Monday, June 30, 2003
ما را اينجا...
مي بيني....
بعيد مي دانم...
نگاه كن...
كوچكي خود مقدمه ناديده گرفته شدن است,نه؟....
كوتاهي خود منشا همه ي نشنيدن هاست...نه؟..
خوب نگاهمان كن....
شايد كمي جذبت كرديم....
شايد اندازه ي سره سوزن, گيجمان شدي....
و تو هم براي يكم فكره فرق كردي!!!
مي بيني؟....
اينك اين ماييم در آستانه ي فصلي سرد....به پيشوازمان بيا.... تابستان رحم نمي كند.....
بگو
سلام . امشب محوم . محوه چي ؟؟
تاريكه . بي صدا . فقط صداي فن كامپيوتره مياد . همه چي تاريكه .
هيچي نفس نمي كشه و من ..
يه چيزي كم دارم ..
دنباله يه حرفم . يه بهانه .
هي بر مي گردم و از پنجره بيرونو نگاه مي كنم . آسمونه قرمز و صدا ..
به سفيدي ي ديوارا نگاه مي كنم . بازهم هيچي نيست !
حسه عجيب و غريبيه !
احساس مي كنم يكي صدام ميكنه . نه اونجا .. اينجا .. نه اون بيرون .. همينجا توي دلم .. توي خودم .. جرات ندارم از جام بلند شم ..
همه ي سعي مو ميكنم كه محلش نذارم .. به خودم دلداري ميدم كه هيچي نيست . فقط صداي قور- قوره شكمته .. اگه پاشي بري يه چيزي بخوري خوب ميشه ..
دوتا دستامو ميذارم رو چشامو و صورتمو ميگيرم ... بعدش چي ميشه ؟؟
چشامو باز مي كنم و باز همون اتاق با همون ديوارا با همون تاريكي و همون صدا ..
مي خواستم فرق كنه ؟؟ لابد مي خواستم ديگه !!
همه چي غريبه . من مي خوام دوروغ بگم .. مي شه ؟
مي شه فيلم بازي كنم ؟ فقط يه مدت .. يه مدته كوتاه ..
اونقدي كه مُجاب بشي به رفتن .
تصميمم رو گرفتم . گولت مي زنم .
تو باش .. عاشقم باش .. من هم هستم .. بي عشق ، عشقو نشونت ميدم .
خوبه ديگه . نه ؟
تقصيره خودت بود كه به حرفم گوش ندادي .. بگو ...
بگو دوسم داري .. بگو عاشقمي .. بگو برام ميميري .. بگو ...
.
.
نگا كن .. آماده ام براي باور كردن .. براي باور كرده نشون دادن ..
.
.
بگو ..
Sunday, June 29, 2003
دوستت دارم
کوتاهتر ومفید تروتکراری تر از این نتونستم الان پیدا کنم عزیزم
یادگاری از یه دوست واسه فرداهایی که ازش خبر نداریم
شاد باشی
یا حق
Friday, June 27, 2003
همين !
همه ي اون چيزي كه مي خواستم نشون بدم .
همين بود !
Wednesday, June 25, 2003
صبح است!
ديگر خوب نيست! صبح را مي گويم!
ياده شبم مي افتم!
ديگر منتظر نيستم!
همين است,كه هست!
همين كه هست!
قلب ها هم!
أنجا كه بايد بايستد ,ل يز مي خورد....
دستها أنجا بايد گرم كند,سايه بازي مي كند!بروي ديواره نا ديدني ي وهم!
چشم ها آنگونه كه بايد خيره خيره,درد را ذوب كند,درافسونه اولين خمه دايره هاي ذهن مي ماسد....
نه!من منتظر نيستم!
نه منتظره صبح ها.....نه شب ها.....و نه حتي, عصرها!
هرچند احتماله عصرها افسونم مي كند....اما ديگر منتظر نيستم!
..........
عينكت را عقب تر بگزار!
اجازه بده. عدسي ها ميزان شوند......اجازه بده مهلت بهتر ديدن داشته باشي.....!چسب زخم ها يي را داده بودم, جدا كن!مي گويند بايد زخم ها هوا بخورند....راست مي گويند.....پس نترس....بازشان كن!
مهلت بهتر بودن را از خود ت نگير! من و سفارشاتم را فوت كن!......
صبح اذيتم مي كند....
سفيدي رنگم را مي پراند!از هرچه سفيدي ست,حالم بد مي شود!
كاغذه سفيد!تو ي سفيد!ابره سفيد....مرگ سفيد!
زندگي ي سفيد!....دروغ سفيد!
وهم سفيد!
خواب سفيد!
افسون سفيد!...اسب سفيد!....مداد سفيد!
اتاق سفيد!!!!"گوشه ي بىغواره ي دنيا"كه سهمه ماندن من شده!اتاقي كه در آن از صبح بدم آمد!
در آن از سفيد بدم آمد!
اتاقي كه در آن از حبابها هم بدم آمد!و اين تازه اولين نشانه هاي من است!
مي داني..
تازگي ها هرچه سفيد است مرا ياده جايي خالي مي اندازد!جايي كه چيزي سكوت را حواله داده!
جايي كه چيزي جامانده!
جايي كسي نگاهش خيره....يا شايد لرزان .... يخ شده!
سفيد يعني كم!يعني دروغ.....يعني حذف!يعني گم....
أري عزيزه دلم....يعني كم!.............سفيد يعني مكث, براي بلغوره يك دروغه تازه!
سفيد يعني همين كه هست....همين كه من به آن دچارم !....
هوا هم بوي سفيدي مي دهد!براي همين خاله هميشه نفس نمي كشد!براي همين خاله هميشه نفسش تنگي مي كند!
هوا هم دروغ است!و الا او هم مثله "ما"مي شد.....
نمي دانم.... فقط يادم مانده ديشب همه ي تكه تكه ابرها به پايم گير مي كردند....همه شان لج كرده بودند...من زمين مي خوردم....بلند هم نمي شدم ,اما باز هم انگار سهم هر ابر به جايش بود!....باز هم انگار پرت مي شدم....
ابرهاي سفيد...مي بيني.... آن ها هم گمند....هيچ كدامشان نتوانستند شبها رنگين كمان بسازند....باران و شبنمشان همه براي صبح بود......
صبحي كه ديگر ماله من نيست!
.....................
Saturday, June 21, 2003
سلام....
آره عزيزم......
اين تاوانه ماست....
نگاه مي کنم.....
درد است اين!
درده من است يا منه درد است!
ماله من است يا منه ماله اوست!
از کوچه مي آيم...از آنجا که درد ماله ماست!
از آنجا که مادرها از ؛تکرار؛مي ترسند!
از آنجا که؛پدرها از بدتر شدن و نتوانستن غرورشان مي لرزد...
من از آنجا می يايم..که وقتی به خودم نگاه می کنم ياده تو می افتم و اينکه چه قدر
لازم است باشی!
که کاش همه را می شد ماهی کرد و ماهی نگاه داشت ...
که کاش می شد برای هر کدام از کوچه اييان يک تويی هم بود...
کوچه اييها...تنهای تنهايند...من امروز اين را وقتی له می شدند فهميدم...
وقتی کتک می خوردند و دوام می آوردند فهميدم...
......
وای که من چه قدر دلم هوايت را کرده....
هوای اين که ساکت بمانم و صدا بپيچد...
هوای شعرت را....
کوچه مردم همه يک جور داد می زنند....کوچه همه درد دارند....کوچه همه يک جور عصبانی شده اند....کوچه همه ...همه ي همه منتظرند....
لکه ها زود پاک می شوند ...نه؟
کاش بودی....
گوش کن!
من از کوچه می آيم...
........
به همين آرامی....
به همين نازکی....
به همين شکستگی....
دره اتاق بسته بسته است..بيرون هم كسي نيست...
همه رفته اند ....
کوچه که خالی شده....نمی دانم کجايند..نمی دانم!
بگذار به ؛ کجايش؛فکر نکنم
......
فقط بگذار به همين آرامی گوش کنم......
گوش کنم.......
آره عزيزم......به همين آرامی.....
.........و شخصا!
Thursday, June 19, 2003
نمي دونم چي بگم !
نمي دونم چي بگم ! دلم گرفته !
" گذشت كن ! "
چقد اين جمله رو شنيده بودم ! چقدر به همه گفته بودم . همش شعار بوده ! من بلد نيستم گذشت كنم .
من دلم مي خواد همه ي فكرت , حرفت , ماله من باشه . بعضي وقتا كه احساس مي كنم ازم دور شدي , بهم فكر نمي كني , دوست دارم آزارت بدم .. انگار لذت مي برم ! انگار به زور مي خوام مجبورت كنم به من فك كني .
دلم مي خواد اوني باشي كه من مي خوام ولي مي دونم كه نبايد اينجوري باشه .. اما چيكار كنم ! به خودم كه نمي تونم دوروغ بگم .
دلم مي خواد بهت بگم دوست دارم اما همش مي ترسم . مي ترسم از اينكه نكنه تو ام دوروغگو باشي .. نكنه تو ام دوروغ گفته باشي ..
چرا نمي فهمي ؟ من يه بار , همين چند وقت پيش كه خودت بهتر مي دوني , با همه ي احساسم , دوسش داشتم .. مطمئن بودم كه دوسم داره . اصلا به فكرم هم نمي يومد كه بخواد يه كلمه از حرفاشو دوروغ بگه , چه برسه به اينكه بخواد همه ي احساسشو دوروغ بگه .. حتي هنوز هم باورم نمي شه كه اينقد در مورد احساسم اشتباه كردم .
من نمي گم تو دوروغ مي گي , نمي گم كه تو مثله اوني ... من فقط مي ترسم .. اون يادم داد كه به همه ي آدما شك كنم . كه واسه هر حرفي , واسه هر احساسي يه درصد هم احتماله دوروغ بذارم . يادم داد كه وقتي كسي رو ديدم , فك كنم دوروغگو ترين آدم دنياست مگه اينكه خلافش ثابت شه ..
منم دوست دارم باور كنم كه احساست راسته . دوست دارم مثه بچه آدم كنار هم باشيم ولي پس اينا كه اسمش تجربه است چيكار كنم ؟
چرا فك مي كني مي خوام انتقام بگيرم ؟! چرا فك مي كني بهت ترحم مي كنم ؟!
من دوست دارم . واسه همينه كه دلم نمي خواد توي اين موقعيت بخاطره منم نگران باشي . اين ترحمه ؟؟؟؟
من , خودمم .. خودم .. خودم كه مثله هميشه ديوونه ام . همون كه بچه است .. كه همه ي كاراش بچه بازيه .. من خودمم .. همون كه هميشه با بچه بازياش دلخورت مي كنه .. وقتي اذيتت مي كنه , ميشينه و از پشيموني گريه مي كنه.
اما تا كي ؟ تا كي مي خواي چشاتو ببندي و اين بچه ي كله شق و احساساتي و خودخواهو تحمل كني ؟ تا كي مي توني ؟
مي دوني چقدر از دست دادنت برام سخته ؟
مي دونم كه به زودي خسته ميشي بخصوص با اين كاراي من .
مي دوني چقدر امروز با زنگ زدنت خوشحالم كردي ؟
مي دونم كه حرفهاي امروزم هم مثله هميشه دلخورت كرد .
دلم مي خواد بازم اين آهنگو گوش كنم .. ببين .. بازم همونه . چقدر اين آهنگو گوش داديم ..
انگار اين تنها چيزيه كه منو تو سرش دعوا نداريم !!
بازم به نتيجه نرسيديم !!
فردا يا پس فردا ..
بازم دوباره من
با بچه بازي هام
دلخورت مي كنم .
اعتراف
حرف هم را نفهميدن ...
يكديگر را نشناختن ...
خود را و ديگري را گول زدن ...
فرياد زدن آنچه كه نيستي ...
دروغ گفتن از احساسي كه نداري ...
..
..
..
دوستت دارم
دوستت ندارم
دوستت دارم
دوستت ندارم
دوست .....
دارم يا ندارم ؟!
..
..
..
دوستم دارد
دوستم ندارد
دوستم دارد
دوستم ندارد
دوستم.....
دارد يا ندارد ؟!
..
..
..
دوست داشتنها هميشه اين مدلي بوده است ؟؟؟
چرا " من " فرق نشناختن و نفهميدن را نمي دانم .....
Tuesday, June 17, 2003
سرد و سياه .
نه مثل ترس .
مثل خشم .
مثل طوفان .
مثل فرياد .
..
..
منصفانه نبود .
نه رفتنت و نه بازنگشتنت .
منصفانه نبود .
..
..
با تو ام .
تو كه تنها مرده اي .
مگر ديشب كه مي رفتي مادرت سفارشت نكرد كه مراقب خودت باشي ؟!
مگر قول ندادي ؟!
پس چه شد ؟!
..
..
منصفانه نبود .
نه رفتنت و نه بازنگشتنت .
منصفانه نبود .
..
..
با تو ام .
تو كه مردنت منصفانه نبود .
جواب چشمهاي منتظر مادرت را چگونه مي دهي ؟!
جواب اشكهايش را چه ؟!
جواب دل سوخته اش را هم مي تواني بدهي ؟!
..
..
امشب اولين شبي است كه مرده اي .
ديشب را يادت هست ؟
همان ديشب بود كه مي جنگيدي .
همان ديشب بود كه فرياد مي زدي .
همان ديشب بود كه آزادي را مي خواندي .
..
دلم مي سوزد .
مرده اي ...
بدون اينكه طعم آزادي اي كه مي خواستي ، چشيده باشي .
اما يادت هميشه مي ماند .
هميشه ..
هميشه ..
..
راستي ..
تو آزاد شده اي ، نه ؟
لذت بخش است .. شيرين تر از آنچه مي خواستي . نه ؟
امشب اولين شبي است كه مرده اي .
نه ..
نمرده اي ..
آزاد شده اي ..
آري ..
امشب اولين شبي است كه آزاد شده اي ..
..
" من "و ماهي مي خواستيم امشب را تا صبح برايت گريه كنيم ..
اما چرا گريه ؟
تو آزاد شده اي .
و ...
و " من " تنها كاري كه مي توانم بكنم اين است كه ...
كه ...
حسرت بخورم ... حسرت آنچه تو يافتي ..
..
..
نمي دانم كدام آهنگ را به يادت گوش دهم ..
امشب را فقط سكوت مي كنم .. خوب است ؟
سكوت مي كنم تا تو بگويي ... بگويي از آنچه يافتي ..
از آزادي .
..
..
راستي اين آزادي دله سوخته ي مادرت را تسكين مي دهد ؟
به گمانم توجيه خوبي باشد !
..
بگو ... گوش مي دهم ...
تا صبح ...
بارانم..بارانم... بگو!بگو اگر ببارم چند گل چشم به راهند...اگر نبارم چند كوير سرابشان دامن گير مي شود!
اگر با ابرها از آروزهايم , شكل بسازم چند تايشان مي فهمند!؟
بگو!پاييز است به گمانم,يا بهار...باري ,بوي " تولد" هست! بوي گريه هاي اولين بار...و بوي ضجه هاي يك انتظار!
مي شنوي؟!مي شنوي عزيزم؟
من دستهايم را تكان مي دهم ...تو بخوان!
من بالا و پايين را نشان مي دهم, تو داد بزن!
من چشمهايم را يادت مي دهم, تو فرياد كن!
ميبيني؟...
عيبي نيست,من بروي دستت همه حروف را مي نشانم! تو حرف بزن!
.....
,
نپرس,كي شب مي شود!
نگاهم كن!
اين را براي تو مي گذارم....
براي يكبارگي ي غمت!
....
و......
پارچه ي سياه....
و....
آن همه كه رفت شد!...
و...
آنچه گذاشتي!
....
و...
و....
....
!.
Monday, June 16, 2003
سلام...
كز كرده بود , گويي؟...
مچاله ي مچاله!...
دستهايش را تكيه داده بود به گونه هايش ....
چشمهايش ريزه ريز شده بود ...
فقط يك " نگاه " معلوم بود !
و او كه مچاله شده بود ! ....
گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم !
گفتا كه شبرو است او , از راه ديگر آيد!
و گه گاه برهوتش باز هم خميازه ي اجير شده ي خيالاتش بود!
با شب حرف مي زد ....
آفتابا ! ... آفتابا ! مددي مي كني ؟ امشب عجيب مرطوب شده ام !
آفتابا ! از آن همه شعاع , قدركي نگاه نارسم را فربه مي كني ؟ عجيب كدر مانده ام!
آفتابا ! ... از آن همه غرور نهايتي را برايم باز تر نگاه مي داري , تا دستم كشيدگيش برسد !
آفتابا ! ابرها را مي تواني بدواني ؟ مي شود بالا جز تو هيچ خيره ام نكند....
......
قاصدك شب رسيده بود , او نمي ديدش ....
ستاره ها افتاده بودند او نمي خواست!
حرف مي زد.. با شب!....
________
مامان مي گويد :خدا خودش صبرشون بده !
_
چه بگويم!
Sunday, June 15, 2003
گل زرد و گل زرد و گل زرد
بيا با هم بناليم از سر درد
عنان تا در کف نامردمان هست
ستم با مرد خواهد کرد نامرد
Friday, June 13, 2003
سر راه سفر سبز خواهم شد!
شوره تابم نيست!
...
كمي دلم گرفته...
مي خواهم سره راه سفر سبز شوم...
گوش مي كني؟!....
Tuesday, June 10, 2003
باور
چقدر حرف در دلم مانده ...
چقدر دور مانده ام ...
فرق كرده ام ؟
هنوز دوست داشتن را بلدم ؟
دلتنگي هنوز عادتم مانده است ؟
ببين ... گوش كن ...
اين عكس و اين صدا را مي گويم ..
هنوز باورم مي شود ؟
اصلا فكر مي كني هنوز باوري مانده است ؟
ديگر فرقي هم نمي كند ! نه ؟
بگذريم ..
خوب به صدا گوش كن ...
عكس را خوب نگاه كن ... تو اگر باورت مانده , باور كن .
" من " هنوز پي " اي كاش ها و اگر ها و آرزو ها " مي گردم ...
ولي مي رسم ..
خودم را مي رسانم ..
اگر باورم را پيدا كردم ..
اگر ...
روزهاي روشن , خداحافظ
سر درد دارم .
درس دارم .
دلتنگم .
بغض گلويم را گرفته .
تنهاي تنهام .
بي هيچ هم حرفي , هم كلامي , هم دردي .
تنهاي تنهام .
چقدر سرم درد مي كند .
چقدر درس دارم .
دلتنگي ام را چه كنم ؟
بغضم اگر بتركد راحت مي شوم .. اما مگر مي تركد !!
يادم نبود ..
هيبت ستونهاي آن ايستگاه يادم نبود .
يادم آوردي ...
گفتي هيبت ستونها براي اين است كه سقفش بلند است نه؟! اما اين ترسم را كم نكرد .
رفتنت در آن ايستگاه ..
مي خواستم بايستم تا بروي ..
اما ... قرار گذاشتيم با هم برويم .. با 1 . 2 . 3 ...
" من " و تو با هم , بي هم برويم !
وقتي برگشتم .. رفته بودي ..
آهم را نشنيدي ؟!
يادم رفته بود ..
آن اتاق پر از آيينه كه 2 ساعت حرف زديم , يادم رفته بود .
تنهاي تنهام .
بي هيچ هم حرفي , هم كلامي , هم دردي .
عجيب دلم گرفته است .
اين تنهايي هم دلتنگي ام را صد برابر مي كند .
درسهايم را چه كنم ؟!!
از يادم رفته بود ..
فواره هاي نمايشگاه , خدمات ارزشمند مخابرات , SMS , هم از يادم رفته بود ..
همه ي حسادتها , توهينها , دعواها , دلخوري ها .. حتي عشق ورزيدن ها هم از يادم رفته بود ..
يادم نبود ..
يادم آوردي ..
آن دوشنبه را كه اتفاقي , اتفاق افتاد ...
توت فرنگي .. ونك ... تو و كيش !
سرم درد مي كند .
دلم گرفته .
يادم رفته بود ..
دستهايت را يادم رفته بود .
گوشه ي كلاسور را يادت ميايد ؟!
از همين گوشه ي كلاسور شروع شد .
حتي دفتر خاطراتم هم از يادم رفته بود .. همه ي عكسها , كارت تبريك ها ..
چقدر سرم درد مي كند .
كاش تنها نبودم .
بليط فروشي . تلفن عمومي . اون شب لعنتي . جزوه ها .
همه يادم رفته بود ..
حتي زندگي ..
چرا از يادم رفته بودند ؟
چرا يادم آوردي ؟
قيمت فراموشي اي كه پرداختم يادت هست ؟
مي شود دوباره نپردازم ؟
مي شود نپرداخته , فراموش كنم ؟
مي شود ؟
چقدر دلم مي خواهد اين آهنگ هايده رو گوش بدهم ...
روزهاي روشن خداحافظ ..
.
.
واي چقدر درس دارم .
براي تو!
اينجا ديروزها بوي گله مريم مي داد...
وقتي غريبي مي كردم...
بوي گله مريم مي داد...
و امروز من قول داده بودم منتظر نمانم...اما...هستم...منتظر...با خنده!...
خوش آمدي!
قولت را كه فراموش نكردي؟
""زيباست!
وقتي كه صبح
از خواب برميخيزي
و ميبيني مجبور نيستي به كسي بگويي:" دوستت دارم."
وقتي كه ديگر دوستش نداري.""
نمي دانم!.....
بين علامته تعجب و سوال مانده ام!...
سلام...انگار تكيه داده ام به ديوار ...صندلي را برايم آورده اند و من آرام آرام نگاه مي كنم و مي خندم...انگار صندلي بي پايه است!...به آن هم نگاه مي كنم و مي خندم...به ديوار كه با اين همه غريبي ,چه قدر قريب است...به آن هم مي خندم,كه سالهاست همان طور مانده كه بوده...دلم را مي جويم...تا به آن هم ريش خند بزنم ...نيست!...نه!..ديگر نيست.. شبحي هم صدا نمي كند...هاله ها هم فرار كرده,رخسته ما هم بي اعتبار شده...!مي شود,آن شالگردن را بدهي؟مي شود به برف بگويي " هيچ و قت" نيايد؟مي شود,به باران بگويي از زمين بجوشد.. من پاهايم داغ شده!..مي شود ....مي وشد به ابرها بگويي اين قدر بي خيال نباشند,شكلها گمراهم مي كنند...مي خواهم باز هم بخندم...و همه شك كنند!....اما !... دل نيست!...بگذار پيدايش كه كردم بعد!بگذار سرد كه شدم بعد...بگذار سايه ها چندي آرام گيرند...بگذار هوا رام شود...ديشب همه اش تكرار كردم" ساكنان حرم ستر و عفافه ملكوت..."؟نه!...اين هم رفت جزو همه معماها كه بي جواب...تاب آوردي...!بگذار لااقل براي تابت يك باره ديگر سرم را كج كنم!...بي دل؟!مگر مي شود؟..." آب آيينه ي عشقه گذران است"..."...آري؟!... تا فراموش كني,چندي بر اين آب نظر كن!....
ميشود؟....
نه!...من فقط دلم مي خواهد"هنوز", هضيان بگويم....
و بخندم....
و كلمه كنار كلمه جفت كنم...
و بنويسم:....
سلام...
تولده تنهايي!
كسي امشب دلش مي خواهد " جايي"پيدا كند!
كسي امشب دلش مي خواهد بلند بلند گريه كند و خوابش ببردو 10 روزه بعد بيايد...
كسي دلش مي خواهد سيگار را با دودهايش بكشد...
كسي دلش مي خواهد آه هايش را به دودهاي سيگار وصل كند و بفرستد به همان ناكجاي مسخره!
كسي امشب دلش مي خواهد خدا را پايين تر بياورد!
كسي امشب دلش مي خواهد آخرين بار را يك باره ديگر بشنود...
كسي امشب دلش مي خواهد تا صبح براي كسي,كاشكي هايش را دوره كند!...
كسي امشب مي خواهد همه ي از "او"به ياد مانده ها را لمس كند و به خودش برگرداند...
كسي امشب دلش مي خواهد يك پاك كن دسته راستش بگيرد و تمام جوهر هاي وجودش را حذف كند ...
كسي امشب دلش مي خواهد تا صبح يكي فقط جوابه يكي از "چرا هاي"ديدگانش را بدهد...
كسي امشب دلشمي خواهد طاق باز با ماه گريه كند...
كسي دلش مي خواهد امشب همه ي با هم بوده ها را له كند!...
كسي امشب دلش مي خواهد,زود تر همه ي نرسيده ها اتقاقش را بيفتد...
كسي امشب دلش مي خواهد ,"بر عكس "شود...
كسي امشب دلش مي خواهد يك سرم همه ي فراموشي ها را به تنش,فكر و ذهنش اضافه كند!...
كسي امشب هزار بار از خودش مي پرسد؟:"راستي؟تا حالا اصلا دوستم نداشتي؟...
پس چرا الان مي گويي؟...چرا اين همه گذاشتي كه بگذرد؟"
كسي امشب دلش مي خواهد, همان آهنگ را تا هميشه گوش دهد...
كسي دلش مي خواهد...همه تا ابد خواب تر بمانند...
كسي دلش مي خواهد ميله هاي بافتني را دستش گيرد و آرام روي زمين بكشد كه: خواب در چشمه ترم مي شكند!...
كه:گله دارم!...
كسي امشب تولدش است!...
تولده تنهايي...
تولد تازگي...
و تولده درد!.....
خروس محو شده!....
بلوغه فهم!
خطها معوج شده و مضحك!
لحظه ي اشك...
همه چيز لبريز مانده!....
و ترانه!"مي شنوم صداي شب رو...ميگه اون كه رفته!ا ينجاست!..."
و باز هم خنده اش مي گيرد!
همين!.............
... تا طبيبش به سر آريم و كاري بكنيم...
تا بعد .......
Saturday, June 07, 2003
بگذار امشب هضيان گونه بمانم... صاف وبي پيله!...بگذار امشب هضيان گونه هجي كنم....بلند و با تك تكه انگشتان!...بگذار امشب "يكپارچه"بخوانم... آرام و رام و بي قراره بي قرار...دلتنگي امان هم ندهد ,من امشب دلم هواي هضيان كرده...گوش مي دهي ؟..نمي ترسي؟... شبحه غريبي ست..قولت نمي دهم بي آسيب بگذرد...اما :صداقتش",معصومش مي كند..مهراس!....بمان و بگذار ....
بگذر و نگاهم مدار!...
نوبهار كه نيست!؟هست؟...
برف ها كه اوله رسيدنشان نيست؟هست؟!...
شبنم كه هواي غلطيدن ندارد!نه؟!...
من كه هنوز جنون چنگ نزده ام؟نه؟....
نه؟...
خوب است,ديگر دل گيري نيست,فقط منم و مانده غروري كه پشيزش خودم را قانع گذاشته...
فعلا من هم مشغولم ...با صداي آبشار كه بي تخته و بي ديدار ,بعدم صداي سراشيبيش را "سفت"تر مي كند....
بيا!...
امشب را به هضيانم گوش كن!....
Thursday, June 05, 2003
براش اشك ريختم ...
تنها كاري كه خواست نكنم ...
از همه خدافظي كرد ...
از ماهي سياه كوچولو, ماه بانو , آبي , مهرداد , ....
قاصدكه " من "
گل پژمرده
Wednesday, June 04, 2003
شمعي روشن كن!
پاي هر ديوار
سايه هامونو به خاطر بسپار!
اين را هم گوش كن!
به جاي آنچه بايد مي شنيدي!
اين همان رنگي ست كه مي گويم
اين همان است كه غريبي مي كند...
ببين!
سلام !
خب ! ديشب نشد بنويسم ... نتوانستن بود شايد ! ...
من هم نمي دانم! ...
خداحافظي ي قريبي بود !
" من",فعلنش را گفت... من هم نمي دانم ايستادم يا نه ! من هم ماندم و رفتنش را نگاه كردم يا طاقتم نيامد ...
نمي دانم...
هيچ نمي دانم...
ياد آن ايستگاه افتادم ... ياده آن ستونهاي بلند ... ياده آن عجيبي يي كه فرارم مي داد ... وقتي برگشتم چه قدر دلم گرفته بود !
چه قدر دلم مي خواست باز هم وقتم بود !
براي شما هم مي گويم رفتن را باور ندارم ....
نمي توانم .. نمي گنجد .... نمي شود ...
ولي "من" مارموليش را گذاشت ... گوشه!
بوسش كردم ... و فرستادمش براي "فرقي" كه خودش خواسته بود و من هم ,... من هم ... من هم فقط آرزو كردم مواظبه خودش بماند !
بگذار خودم را نگويم ...
يادم رفت برايش از خوابم بگويم ... يادم رفت بگويم دلم امشب مي خواهد باشي ...
يادم رفت بگويم دلم قصه هايت را مي خواهد ...
يادم رفت بگويم نه !
يادم رفت بگويم , الان نه !
يادم رفت بگويم : " فعلا" را مي شود بعد بگويي؟
يادم رفت ... هميشه وقتش كه هست من يادم ياري ام نمي كند ... سلولهاي خاكستري ... گلبولهاي قرمز ... ديود هاي بينه راه ! ...هيچ كدام يادم نمي آروند كه " زود باش!"...
من اينجايم ! ... حال ... ساعته,7 شب! ... و كمي غريبي مي كنم ...
اگرچه هنوز هست .. هنوز صداي عصبانيتش هست .. اگرچه , دلم راضي نمي شود كه فعلا اش را بفهمم ...
اگر چه قبل را , بعد را و ميانه را .. آغاز را .. همه را كه نگاه مي كنم ... هست ..
اما ... دلم مي گيرد .... دلم مي گيرد كه نگفتم ... كه رفت و قولم داد اگر منتظر نمانم قرار را يادش بماند ...
گفت : دلم گرفته !
و من نتوانستنم صداي لرزانم را نشانش دهم ...
اينجا تنهايم ...
مثله هميشه ... من هميشه هستم ! ...مانده ام كه باشم ...
ولي دلم عجيب گرفته! ...
دلم مي خواهد مي شد من هم گوشه مي رفتم و نگاهم مي شد يادآوري ي قبلها ...
حسرتها .... آرزوي بعضي تكرارها ... آرزوي پژواكه بعضي صداها ...
راست مي گفتي :
"خفته يك صحرا جنون در چنگه او
يك نيستان ناله در آهنگه او "
مي خواهم مي شد ... من هم مي رفتم گوشه ... دلم براي حل شدن تنگ شده ... دور شده ام ... تنها ... و دور ...
تو هم راضيم نمي كني ...
از تو هم دلگيرم ...
راستي گفتم گله كاكتوسمان گل مي دهد ... گفتم وقته افتاب هيجانش زياد كه مي شود , چند جوانه مي زند ... گفتم ؟ گفتم ؟ از غريبانه محفلي كه بدان دچارم , چه ؟ از آن هم گفتم ؟
يا وقت نشد ! يا باز هم يادم رفت !؟
يا باز هم ....
دنباله اين آهنگه گوگوش مي گشتم : پيدا نشد !
اينجايش را اگر گوش دادي , به ياده من , بلند داد بزن !
فرصت همين امروزه
براي عاشق بودن
فردا مي پرسيم از هم
غريبه اي يا دشمن !
اي آشناي امروز , حرفه منو باور كن !
فردا غريبه هستيم ...
امروزو با من سر كن !!!
تا بعد ! تا شايد !
تا دوباره !
"من" دوست داشتني هميشه , هرجا هستي , شاده شاد باشي ...
Monday, June 02, 2003
سلام.
" من " مدتي نمي نويسم .
نپرسيد چرا .
نه off جواب مي دم نه mail و نه حتي tel .
توضيح نخوايد كه توضيح نداره .
فقط همين .
" من " مدتي نمي نويسم .
Sunday, June 01, 2003
سلام .
بگير . آسمان و خورشيد است . براي تو . دروغ است اما براي توست .
چند روزي است كه يك نخ برداشته ام و به پاي راستم گره زده ام و وصلش كرده ام به سقف .
چشمانم را بسته ام و با هر چرخش نخ , به ديوارهاي دور و برم مي خورم .
چند روزي است كه برگشته ام به اين چهارديواري لعنتي كه ديوارهايش نقش خاطره هاست .
چند روزي است كه باز از هرچه جنس ديگر است منتفر شده ام .
هر شبش , ستاره ها را نگاه مي كنم و دعا مي كنم كه آسمان هيچ كس ستاره نداشته باشد . ستاره هاي دروغي .
چند روزي است كه باز همه چيز دروغ شده است .
شب هم بيايي و بگويي شب است , حتي بدانم كه شب است , چون تو گفته اي , باور نمي كنم .
اين چند روز منتظر باد شدم تا بيايد و بوزد و اين تكه تكه هاي خاطرات را كه هر شب خواب را از من مي گيرد .. كه هر روز باورم را مي دزدد , با خود ببرد .
نيامد .
نوزيد .
من مانده بودم و كوهي از خاطره هاي چيده شده در اين چهار ديواري لعنتي .
اين شد كه حرفت را گوش كردم و يك نخ به پايم بستم و آويزان شدم تا بچرخم و بچرخم و بچرخم ...
راست مي گفتي , زندگي ي " من " باد است .
خانه اش بر باد است .
راست مي گفتي .
حال هي مي چرخم و مي چرخم و مي خوانم ....
من به نور ايمان داشتم
و به عظمت حركت هر لحظه
- اگر صادقانه مي گذشت -
و به عشق
كه قله همه بلنديهاست
و چيزي نمانده بود
كه با حركت فصلها
و با گردش ستارگان
همسفر شوم
و زندگاني من در جريان پاك طبيعت
جاودانه بر جاي ماند
چيزي نمانده بود ...
آفتاب را چرا از " من " گرفتي؟
~~~
بگير . آسمان وخورشيد است . ابرهايي كه مي آيند و انگار خورشيد را با خود مي برند .
براي تو .
|