگيمان را بر خوانه افسانه ها نشاند و خالي ي دستانمان را با انبوه خاطره ها انباشت....
در صداي هول بود يا سرماي مبهم و مضطربه سحر...كه چشم گشوديم...؟هر چه بود,چشم گشوده بوديم و ديگر خواب را ...هرچند عميق ...هرچند هم شيرين.....خوش نمي داشتيم.....
گفتند بمانيد.....هنوز قصه ها باقي ست.....هنوز روايت تام نشده....آخر هنوز,خواني از"هفت خوان"را بيشتر نشنيده ايد....چنين بلند نرويد كه آن بلند نشينان بر بي گرزي روزگارانتان سر خم كرده
...اشك بريزند....بايستيد....!هنوز مانده اند كساني كه آمدنشان حتم روزگاران است...و دستهاشان پاشنده ي بينايي بر چشم داغه ياران....
هنوز مانده چوبدستهاي شبانانه جادو ويران كن.....بمانيد.....
و ما........و ما نمي توانستيم......
ديگر بزرگتر شده بوديم...بزرگتر از آنكه در قفس قصه ها بگنجيم...و در طاير هاله ها محوي مان جاي بگيرد....و غمگين تر از آن بوديم كه خواب تا چشمانمان راهش را پيدا كند...همه راههاي تن و ملكوت و عطر و پريشاني را آوار كرده بوديم يا نه...همه آوار شده بود به زخمه ي ناديدني اي كه صدايش هم كورمال كورمال ذوبمان مي كرد....
گفتند:بمانيد...اين رستم است كه مي آيد...از قعره شب....با قدرته پر هوهايش...مي لرزاند و يادتان مي آرد....مي كوباند و شولاي تنش جسرتتان مي دهد....
گفتيم:هين...و آن "شغاد"است كه بر مي خيزد.
گفتند:بمانيد..بمانيد:" كه به هر كجا كه رويد آسمان همين رنگ است"
گفتيم :آسمان همين رنگ است.اما اين رنگ آسمان نيست.....و راه افتاديم.....
......
"كجا؟
هر جا كه اينجا نيست....."
راستي....با زانوان بغل كرده هم مي شود گام درست كرد؟......

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
هنوز "من"نيست...هنوز اينجا تنهايم.....ولي منتظرم...قولم داده كه حتم مي رسد...دلم شوره حرفهايش را مي زند.....شوره شبهايش را....




Thursday, August 21, 2003



كي شعره تر انگيزد,خاطر كه حزين باشد؟!
اين ها را مي گويم....فقط براي امشبم....و تو به زبانه خودت تجزيه و باز هم تكرارش كن,تا احساساته رقيقت,جريح دار نشود....
اينجا بوي كاغذه كاهي مي دهد....بوي كلمه هاي تلمبار شده....بوي مورچه..بوي درد است يا درده بي دردي ,من ديگر تفاوتش را نمي فهمم....نمي دانم اينها كه دارم قطار شده مي پايمشان تافته ي بافته ي خوده منند يا ياخته هاي آب داده شده ي ديگري؟....اينها كه من نخ به سرشان مي زنم و رشته شان مي كنم و خر مهره ي گردنم نگاه مي دارم,ثانيه شماره هاي كوت شده ي برتنم تارانده اند يا ريگهاي سرزمينه عجايبه آليس...اينجا صحراي محشر است يا واديه داغداشته هاي خيالي؟......
اين باد كه ايستاده و كج كج مرا نگاه مي كند,غرقابه اي ست كه از بي حواسي يك نفر دودمانش بر گذار بن يافته ....يا لوبياي سحر آميزه نازكي كه كج و مژ تا ابرها قوس مي خورد....يا كه همان قاصده بي لبه ,بي رنگه,بي ادعاي مخوف است؟.....
اين دلداده گي كه اوهامم را چرخ مي زند و مي تابد و مي گردد و مي گرداند و مي كوبد و مي توپد و مي شمارد و مي آفريند و مي ميراند و مي كشد و مي كشد و مي نوازد و مي شكافد....اين چه؟اين هم مسموميته يكباره رسيده است....؟يا الهام از ماورالطبيعه دست يازيده؟....يا بوي احورايي ي قبلهاست كه به مشامم آشنا مي نشيند؟يا نه!شايد كشمكشه است؟روشه زيركانه ي آرامش.....
مي داني ديگر هيچ نمي تواني برايم بگوبب كه تازه باشد...همه را كهنه كرده ام...همه را شبي يك بار مي كشم..مي ميرانم...متولد مي كنم....برنده مي كنم..مي بازانم....مي اندازم و مي دوانم و بعد خود مي نشينم و تصور....براي مرگشان...نبودشان....رفتنشان...گريه مي كنم...طرزه هر كس را بلدم.....
مي دانم اين آتش ها كه سر مي زند...كه زبانه اش داغم مي كند....اين شعله ها كه بي ندا مي رقصد...مي دانم...ديگر مي دانم زاييده ي خاكستره سيگاره غافلي بيش نيست
.....
چند بترسي ايدل از,نقشه خود و خياله خود...
چند گريز مي كني,بازنگر كه نيست كس
...
......
شبانه ي بدي ست....بوي كاه و نلمبار.....ديگر نمي گويم مرا هم ببر...نمي گويم...پيشم بيا....نمي گويم من شبها چشمم به هواست .....نمي گويم....فقط مرا بگذار....وقتت شد...خاكمم هم بكن...هوا باراني ست.....بگذار مسئولم كني به پوسيدن......
هاگ و سبزينه هم ..مشتت را باز كن!.....ارزاني تو!........
همين!......




Wednesday, August 20, 2003



خنك آن قمار بازي كه بباخت آنچه بودش...
بنماند هيچش الا هوسه قماره ديگر....




Tuesday, August 19, 2003



كسي گهواره مي تابد....لالايي مي بافد و گردنبد مي كشد....
كسي سنگ مي اندازد به آب و همه ي دايره دايره هاي آبي را مي شمارد و همه ي آرزوهاي بر باد رفته مي كشاند و نرم نرمك بر لبه قصه هاي رام خواب مي نشاند....
وفردا... آرام و پر ذوق صدايش مي رسد...كه كلاغ ....پر!.........گنجشك پر!....
و من انگار دلم تنگي مي كند.....
جاي بويي خاليست........و جاي يك مهرباني ي قاطعه آرام......
كاش هنوز هم مي شد باشد......عينه همان اول....عينه اولين قرارمان.......
ّّّّّّّّّّّّّّ
دسته گلي پيچيده...
مريم...رز...مريم ....رز......
آرام آرام راه مي افتم....
شب شده....ساعته 8....مردم هنوز ديرشان نشده..تشخيص نمي دهم روي دوره كندند يا تند...
به تو كه قبلها هميشه بودي...اما حالها هيچ و قت نيستي....به بوي خاك فكر مي كنم....و اينكه بوي خاك و آب هم سفيد است يا نه....

با دسته گل راه مي افتم....
كسي هست كه شب نامه ها را دوست تر دارد....و گاهي هيچ چيز برايش عجيب هيچ فرق نمي كند.....
بوي رنگه صورتي مي آيد و خاطره.....و خستگي ي فهمه وابستگي.....
"هين مگريز يك نفس..."




Friday, August 15, 2003

شبانه ي 24


همان كنار بايست و نگاهمان كن...
دريغه خوبي ست...
مطلوب و به جا!
باران و شبنم و ياس و سودا را با خودت ببر....
حتي جايت را هم ببر....
همان كنار باش....
من ستاره مي شمارم...
خوب گوش كن...تا خوابت كنم....
فردا باز هم جمعه مي شود....




سلام....
لاله....شقايق.....يا نه!شب بو!.....اطلسي.....يا هم اقاقيا ي وحشي...
كلبه ي وحشت است اينجا!...
مردم اينجا هسته هاي ميوه هاشان را چال مي كنند ...
مردم اينجا تنهايندولي توي دلشان, زيره پوسته صورتشان ,به هم حرف زدن را بلدند......اينجا مردم براي همه ي كارهاشان دليل دارند....
اينجا من بلد نيستم از تجربه هاي خودم هم استفاده كنم و هي پرت و پلا مي شوم....
اينجا من بلد نيستم به صنوبرهاي سبز نگاه كنم و مثله بيد بلرزم..
دلم ميخواهد متقاوت باشد....
امانمي فهمم, همين..همين است ديگر....!
كلبه ي وحشت!
نه!طعمه گيلاس....
مي خواهم گلويت را محكم فشار دهم.....اقرار مي كني؟براي همه اينجا ترس و حقيقت هم خانواده اند...براي تو چه؟.....
مي خوااهي اين فيلهاي پرنده و اين اسبهاي شاخك دار را از رويايم بفرستم به خيالاتت...مي دانم!بي گمان اسم فلسفي برايشان مي گذاري و تبديلشان مي كني به مفيد!
مي خواهي رو به عقب قدم بزنيم؟
"اهل آبادي در خوااااب!"
......
گريه نكن!تو ديگه بزرگ شدي....!(اين جمله رو خيلي و قته نشنيده بودم)
بقيه اش براي فردا....
حالا ديگه بخواب......
آفرين!........
برو بخواب....
دوستت دارم...




Monday, August 11, 2003



همين جا...
خوبم....
صبح به خير...
ظهر خوب..
عصر خوش...
شب بهتر.....
همين جا!.....




سلام...خب!
حربه ي خوبي نبود.....
چيزي نمي گويم....
راهي نمي روم....

اين نوار كاست و اين هم قابش...
راست و درست و بدونه اشكال...باور نمي كني؟....امتحانش كن!....

اين هم كلاه و عينكت....
ماله من نشد!....يعني اندازه ام نيست...ممنون به خاطره اين مدت......
اين هم ساعت!
همه ي يادماني يم همين است...چشم روشني ي حضورت است....
ولي...مي داني؟
خدا هم تازگي ها دسته بافتنش خوب شده...دارد مي بافد...اما!...امروز و هنوز را,نه!او طرح مي زند...با ميله ها فرش مي بافد...بوريا!....رج مي زند...با ميله ها....و مي خواند..:
.نه به آبي ها دل خواهم بست...
نه به دريا ها!.....
.....
بيا!اين ساعته مچي هم ماله صاحبش باشد,بهتر است...مي داني؟
تازگي ها كوچكترين چيزها با بزرگترين ها برايم فرقي نمي كند...حجم تاثيرشان يكي شده.....من اندازه ي اشكها و گريه ها و فريادها و اين مويه ها و حتي لبخندها و خنده ها را همه را از ياد برده ام...پيمانه ها از بين رفته...نيست شده!......


راستي...اين سه شاخه گله ميخك را نمي دهم...مي خواهم نگاهشان دارم...بي قاعده....فقط براي روزه جمعه!.....
اينجا گل فروشي ها همه بسته اند...مي شود؟......
هوشه سريعت,اين را مي فهماندت؟.....نه؟......پس اينها پيشه من باشد....
تكرار كن:سه شاخه گله ميخك!...البته ,.قبضش را,نه رسيدش را,مي دهم....
نگران نباشي ها!

اما الان كه فكر مي كنم,لبخندم مي آيد....
از اين همه غنچه ي منتظره شكفتن!
اين قرمزي ي تره غروب!
اين صداي عجين كه خيال مي كند,عجب هيبتي ست!
و اين لحظه هاي رسيدن كه فكر مي كني چه موهبتي ست....
......و آن كوچ كه خيال مي كني....چه زنجره ي بد شكل يست....
و اين كوچ ....فرار از اين هنوز....به خيالت فتحه عظيمه ديگري....!
......
""اي ناقلاي عزيز...كورخوانده اي...حقه هاي تو كهنه شده اند"".....
نگران نباشي ها......
.....
...
.




Tuesday, August 05, 2003

شبانه ي 14




هنوز فرار....
تازگي ها زبانه عكسها را خوب مي بينم....
هنوز شبها چشم بسته مي خوابم....
تازگي ها حوصله ام ,زود تصميمش را عوض مي كند...

هنوز دلم مي خواهد دستهايم را پشتم قلاب كنم...و قدم هايم را بشمارم...صافه صاف....
تازگي ها تا صبح هاي جمعه را چند بار با انگشتم حساب مي كنم....
......
بي تابي....
حسرت....
ليوانه چاي.....
سفر نمي روي؟....




Monday, August 04, 2003

براي من و دلم که تنگ شده....


زير همه ي کلمه هاي مهم خط کشيده ام....
طرزه خيره ماندن را امتحان کرده ام....
و نوعه عجيب شدن....
و مدله اين درد مويه را....
چشمهايم را وقتي اشکها امانش نمي دهد خوب نگاه کرده ام...
و دستهايم وقتي ديوانه مي شوند....دوره کرده ام...
همه مناسب است.....
بقيه را وقتي مرا متوجه مي شوند..همه شان را خوب ور انداز کرده ام....
هنوز هايي را که بلدم بود...همه را جايي ياددداشت کردم...
و دست خطي که کنجکاوم مي کرد را چند بار با ديدي ...ملاحظه کرده ام....
وقت رفتن را مانده اي تا کفه دستت بکشم....
سهم را آمده اي تا برايت ياد آوري کنم....؟...
کجايي پس...
اين همه تغيير....
اين همه لحاظه صبر.....الحاقه تعلق....
پس تو >چه؟....
همه اش من؟....
من و قولهايم ؟.....
آخر چشمانم مرثيه اش را براي تو جدا گذاشته.....نمي آيي>تحويلش بگيري؟.....
صفيره مرغ برآمد ؛بطه شراب کجاست؟....
فغان فتاد به بلبل ؛نقابه گل؛که دريد؟....


من همه را نگاه داشته ام...ها!
اين جا را...خودم را....صدف ها را....و چشمهاي خيس اين ها را....و اين غبار را که نمي پرد و نمي دود ....همه را...مي رسي؟......

بسوزان.....بسوزان ........در گوشم مي پيچد....
اين انگار شبانه ي 13 است....
اين آب انگار تازه از خلقت تراويده...
اين ابرها
ها انگار نو اند....
اين شب انگار روياست....
و اين صدا انگار عينه خلاء.....
خوابهايت را براي هيچ کس مگو!....
اينجا همه خوب مي فهمند....
خوب........
وهمه اش گمان مي كنم ديگر وظيفه ام تمام شده....




Sunday, August 03, 2003


شبانه ي 11

تفاله ي سيب ....
چاي جوشيده...
حسرت
عبرت
دريوزگي ي درنگ!
دلم مي سوزد....
صداي خواب...
بوي درختانه آن سمتها....
مرا هم ببر....

التماس........
التماس...




Saturday, August 02, 2003




عروسكه ملتهبه من!ضجه ها,سپيديه نوار شده ي مستي را مي ستانند...
ساكت!.....
فرشته ي كوچكه من!
دلم مي خواهد خودم را,نه درد را,خودم را...برايت تكه تكه كنم...خودم را تقسيمت كنم...خودم را سهميت كنم....مي گذاري؟......اين آيينه اين بار شرحش از فسونه داغداري ي پيله ها گذشته....خودم را....
مي داني عروسكم....هنوز به گمانم وقتش نشده,از شلوغي بيرونت بياورند...
هنوز وقته من هم نيست.....هنوز بايد همه با هم,به ياد آريم...هنوز بايد مشغول باشيم.....مي شود؟.........
عروسكه ملتهبم....شگون ندارد....آرام باش........
بي فايده است.....صدايت را بلند نكن........

ثمر ندارد......ديگر تمام شد..........پس از جايت تكان مخور........بگذار خاطره ها كارشان را شروع كنند........گوركنان را ببين...با ديگري مشغولند...باورت شده,نه؟....
پس به خاطره ها راه بده....كارشان حرف ندارد.........







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List