Wednesday, July 30, 2003
آشفته اي......
ركسانا؟....
خوابه پريانه دريايي كه مشتلقش را گرفته بودي,كو؟...
ر كسانا؟....
هسته ي هلويي كه گفتي اگر غورت دهم درخت مي شود,چه شد؟...
آشفته اي.....
تو هم برق نگاه از بي فروغي ي سايه اي مي ستاني؟....
پس كجا شد آن بي ابايي طي ي طريق,كه بشارتم دادي؟....
ركسانا؟....
مگر رنگها را يك به يك از جعبه ي داشته هايم بيرون نكشيدي,كه :هين؟بگير ...بكش....اين هم نبشه حقيقت؟...درنگ مكن!....بكش تا ماندگار بماند....مهراس...!>....پس كو؟....
تو مگر,نبشه راستي را از آرميدنه هستي, مي خواستي, نشانم دهي,هان؟...
ر كسانا؟!..... ركسانا!...
من با توام,.....پس كجا شد؟...من كه فقط مي خواستم مثله خودش بشوم....ديدي ...؟ديدي؟...تو هم به من خنديدي.....!تو هم!.....؟
پس كو.؟ تسلطتت؟كو؟كو حوصله ي موثرت؟....كو دامانه مونثت؟...كو؟كو جبرانت؟...كو ؟كو پس استقرارت؟....كو پس هيبتت؟...........كو؟....
ركسانا؟.... نيسابا را هم از قبيله ي تو ساخته بودم ها!...ديدي؟...ديدي....؟
آشفته اي.......
اين بار تو بامن تكرار كن!.....
زود باش.......
بگو:
باران مي بارد...اما....
خاكهاي بوي نمشان هضم شده.......
باد مي آيد اما....
قاصدكها حوصله ي رسيدنشان فسخ شده....
....
تكرار كن......
دوباره كسي ديشب بر لبه دريا گريه كرد و موجها باز هم خوابه گوش ماهي ديدند....
تكرار كن....
دوباره امشب جاي كسي خالي ست......
تكرار كن.....
خالي.......
ركسانا!؟.....
بگو......
خالي.......
خاليه خالي........
ركسانا....
خالي..........
.........
......
...
..
.
خرابه خراب...
سرش تلو خوران.... ول!
دستهايش ماله ماله خودش نبود...حركتش را نگاه مي كردم....آن طورش را دوست نداشتم....بايد قوي بودنشان حس مي شد...اما نمي شد.....نگاهم كه مي افتاد به آن دستها,انگار خجالتم مي شد.....
سياه تر هم شده بود....به قدري بود كه مي شد با قبلها ستجيدش...مي شد مقايسه اش كرد....تغييراتش به قوله خودش " قابله ملاحظه" بود....
اگر بلدش نبودم شايد زود مي فهميدم مسته مست....دارد خوابه نرم مي بيند....اما ...
من كه مي فهميدم....مي ديدم....مي شنيدم....
اي تف به من!.......
دري غ مي كردم....
اي وايه من!....
پرهيز مي كردم...
سوارش كردند....اول سرش را...بعد...تنش..بعد پاهايش
...يك به يك....
تقلايش :
همان سر خوردني بود كه نمي دانم اراده هم داشت يا نه....دوره اش كردم تا صاف شدن....اما چيزي نفهميدم....
و وداعش:
طبيعي بود....
حالش بد بود...بد تر از آنكه فرصته دست تكاني داشته باشد..مراسمي اجرا نشد....نه رد و بدله نگاهي...نه يادمانده اي....نه زمزمه ي كلمه اي....
واضح بود....
به قوله خودش: مبرم!مبرهن!....
استعدادش را دوست داشتم....
بويش چنان قاطي شده بود كه بلد نبودم جدا يش كنم....
سرش را گذاشته بود.....
تف به من........!
بي بوسه .....
راهيش كردم........
در دلم گفتم....
حقش بود!......
تف بر من!..........
Sunday, July 27, 2003
جانی پر از زخمِ بهچرکدرنشستهــ
چنينام.
اما فردایِ تو چه خواهد بود گر بهناگاه...
هم در اين شبِ بیتسلا
پلاس برچينم؟ــ
تداومِ بیعلاجِ دِلشورهيیِ سِمج
يا طنينِ سرگردانِ لطمهیِ صدايی تنها؟
هرچند صدا بر آب خواهدغلتيد
و آب بر خاک میگذرد
که پژواکیست پُراعتماد
از بشارتِ جاودانهگی.
.....
احمد شاملو....
دلتنگي ست؟....آرام انگشتت را بر صورتت عمود كن و بگو..."هيسسسسسسسس!....تا من به بهانه اي ساكت بمانم...به بهانه اي مشغول و به فكري معطوف ....هضيان را...فكر و صدا و عطش را....واي من كه چنني بي بها نه سر كردنم مي آيد....واي من!........
مي خواهي برايت شعر گونه از عطر ياسي بخوانم كه در هوا پيچيد و گم شد .. مي خواهي ؟
مي خواهي برايت از چشمان سياهي بگويم كه در نگاهم خيره ماند و نابودم كرد .. مي خواهي ؟
مي خواهي برايت بگويم از گرمي ي دستي كه با چشم برهم زدني يخ شد .. مي خواهي ؟
مي خواهي بي پروا اعتراف كنم به نيازم. فرياد كنم كه آـــي من عاشق بودم ، ماندم ، گريستم ، اما او نيم نگاهي نكرده ، رفت .. مي خواهي ؟
مي خواهي برايت بگويم از همه ي لحظه هايي كه بوي پايان ميداد و من چشمانم را بسته بودم تا باور نكنم .. مي خواهي ؟
مي خواهي ...
مي خواهي هيچ نگويم و باز بي باور خاموش شوم .. مي خواهي ؟
نمي دانم مي خواهي برايت بگويم يا نه ..
اما مي دانم كه هميشه مي خواهي سكوت كنم و صبر ..
هيچ نمي گويم و صبر مي كنم .. تا روزي كه بخواهي .
Monday, July 14, 2003
سلام...هنوز هم اينجا خرابه....دلم تنگ شده ..به هر حال مي نويسم....
دستت را محكم بگير....
مواظب باش....
آهسته آهسته....ولي محكم....تحمل كن....
مراقب باش....
اگر خطا كني,فرصتت تلف مي شود....
آهسته آهسته...اما شك نكن....به مقابل نگاه كن...دستهايت را بدوز....نگاهت را سفت كن!
احتياط بكن!....
راستي خالي هستي,نه؟....پاك باخته؟....رها؟.....آري يا نه؟....جيبهايت را بگرد....مبادا چيزكي مانده باشد....تا فرصت هست,خالي شو....
اشتباه نكن!....بايد خالي شده,بروي....پر بودن ماله الان و اينجا بود و هست...رها شدن ماله همين جاست...اول رها شو....خالي...تا بعد بقيه اش را بگويم...
دستهايت را دوخته اي كه,نه؟....مواظب باش!....
رام اما گستاخ....سر به زير اما رو به مقابل!....
شروع ميكني؟....
بايد بدوي....
تنده تند....
يادت داده ام كه,نه؟...
مراقب باش....
چتر از لبه كه بپري,باز مي شود....بلدي كه؟....
بقيه اش ماله توست!....
فهميدي؟....
حرفي نداري؟....
چرا!چند حرف مانده....مي خواهم بدانبد با آن زباله ها كه از بيرون ريختم و بينشان را خوب نگاه كردم و لابه لاشان را خوب گشتم,چشمم به خودم افتاد!......مثله همان آيينه كه خردش كردم...هر تكه شده بود,يك من!...بيرونش كه نريخته بودم يك عذاب بود و حال هر تكه يكي شده!....
راستي....بگذار براي تو كه برايم لالايي فرستادي هم بگويم....خوابم برد...هاج و واج....خوابم برد و ديگر هضيان هم يادم نيامد كه بگويم...خوابم برد و همه ي بر خود مانده ها را گذاشتم در بطري يي كه برود به برهوت...خوابيدم...اما مي داني؟....بيدار كه شدم....يك بطري انگار با موج آمده بود....ماله خودم بود!....پس چرا پر هيز؟..اما دعا يادم مي ماند,نه؟...ممنون.....
و براي تو هم...مي گويم....نغمه ي بي نت؟...خوب است؟مي داني...پروانه اگر از پيله نپرد...پروانه نمي ماند....اينجا هم مي داني,شبهايش ديگر بوي پرهاي سوخته ي پروانه ها را نمي دهد....اينجا فقط صدا ي چرخش است و بوي فتيله و پارافينه تحليل شده ي شمع!....
و من هم اينجايم...ميانه ي همين كافورها....و عطره ياسها....از اينجا با من حرف بزن....من منتظر بودم..اما....تقصير من بود كه وادارم كرد نازنينم....
خوب تمام شد...!!
يعني حرفي نمانده....قابله پيش بيني,نيست ها!.....
نه!...بگو!......دير مي شود....قارچ هاي غربت؟!...پشته هيچستان....گلستانه!...؟هرچه بايد بگويي...بگو!....دير مي شوم....آن دفعه كه نارس بودم...كاله كال...اين بار نكند لهيده شوم...بگو!....بايد از شرر اين خاليي دور شوم....
باشد !....مراقب باش....
دستهايت را بدوز.....
پر......................................................
به سلامت!
به همين سردي....
Thursday, July 10, 2003
سلام .
نه ! زيبا نبود !
رنگي هم نداشت !
سرد بود و پر از احساس يـاس !
شايد هم تلخ بود .
رنگ باخته به نظر مي رسيد .
صبح را مي گويم ..
همان كه گفتي ، خوب است اگر از خواب برخيزي و ببيني كه ديگر مجبور نيستي به كسي بگويي " دوستت دارم " ..
همان صبح كه ديگر دوستش نداري ..
تلخ بود و شايد رنگ باخته بود !
بي جان بود انگار ، مثلِ من .
Tuesday, July 08, 2003
مي شود هنوز عاشق ماند ...
اين را فقط تو بخوان .
مي داني عزيزم ، گاهي مي شود بهانه ها را شنيد و آرامه آرام ، به همان آرامي كه ديشب ديدي ، از كنارشان گذشت . خب گاهي هم مي شود باورشان نكرد ، كه آخرش مي شود همان دلخوريها .
بهتر است باور كنيم .
ساده بگذريم .
اين براي هردويمان شايد پلي باشد براي رسيدن به چيزي كه نمي دانم آرامش است يا فرار يا حتي به قول ماهي " گول " .
كلمه ها را رها كُن .
بيا سكوت كنيم تا شايد بشود لحظه اي به تفاهم برسيم .
بيا خاموش بنشينيم و نگاه كنيم راه رفته و سخن گفته را ، شايد بشود نقطه اي يافت ، كه من و تو بر سرش نجنگيده باشيم .
دستهايت را به من بده . فراموش كن ، همه چيز را .
مي بيني . هر دو فرق كرده ايم . بهانه هاي جديد ، دروغهاي جديد ، عشقهاي جديد .. نو شده ايم .
پس باور كن !
باور كن كه بايد باور كني ،
بايد بگذري ،
بايد نبيني و نشنوي
تا
.
.
عاشق بماني .
اين هم براي توست ...
شيرين شيرينم با صداي داريوش
Monday, July 07, 2003
براي من و خوابهايش.....
كم كم....آرام آرام....و پاورچين!
نرم.نرم....آهسته آهسته....
اين صداي اولين ستاره بود....
نمي دانم,نواي چه را زمزمه مي كرد....اما به گمانم....آمده بود تا راهي را صاف كند...
اما ماه نگذاشت........
و حال آسمان صافه صاف شده......با همان صدا....اما ديگر نه خبري از ستاره هست نه ماهي كه با اعداد شكلش عوض مي شود.....
تنها شبپره ها يند كه مرا ياده باد مي اندازند....
ترسي نيست.... آسمان و نوا.... آسمان و صدا....هستند.... خوابهاي خوب برايت!
يادت باشد مسئوليت خوب خواب دبدن با توست....
سلام...
آمدم كه حرفم را بگويم...گفتم چيزكي انگار جا مانده...بين خيال و توهم و تلخي...
دلتنگي؟....
نه!.....
دلسردي؟.....
نه!....
تنهايي؟...
نه! نه!...
پس چه؟غيره اينها كه بقيه اي نيست!هست؟....
نه!
پس چه؟....
شكلي كه مشتم حفظش كرده.. اذيتم مي كند...
شكله بدي ست!
بد!مثله نگاه هاي چپ شده...
شكل مثله ديواري كه صندلي را به آن تكيه دادم....يادت هست؟
همه كار كردم كه مشتم باز شود و خودم را گم كنم....
حتي... مدادم را صد دفعه تيزتر كردم...
كاغذه سفيدم را خط كشيدم...هر خط به فاصله ي يك اينچ(واحده مدرن)
كمي كج شده,براي همين آخرين خط فاصله هاش كم تر شد...كدام خط جابجا شد..كه اخري جاي خودش جا نشد!... نمي دانم....مهم هم نيست!
كاغذه سفيد هم آماده شد...پاكن هم خطه معوج را پاكه پاك كرد....
اصلا گذاشتم خطه آخر نباشد....
گلها را آب دادم...
ابر ها را صد دفعه تا رسيدن چك كردم....كه مبادا بد ببارند...
پلها را شمردم ,كه نكند يكي كم بياورم و باز بيفتم...
حرفها را صد بار حفظ كردم....
شمع ها را صد بار خاموش و روشن كردم و تعليمشان دادم...وظيفه شان را تكليف كردم... تا نكند,شب كه شد...روشني يادشان برود....و هواي سوختن ,فطرته شعله را فراريشان دهد...
باور مي كني؟...همه كار ....اما نشد...مشتم بسته مانده...مي شود دستت را جلوتر باوري......
من خسته شده ام...
همين بود!
همين!
خسته!.....
Sunday, July 06, 2003
به آخر دنيا
سلام !
تمام شد !
دانسته يا ندانسته ، گاهي بهتر است آرام آرام از كنار همه ي هستي گذشت .
فرقي نمي كند كه مي داني يا نه !
حقيقتاً دليلش مهم نبوده و نيست كه چرا بايد آرام آرام چشم بر هم بگذاري و فراموش كني .
گوش كن !
مهم اين است كه دليلي هست !
دانستن و ندانستن تو هم دردي را دوا نمي كند . او دليلي دارد و تو ملزمي كه بپذيري همانگونه كه او ملزم است كه برود و تو را تا آخر دنيا تنها بگذارد .
بپذير و بگذر .. مي تواني ؟
--------
اين روزها تصوير داخل آيينه هم حرفهايم را نمي فهمد !
|