قصه گوي شب *

 

 







Saturday, May 31, 2003



شبه شب...
تنهاي تنها...
جغده جغد...
فواره ها...
آب هايي كه عجيب سر مي خورند...اوج مي گيرند...و مي پيچند و ...
من...بهتم كه هنوز تركم نكرده...
تو كه فراموشت مي كنم...بي خواست و به اجباره همان دل كه دل بست!...
توجيه خوبي بود؟...
نه!...
امروز!...ديروز!حرفها...نصيحتها!...خوب تر خواهيها كه دلم هم نمي آيد پوزخندشان بزنم...
مهرباني ها ,كه دلم مي گيرد اگر خيره نگاهشان كنم...و نگويم چشم!

مي شود با من مهربان نباشيد!
مي شود دستانتان را از سرم برداريد...من سايه نمي خواهم...من مي خواهم پوستم بسوزد...دله گرفته ام هم چاره اش را خودش پيدا مي كند...
من دلم نمي آيد گوشتان ندهم...خوبيد و دل خوش !...
مي بينيد!اما شما هم طبيعتتان انكار است!...
شما هم اما عجيب فراري شده ايد...مثه اون بادبادك كه هي زير پاهاشو نگا مي كنه...هي مي پره بالاتر..هي مي دو دورتر..هي سر مي خوره اون طرف تر...پر از دلهره...دلتنگه...واسه رفته ها و نرسيده ها....حتي دلش تنگه براي اونايي كه نيومدن كه بمونن...نيومدن كه باشن!
بادكنكه هي پايينو نگا مي كنه...يهو بالش گير مي كنه ...گوشش مي گيره به يه شاخه...تو بي حواسي ,مي خوره به يك تنه ي يو شكله تيز,نخش كه از دستي رها شده مي پيچه دوره يك شاخه ي زمستوني ي عريانه عريان...
مي مونه!همون جا...همون وقت!بين همن جا...مي مونه!
شايد خودشم دلش مي خواسته كه واسته!
واسه نفسه راهت كشيدن!؟
واسه نيازه به موندن و بودنه اونجوري؟واسه فرداي بهتر؟واسه بدونه ريسك طي شدن؟
نمي دونم!...
فقط بادكنك رو به بالاتر حالا مي مونه بين اين همه درخت!...تا بعد!...
بادكنك از پسش بر مي ياد؟...درخت چي؟...
بادكنك و اون بالا چي؟..بادكنك و اون بالاترا چي؟...شما هم پر از اگريد...!مثله بادكنك!
نكنه يه نگاه بمونه؟نكنه يه حسرت داغ شه؟نكنه ؟!...مزاج چي؟اونم هست يا نه؟
شما هم ...
پشته همتان پر است از خاطره...وحال!...
من نمي خواهم...شما سايه تان براي خودتان...مرا در اين آفتاب رها كنيد!...
مي خواهم قبايي از آتش سازم...با همان فرياد...همان فرياد ناظري...

رهايم گذاريد اما دور نشويد...من تنها يم...شب ترسم مي گيرد...شب يادم مي آيد...نصيحتهاتان فرقم نمي دهد...

شبه شب...
تنهاي تنها...
جغده جغد...
فواره ها...

هيچ!...
نه!باورم ندهيد كه مرگ ,مرگ است ديگر!
نه!باورم ندهيد اين خوبتر است!
نه!
من مي خواهم روي موجهاي كوير آب شوم و دوباره شكل بگيرم...
مي خواهم ساخته شوم...
نه,با فراموشي بسازمووونه!...
مي خواهم...بادباكي باشم آشنا!...با درختو آسمانه پهلو به پهلو...بي باوره مرگ!....
چگونه هاي ذهنم براي خودم...
و فواره ها با من تنها وشما و خوبي هاتان براي بعدتر...
من شعر خودم را مي خوانم...
براي كسي كه ديگر نيست!
براي دردي كه باز هم تازه شده...
براي دوباره اي كه امشب با تركي شروع شد...
...
من مي خوانم ...
براي
كسي كه ادعا كردم باور كردم كه رفته!...اما...
ادعا بود...گول بود...من
براي كسي كه يك بار هم سره قبرش نرفتم تا باور كنم جايش آنجاست!...
مي خوانم...
من و هويته اين مقبره ها بيگانه ايم...زيارت معني ندارد...باوره دروغي ست...دل بستنه احمقانه...
ساده است...
كسي نيست...
و دله من مي خواند...
لابد دلش آزرده كه رفته...
برمي گردد,نه؟!
كاش كسيتان اين را مي گفت!....
...كاش!
مهم نيست!...من مي خوانم...

شبه شب...
تنهاي تنها...
جغده جغد...

. هيچ!...و همه ...و ...
فواره ها...



تا سحر اي شمع بر بالبنه من
امشب از بهره خدا "بيدار باش
قول دادم بنويسم...اما....امشب را هم بگذار ...
بشنوم...هميشه اي را كه بايد بشنوم...
تو هم با من گوش كن!


سلام...



بعده چند وقت...دوباره اومدم...
فقط دلم تنگ شده بود...
براي همه ي اتفاقاتي كه حواسم نبود به همشون عادت كردم...
براي همه ي بودنهايي كه حواسم نبود داشتنشون شده جزوي از هميشم..
براي همه ي اونايي كه حواسم نبود بايد باشن,وقتي سرمو كج ميكنم بايد ببينمشون والا...
واي سرمو كه بلند مي كردم كه براشون لبخند بزنمو و جاشون خالي بود...
چه قد دلم تنگ شده بود...
دلم به دلتنگيم كه فك مي كنه حس مي كنم,هيچ وقت شايد حالا حالا نشه پرش كنم...
جاي همه ...همه جاي اين چند وقتم ,خاليه خالي بود...
دلم واسه "من"...واسه مارمولي ..تنگ شده بود...
ولي خوشحالم كه مارمولي تنها نميمونه...
"من"و مي بوسم ,خوشالم كه هميشه وقتي من كمم اون زياده...
خوبم كه اومدم....دوباره!...
من و ماهي و مارمولي و دختره.




Thursday, May 29, 2003

كوير



امشب از آن شبها است كه قرار است طلوعي در كارش نباشد .
ابري است و مي بارد .
مثل هميشه زيباست . حتي باريدنش .
امشب از آن شبها است كه دلم مي خواهد همه ي اين بلوار را بدوم ، زير باران و خيس شوم يا شايد پاك شوم .
پاك شوم از هر چه پليدي يا شايد هر چه گذشته و خاطره است .

دقت كرده اي كه چقدر اين روزها راكدند و من آرام .
دقت كرده اي كه چقدر اين شبها خلوتند و من خاموش .


دقت كرده اي كه چقدر دوستت دارم .
عكس كودكي هايت را مي گذارم روي اين كاغذهاي سفيد و هي نگاهت مي كنم و اين كاغذها را سياه مي كنم .
دست به سينه نشسته و يك وري به من نگاه مي كند و مي خندد . مثل هميشه .
گل مريم " من " هميشه مي خندد و به من مي گويد مموش كوچولوي من .

امشب از آن شبها است كه قرار است دلم بگيرد .

دقت كرده اي كه چقدر دلم برايت تنگ شده است .
نوشته هايت را با آن آدمكهاي كوتاه و بلند كه كشيده بودي ، همه با كراوات ، گذاشته ام روي اين دفتر و نگاهشان مي كنم و يادم مي افتد به آن شب ، آن جا ، با آن سس هاي اجنبي ي فلفل دار و سيب زميني ها ، يادم مي افتد به ديود . گفتي هميشه كنارم مي ماني .
ماهي ي " من " هميشه عجيب و نزديك حرف مي زند . و هميشه مي گويد آي آي آي ، اگه يكي صداي ما رو بشنوه .

بوي خيسي خاك را مي فهمي ؟ عجب صدايي دارد اين باد و باران .

امشب از آن شبها است كه دلم ، دلتنگ لبخندي مي شود .

دقت كرده اي كه چقدر از هم دور شده ايم .
اين كتاب شازده كوچولو ات را گذاشته ام اينجا و نگاهش مي كنم و فكر مي كنم به حرفهايت .. با مني ، در يمني .... بي مني ، در به دري .... يادم مي افتد به همه چيز .
هيچ وقت نتوانستم بنويسم كه تو را چگونه مي بينم ؟!! خودت خواسته بودي . نتوانستم ، شايد چون هيچ وقت نشناختمت . هيچ وقت درست نديدمت .
بابا ي ( بابا نغمه ) " من " هميشه براي من دور و نا شناخته بوده و هست و هميشه مي گويد عجب دختري دارم من .

امشب از آن شبها است كه شب قدر مي گويندش . شب قدر يا شب قبر ؟!

دقت كرده اي كه چقدر خشك شده ام .
به گمانم راست مي گفتي ، بعد از آن دعوا ، انگار يخ زده ام . انگار منتظر تلنگري بودم تا خشك شوم . هر وقت مي آيي ، ساكت مي نشينم و لب از لب تكان نمي دهم كه مبادا حرفي بزني و حرفي بزنم و دوباره .... .
ولي باور كن كه برايم ارزش داري ، آنقدر كه همه ي فاصله ها را صفر كرده . همانقدر كه .. همانقدر كه خودت مي داني . مي داني ؟
آبي " من " هميشه از من دلخور است ولي تنها كسي است كه حقيقتم را آنطور كه هست پذيرفته است و هميشه به من مي گويد منه من .

امشب چقدر فرق دارد . با همه ي شبهاي باراني فرق دارد .

دقت كرده اي كه همه ي آنچه نوشتم براي دل خوش كردن تو بود . برايت از گذشته نوشتم . از روزهاي خنده و گريه . نوشتم تا از اين خاموشي و بي تفاوتي رهايت كنم .
مي دانم قهر نكرده است اما دمش را جمع كرده و از جايش جم نمي خورد ، با هيچ خاطره اي حتي . با يادآوري تو و تو و تو و حتي تو هم دمش را به قلبم نمي زند و دلم نمي ريزد ، نمي لرزد . ديگر دلم را تنگه كسي نمي كند . بي تفاوت نگاه مي كند .
مارمولي " من " مدتهاست كه با من حرف هم نمي زند ..
با سكوتش " من " و باورم را ... " من " و عشق و احساسم را فرو خورده است .

دقت كرده اي كه چقدر اين روزها آرامند و من آرام تر .
دقت كرده اي كه چقدر اين شبها خاموشند و من خاموش تر .


بي تفاوت مي گذرم ، بي تفاوت نگاه مي كنم ، بي تفاوت حرف مي زنم ... حتي بي تفاوت زندگي مي كنم .
آرام و خاموش ، مي گذرم .

كوير شده ام .

كوير

~~~~~~
* نام آهنگ : كوير
خواننده : گوگوش
~~~~~~
راستي ..
همه ي اين كنتور(!!!!) ها را هم برداشتم .
لذت بخش بود .


افاضات يك زن از نوع " من"



چشم .
صبر مي كنيم آقا .
چشم .
صحبت هم نمي كنيم آقا .
چشم .
چشمامونو هم مي بنديم آقا .
چشم .
گوشامونو هم با دو دست مي گيريم آقا .
اصلا هر چي شما بگي . ميريم مي ميريم . خوبه آقا ؟
حق با شما است .
دندمون نرم . جف چشمون كور . جونمون هم بالا بياد ... مي خواستيم عاشق نشيم آقا !
حالا كه شديم همه ي اينا حقمونه آقا .
مي كشيم عينهو خر .. گواراي وجودمون آقا .
شما سرت سلامت باشه .
ما جاي شما و اشتباهاتتون هم مي كشيم .
نا سلامتي ما جنسيتمون اينه ديگه . زن شديم واس چي پس ؟!!
به روي جفت چشاي كور شدمون .
شما شامتو بخور .
نا سلامتي مردين شما .
حيف شما است زجر بكشين .
اين " من " ام كه عاشق شما شدم نه ؟ شما كه نمي خواستين !
شما كه نمي گفتين كه منو دوست دارين . شما نبودين كه جون مي دادين .
شما آقايي .
تاج سري .
شما شامتو بخور .
ايشالا گوشت بشه به تن تون .
" من " جاي شما هر روز قربون صدقه ي خودم هم ميرم .
حيفه شما است قربوني "من " بشين .
شما شامتو بخور .
آقا !!!
~~~~~
* شما بي زحمت جدي نگيرين !
واقعا نمي دونم اين رو چرا واسه " من " فرستادند .
حيفم اومد اينجا ننويسمش .




Wednesday, May 28, 2003

بافتني



نه ماهي جان , همين امشب .
فردا نه .
همين امشب را بدوز . بباف . هر چه بلدي انجام بده تا تمام شود .. تا .... به فردا ندوز ...
فردا را هم سر بينداز و بباف به پس فردا .. پس فردا را هم بباف .. به شنبه كه رسيدي كور كن ...
مي شود ؟
هر چه بلدي امشب بكار بگير .
امشب را تمام كن . بدوز به هر وقت كه مي خواهي ... كاري كن تمام شود ..
مي شود ؟
هر كاري مي تواني بكن كه اين هفته پنج شنبه نداشته باشد .
مي ترسم .
مي ترسم اين پنج شنبه بفهمد كه دوستش نداشته و ندارم و نخواهم داشت .
مي ترسم كه بفهمد همه ي پنج شنبه ها دروغ گفتم .
مي ترسم .
مي خواهم اين پنج شنبه منتظر بماند .
صبح ساعت 7.5 را برايش بشكاف تا ديگر هيچ پنج شنبه اي را منتظر " من " نايستد .
مي شود ؟
مي تواني ؟
بباف كه مي ترسم از توضيح دادن .
مي ترسم .
نمي فهمد كه چرا دوستش ندارم .
نمي فهمد كه چرا دلم نمي خواهد هيچ پنج شنبه اي منتظرم باشد .
نمي فهمد كه وقتي مي گويم " من " هيچ لمسه دستي راباور نمي كنم , تعارف نكرده ام .
آخر كجاي دنيا گفته اند كه كم محلي امتحانه سنجش علاقه است ؟
نمي فهمد كه وقتي مي گويم " من " بازي با احساس را دوست ندارم , شكست خوردنها , خوب يادم داده است كه شكست دهم .. باور نمي كند .
باز التماس مي كند . اصرار مي كند .
اگر مي تواني بباف .. بباف تا او هم شكست خوردن را بياموزد .
بباف تا باور كند كه " من " مي توانم بد باشم .
اگر مي تواني بباف ..
امشب را سر بينداز و فردا را بباف به پس فردا .. به شنبه كه رسيدي كور كن .






Tuesday, May 27, 2003

ّ من ّ اظهار نظر نكنم بهتره !
1 - عجب !!!!
2 - عجب !!!!!!!!!!


يك بغل ياس



تو* آمدى و ساده ترين سلام راهمراه يادگاريهايت كردى و با پاكترين لبخند ، وجودم را به اسارت گرفتى ...
تو آمدى و عميقترين نگاه را از چشمان دريائيت ، بر ساحل قلبم نشاندى و زيباترين خاطرات را زنده كردى ...
تو آمدى و گرمى حضورى خورشيدوار را بر طلوع آرزوها يم حك كردى و ...
آمدنت همچون قاصدكى بهار را براى هستى خزان زده ام به ارمغان آورد ...
اما ...
اما سرانجام ، طوفان ، قاصدك زندگيم را به يغما برد . كاش ميدانستم كه كدام بهانه اشتياق رفتنت را افزون ساخت و مرا در ميان فراموشيها گم كرد ...
آرى تو* فراموش كردى و ...
من هنوز هم با ديدگانى خواب زده چشمانم رابا فرو ريختن اشكهايم به دست غربت ميسپارم .
من هنوز هم اصالت نگاهت را ميخواهم ...
در كنار جاده عشق ،
با يك بغل ياس ،
منتظرت ميمانم؛
دلواپسيهايم را به شب ميبندم ؛
قاصدكهاى خيالم را به سويت پرواز ميدهم و ...
منتظرت ميمانم .
ديگر از نامردمي ها خسته ام ،
زير سكوت قلبهاى آهنى ميشكنم ،
با دلهاى تنها منتظرت ميمانم ؛
تو را در سپيده دم فرداها ميبينم و
صداى دلنشينت را ميشنوم ...
~~~~~
* " من " رو ميگه ها !!!!
~~~~~
مي خواد منتظر بمونه تا سپيده دم فردا ها ... منتظر " من "
اما ....
مي بينمش كه غمگين ،
در ژرف اين حصار ،
در حسرت شنيدن يك نغمه ي نشاط ،
در آرزوي ديدن يك شاخسار سبز ،
يك چشمه ،
يك درخت ،
يك باغ پرشكوفه ،
يك آسمان صاف؛
حيران نشسته است.
در ابرهاي دور، بر آرزوي كوچک خود چشم بسته است !
او را نگاه مي كنم و رنج مي كشم....
" من " فقط رنج مي كشم ...
فقط رنج ...


سلام .

زندگي رسم خوشايندي است .

بودن يا نبودن .. تفاوت چيست ؟!

" من " باشم يا نباشم ؟ فرقش چيست ؟




Saturday, May 24, 2003

چند روزي را گم كرده بودم ...



باز هم نيم ساعت دير كردم .. منتظر بود .. اما آروم .. انگار به دير اومدن " من " عادت كرده بود .
----- چرا انقد اخمو و ساكتي ؟ چيه ؟ از اينكه گفتم بياي ناراحتي ؟
----- نه . فقط يه كم خسته ام . چه خبر ؟ تو خوبي ؟
----- اي . از احوال پرسي هاي شما . تو كه تا بهت زنگ نرنم و التماست نكنم كه سراغي از ما نمي گيري .

اون هم دور شدنم رو فهميده بود .. كار سختي نبود ، مي ديد كه " من " خسته ام ، بي حوصله ام ، دلگيرم .. شايد هم عصباني ام ..

اما ...

نمي ديد كه همه ي روز ناخن هام رو كف دستم فشار دادم . تا اشكم سرازير نشه .
نمي ديد كه هي سرم رو بالا نگه مي دارم و آب دهنم رو قورت مي دم تا بغضم نتركه .

نمي ديد . نمي فهميد .
خودم خوب مي دونستم :
اين چند روز كسي را در زندگي ام گم كرده بودم .


*** قرارمون يادت نره .. خواننده : منصور
براي او كه اين چند روز گمش كرده بودم .


اگه خورشيد يکی تو اسمونه
قلب عاشق رو زمين فراوونه
روزی از زير به بالا چشم ميدوزه
ميپره با اينکه ميدونه ميسوزه
...
همين!



...و صبح شد...




باز هم خورشيدي ..ابري...
ستاره ها ديشب بودند يا نه نمي دانم...اما دلم مي خواست لحظه ي رفتنشان را مي ديدم...
بايد بلند شوم...
اين سه روز هم مهلتي بود كه تمام شد...
بايد با صداي ماشينها سه روزم را بشكنم...
با صداي ماشينها و تقلاي آدمها...
تمام شد...صبح است...
باران هم هست...
ولي صداي ماشينها مبرم تر است و صداي تقلاي بي در روي آدمها لجوجانه تر...
چه مي دانم...
چه فرق مي كند...
به قوله تو با غر و بدونه غر...
مي گذرد.....
پس من هم همه ي لبخندم را جمع مي كنم...
و به جاي ترانه اي نتوانستم...
مي گويم:صبحتان بخير....!!!





صداشو بلند كن!
تا آخرش!
مي شه اون نوارو عوض كني,يه آهنگ بزارو صداشو تا هرجا مي شه ببر بالا!
مي خوام اين اتاق پر شه!مي شه؟!
الان سه روزه دارم مي بافم...
الان سه روزه به جاي كلمه ها به جاي مداد و خودكار, انگشتام بوي ميله مي ده!
الان سه روزه وقته بلند شدن تازه مي فهمم پيچيده شدم...از بي حوصلگي ي يا مدارا شدن با همون كه هست,نمي دونم...ولي مي دونم ديگه از جام بلند نمي شم تا پيچدگي رو بريزم به هم...مي مونمم و بازم مي بافم و بو مي كشم....ميله و نخ و الانو و,اندازه مي گيريم,تو و بقيه رو ,كه نخها كم نيان!...

الان سه روزه,يه كتابه حافظ گذاشتم كنار بوي ميله و هر از گاهي كه مي خوام كارامو پرو كنم,بازش ي كنم ...
اون قدر بازو بستش مي كنم تا به تصادف,غيب گويي هم بوي ميله و بافتني توش پيدا شه,يه بيت بياد كه توش اوني كه من هستم باشه!اگه نياد بازم مي بندم و بازش مي كنم...اون و قت منم راضي ميشم كه آره اين بهترين و آبر مندانه ترينه!
اون وقت به خودم هي ميزنم كه :"در حاله حاضر ",چاره ي ديگه اي هم نيست,مشغول باش!...و
و..ادامه مي دم...
با لبخنده مشاع شده با حافظ!...

الان سه روزه هي مي رم و مي يام..هي مي پرم و مي افتم..هي مي خندم و گريم مي گيره..هي خوشم مي ياد و متنفر مي شم..هي خسته مي مونم و هي دلم مي خواد داد بزنم:"آهسته!...
الان سه روزه برگارو تو دستام مچاله مي كنم تا يكيشون بلاخره صداي خشخش بدن و اين جا پر شه!...
الان سه روزه مي بافم وگوجه سبز مي خورم,شوره شور...
الان سه روزه,دلم مي خواد بافتني رو با همه ي بوهاش بزارم كنار و بشينم مثله 3ماهگيم بي ابا ,همين طوري گريه كنم...بريم دكتر ,من بازم گريه كنم...
تميزم كنن من بازم گريه كنم...سيرم كنن ,من بازم گريه كنم...بغلم كنن ,من بازم گريه كنم...با هم حرف بزنن,يه جوره ديگه,مثلا مثله خودم,من گريه كنم...
عروسكايي كه هنوز نمي فهمم به چه دردي مي خورن,نشونم بدن.جلوي چشام تكونشون بدن...شكلك واسم در بيارن,من گريه كنم...
دوباره تميزم كنن...د.باره سيرم كنن...من گريه كنم...
حوصلشون سر بره,پرتم كنن رو تختم و ولم كنن,تا من گريه كنم,ومن رو تختم گريه كنم...

الان سه روزه,روي يه صندلي بشينم و پاهام به زمين نرسه,پاهامو تكون بدم و بهترين شعرمو بلند بلند واسه يه نفر كه مهربونه بخونم...
باهام كه حرف مي زني دلم مي خواد بگم :برو بابا!...اما مي ترسم فك كني دوست ندارم!...اين وضع كلافم مي كنه!...
دلم مي خواد فنجونه چاييمو ببرم پيشه يك نفر تاشايد اونجا چيزي ديده شه!...يه رده پايي از فرداي من و تو...

الان چند روزه روزاي مونده تا پاييزو خط مي زنم...سه روزو خط نزنم تا يهو با هم خط خطي شوم كنم...كيفه باوره عبور...كيفه پر رنگ كردنه گذار...خيلي واسم شيرينه...

الان سه روز كه بي خطا كار مي كنم...عكس چاپ مي كنم و ساعت گرد گيري مي كنم...
الان سه روز است كه خوب فهميده ام..همه چيز را انكار كردن بهترين و به صلاح ترين است...و اين چه تلخ است ,نه؟...

"آه بگذار بر پنجره ها ,پرده بكشم...
سرتا سر...
سر تا سر..."

صداي ضبط را بلند كن!...بگذار اينجا پر شود!...با ديگري...مي شود ,نه؟

سه روز است دلم لك زده كه غروب را از دريا بگيرم,بعد با "غروب" به شبانه ي دريايي ي بي خورشيد ,نگاه كنيم...
شايد از ته دل بخنديم,(اگر غروب بذاره)

سه روز است دلم مي خواد يه روبانه سفيد ببندم به مچه دستم يه ربانه قرمز هم دوره سرم,
كه چي؟...
خب بعد مي خوام بشينمو و مجسمه بسازم,با دستام...خشكش كنم با فوتام,نقشش بندازم با ميله هام,با ميله ها چشماشو گود كنم تو صورتش,
دلم مي خواد يه چيزي بمونه,از الان!...
از بوي ميله ها...از حرصه من واسه بافتن...

مي داني:
"روزها رفتند و من ديگر خود.نمي دانم كدامينم؟
آن منه,سرسخته مغرورم؟!,يا منه مغلوبه ديرينم!؟"


سه روز است كه بوي ياس را گذاشتم كنار تا براي خودش خشكش بزند,شايدم از اول بوي ياس نبود,بئي اقاقيا..بوي تنه ي درخته افرا...بوي پونه هاي لبه اون جوب...اصلا چرا دور برم,بوي همين گله يخ...گلي كه بوش با من بود اما هيچ وقت فك كنم بوش نكردم...آره؟همينه؟
نمي دونم اما مي دونم بوي اون هم مثله 3ماهگيه منه...!اونم گوشه ي خودشو مي خواد...

سه روزه مي خوام قبله خواب همه ي آرزوهامو تكرار كنم...صداي ضبطو بلند كن!تا خوابم ببره...تا اينجا پر شه...تا قبله خواب برسه ...تا من تكرار كنم...

"اي سينه در حرارته سوزانه خود بسوز!
ديگر سراغه شعله ي آتش زه من مگير!"...

سه روز است دلم مي خواد كنار اون بركه بشينمو...من كه بركه اي نمي شناسم,اما فرقي نداره!اون بركه...كناره "اون" بشينمو هي سنگ بندازم ...سنگ بريزم...تا لبريز شه..تا زودتر طغيان كنه!...تا "دايره هاي پيوستش" واسه رشد كردن و زياد شدن بهانه داشته باشن!...

سه روز است...فقط سه روز...اين فنجونه چايو گرفتم تو دستم و كفه دستمو رو به صورتم...و منتظره زوزه ي آخره شمعم تا برم دنباله فالم...


سه روزه...صداي ضبطو بلند كن!بوي ياس و گله يخ داره ديونم مي كنه!...آخه رحمت كو!؟
گفتم كه"من بسم است...!...
صداي ضبط را بلند كن!
بگذار اينجا پر شود...
پر...
ومن خواب!...
گوشه ي تنها و "تفال" و "ترديد"...
و تفال.........
نه!نشد...
صداي ضبط را بلند كن...تا آخرين را هم بگويم ...
"شب هم ادامه ي همان شب است"...فرقي نمي كند!...ترديدي و تفال...
تفال به فروغ:بي خبر با فروغ...تا بي حساب شيم...

من دلم مي خواهد
كه ببارم از آن ابره بزرگ
من دلم مي خواهد
كه بگويم :نه,نه,نه!نه!

برويم
سخني بايد گفت...

.













Friday, May 23, 2003


خوابيدي ؟
باشه . مزاحمت نمي شم .
مي دونم كنار " من " موندن خسته ات مي كنه , فقط مي خواستم بگم :
اگه بيدار شدي و خواستي بري , در رو پشت سرت آهسته ببند ..




Thursday, May 22, 2003

كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود مهرش
ولي آهسته مي گويم الهي بي اثر باشد .




Wednesday, May 21, 2003

چرا اصرار مي كنم ؟؟



- حال من واسه چي برات مهمه ؟ تو فقط يه گوش ( منظور همون دوست ) مي خواي كه به حرفهات گوش بده .
~~~~~~
تقصير خودم بود , نبايد اينقدر زود شروع مي كردم .

- ديگه خسته شدم از اين وضعيت , از اين بازي دادن ها , از اين سرگردوني .
~~~~~~
همه ي اين حرفها واسه اين بود كه بهش گفته بودم :
- اگه تو نگاهت به " من " اينجوري نبود , راحت مي تونستم برات حرف بزنم و تو هم فقط مي شنيدي .

ّّّّّّنمي دونم چرا دارم اصرار مي كنم .. شايد چون از احساسش مطمئنم .. از دوست داشتنش ..

خيلي رسمي حرف مي زد ..

از اينكه فكر مي كرد برام ارزش نداره ناراحت مي شدم . هر كاري هم كه مي كردم تا از ناراحتي و دلخوري اش كم كنم , بدتر مي شد .
خب حق داشت .. من بهش گفته بودم برام فقط حكم يه گوش , يه شونه , يه مرهم رو داره اما يه كم هم بي انصافي مي كرد , نمي خواست باور كنه كه ارزشش اونقدر برام زياده كه براش حرف مي زنم , حرفهايي كه حتي توي خلوت خودم هم , به خودم اجازه ي فكر كردن بهشون رو نمي دم .

چاره اي نبود جز اينكه بذارم خودش با ناراحتي هاش كنار بياد .

خندم مي گرفت از اينكه اينجوري فكر مي كرد ...
قراره همه ي اينها رو فراموش كنم .

نمي دونم چرا ...
چرا اينقدر بهش اصرار مي كنم ؟
شايد واقعا دلش مي خواد فقط يه گوش باشه ؟!
چرا اينكه " من " دوستش دارم براش مهم نيست ؟
شايد واقعا مهم نيست .. چرا " من" مي خوام تصميمش رو عوض كنم ؟!

~~~~~~

اينبار پايانش با اون ..
اينبار گفتم كه دوستش دارم ..
اينبار به خاطر اشتباهاتم معذرت خواهي هم كردم ..


~~~~~~

" من " گفتم .. با خودشه .. مي خواد باور كنه , مي خواد نكنه .
همين !




Tuesday, May 20, 2003

يك خواب ساكت :



دلم نمي خواست چشمهام رو باز كنم . باز پنج شنبه بود .
ديشب خوابهاي خوبي مي ديدم . خواب بچگي .. حياط خونه ي پدربزرگ پر از بهار شيراز .. درختهاي گردوي خونمون .. جوجه هام ، خرگوشهام ، مرغ عشقهام .. خواب كبوترهاي سفيد .. خواب همون گنجشكي كه توي گردنش تير خورده بود .. خواب اون صبحي كه برف اومده بود و چشمهام رو كه باز كردم ، يه دستكش و يه سطل بالاي سرم بود .. دلم نمي خواست از روزهاي كودكيم بيرون بيام ..
ــــــــــــــــــ پاشو دختر . ساعت نه شده . مگه كلاس نداري ؟؟
ديشب خواب اون روباهي رو ديدم كه رفت زير ماشينمون .
پاشم چي كار كنم . به جاي گيت and و or ، ديود بذارم ؟ كه چي ؟ كه چراغها بعد از 2 دقيقه خاموش بشن ؟
ــــــــــــــــــ مگه نمي خواي صبحونه بخوري ، مگه كار نداري ؟؟
ديشب خواب اون روزي رو ديدم كه هيچ كس نيومد مهد كودك دنبالم .
صبحونه مي خوام چي كار...درس به چه دردم مي خوره !! اين همه سال درس خوندم به كجا رسيدم . هنوز با اولين " دوستت دارم " خر مي شم و گول مي خورم و همه ي تجربه ها از يادم ميره .
ــــــــــــــــــ تلفن باهات كار داره ، بگم نيستي ؟ ناهارت رو هم كه نخوردي .
ديشب خواب اون روزي رو ديدم كه بي خبر از راه مدرسه رفتم خونه ي مينا و مادربزرگش. عصر كه رفتم خونه ، بابا ، براي اولين و آخرين بار زد توي گوشم .
خسته شدم از بس تلفن حرف زدم .. فقط حرف زدم .. حرف ..
ـــــــــــــــــ از صبح تا حالا چت شده ، مگه با دوستت قرار نداري؟؟
ديشب خواب اون سه شنبه اي رو ديدم كه قرار بود بريم بستني بخوريم ، اما همه خسته بودند ...
دوستم هم اگه سر قرار اومده باشه ، تا حالا رفته . پاشم چي كار كنم ، كدوم يكي از آدمهايي كه " من " ديدم ، به قولشون عمل كردند كه " من " بكنم ؟؟ توي اين دنيا هيچ كس منتظر " من " نيست .
ـــــــــــــــــ دختر ده شب شد نمي خواي از جات بلند شي ؟ پاشو لااقل دو كلمه با من حرف بزن . دلم گرفت از صبح تا حالا .
ديشب خواب اون روزي رو ديدم كه معلم كلاس چهارم دبستان از كلاس انداختم بيرون . خواب اون روزي كه بغل دستيم مرد ، همون كه هميشه رنگ صورتش پريده بود .
خب فوقش " من " هم بميرم . چيزي نميشه ! چند تا قطره اشك كه وقتي خشك بشن " من " و خاطره هام هم فراموش ميشن و يه عكس از" من " با نوار سياه ، كه اونقدر خاك مي گيره كه يه روز موقع پاك كردنش ، مي افته و مي شكنه . اصلا " من " واسه كي مهم ام . اگه هم اهميت داشته باشم ، واسه كاريه كه واسشون انجام مي دم .
نه . پا نمي شم .مي خوام بخوابم و خواب ببينم .
راستي ديشب خواب اون شبي رو ديدم كه دزد اومده بود خونمون ..
ديشب كلي خواب ديدم .
""""""""""""""""
خواب اولين باري كه عاشق شدم . چه روزهايي بود ، مي گفتم من و اون با همه فرق داريم . عشقمون پاك و مقدسه . خواب آخرين باري كه با خودخواه ترين آدم دنيا حرف زدم ، همون روزي كه ياد گرفتم آدما مي تونن حتي عشقشون رو هم دروغ بگن .
~~~~~~~~~
ديشب خواب اون حرفهاي تكراري كه از : دوستت دارم ، اعتماد كن ، عزيز دلم ، همه ي زندگي مني ...
تغيير كرد به : خودخواه ، خسته شدم ، تمومش كن ، بهونه گير ، اگه مي خواي بري ، برو ( يا به عبارتي ساده تر : من مي خوام بري پس بايد بري ) ، فراموش مي كني ...
خواب اون روز باروني رو ديدم كه يه ساعت دويديم ..
خواب اون دعواي لعنتي ،
خواب اون تصادف ..... هيچ وقت يادم نرفت .. عذاب وجدان هميشگي .
خواب دوباره عاشق شدنم ،
خواب همه ي بازي هاي زندگيم ، از خاله بازي تا بازي اي كه با زندگيم كرد .
ديشب چقدر خواب ديدم .
خواب حرفهاي نگفته ،
خواب "
چرا " هاي مونده .
خواب اون روزي كه تنها بودم و اون ..... خيابون وليعصر مثل پل صراط شده بود .

خواب ريش متاليك اون پسره ..
ديشب خواب رفتنش رو ديدم .. خواب از صبح تا شب اشك ريختنم .. عجب شبي بود !
~~~~~~~~
خوابم ؟؟
نه ! خواب نبوده ، همه ي اين شبها و روزها رو " من " بازي كرده بودم ..
كاش مي تونستم بخوابم و خواب تموم شدن اين بازي رو ببينم .
ـــــــــــــــ
امروز چند شنبه بود ؟
چرا همه ي هفته هاي " من " پنج شنبه دارن ؟




Monday, May 19, 2003

و...



قانع به خيالي ز تو بوديم چو حافظ
يارب چه گدا همت و بيگانه نهاديم...


همين!...
يك كادره كج...
و...
راستي يادت هست:؟
اگه بارون نباره من مي بارم.....
عجيب است نه....
عجيب...مثله هميشه...




برف پاكن ها روشن...
چپ راست..چپ راست...حواسها جمع..تو نگاه نكن...حواست باشد بس است...
چپ راست..چپ راست...
باران كه مي آيد هوا گرفته مي شود...
پس خوب حواست را جمع كن...
يادت باشد خانه كه رسيديم,زير گلدانها را عوض كنيم...
آرام باش...
باران است...بران...زير باران نمي رويم...خيس كه نمي خواهيم بشويم...حوصله ي سرما خوردگي را ندارم...آخر عوض شده ام ديگر...مي داني كه؟!
فقط بگذار برف پاكن ها كار كنند...به آنها اعتماد دارم...و از آنهاست كه به باران هم...
راستي؟چند جوانه الان وقته ولودشان است..چند شكوفه ي سرما خورده حسرت را جرعت گريستن هم ندارند...؟
باشد باشد...داد نزن!از چند ها نمي گويم......باشد!...
خب,اسم داريم...؟بايد براي همه ي جوانه ها اسم بگذاريم...مهم است..مي داني كه!؟
تو بگو تا من يادداشت كنم...خوب فراموشكاري كه خبر نمي كند...
حواست كجاست...؟!!!!!
برف پاكن را نگاه نكن...مواظب باش ...باران كه مي بارد هوا مي گيرد...امكانش هست...!
مواظب باش...
بران!
با من هم خواستي حرف بزن...لابلاي حرفهايت من اسمها را خودم پيدا مي كنم...حرف بزن...
باران كه مي گيرد..هوا كه مي گيرد...ابرها كه مي بارد...رعد ها كه مي زند...گوشه ي دست نخورده ي دلم كه مي گيرد...دستهايم كه حوصله شان از وصل ماندن سر مي رود...پاهايم كه از بي خود و مجبور نشستن ,خواب مي رود...
خب كاره ديگري نمي ماند...دلم مي خواهد فقط به برف پاكنهاي شيشه ي روبرو نگاه كنم...مي داني؟عينكه من هيچ وقت فرصته تعبيه ي باران پاكنها را نداشت...خودش منطبق شد...
با چه؟...
نپرس..........!!!!


مامان مي گويد:باران قشنگي ست!"
و من محو مي مانم...مي شود گريه كنم....منطقي هست؟!مامان دلش نمي سوزد...؟بارانه قشنگي ست!
مامان هميشه راست مي گويد...هميشه!...و من عجيب گاهي دلم براي راستهايش تنگ مي ماند...
مامان را صدا مي كنم از برف پاكنها هم بگويد..براي تو!!!
حتما مي گويد" تا پايان آمدنه باران گوشه اي صبر كني!"حتما اگر بخواهيم زير باران برويم مي گويد روشن بپوشيم كه ديده شويم...
او هم مي داند هواي باراني "گرفته است"...


خلاصه بارانه قشنگي ست...
حواست را جمع كن عزيزم...
شايد اين آخرين باري باشد كه با هم براي به پايان رسيدن اتراق مي كنيم...
شايد اين آخرين باري باشد كه با هم پايان را اين چنين از گوشه,كنار,نگاه مي كنيم...
شايد اين آخرين باري باشد كه حرفه مامان را گوش مي كنم...
شايد دفعه ي بعد زيره باران "سياه" بپوشم...(ماشين ها سياه نمي فهمند)...
شايد دفعه بعد...كنار پنجره ام هيچ چيز را پس نزند...
شايد,دفعه ي بعد ...

بگذار بگذريم...
نگفتي؟چند مشت باران لازم داري؟پنجره را پايين بكش...مشتت را پر كن...
مششت را باز كن...باران بگير...
و حواست را جمع كن...بس است...
مي دانم..دلم تاريكي مي خواهد...و يك دنيا بهانه...
و يك دنيا ساز...مي خواهم كوك كردنه ساز ها را ياد بگيرم...
اگر ياد گرفتم تو اوليني كه يادت مي دهم...وارثت مي كنم و خود مي نوازم ...
تو كوك مي كني...ساز را...من راضي مي شوم,نه؟...

فكره خوبي ست...براي روزه مباداااا!آري خوب است...
پس فعلا بران...
آرام...
هر وقت حس كردي كنار بزن...
تا با هم صبر كنيم...
باشد؟...
مسئوليت با تو...من مثله برف كنها اعتماد دارم...
هوا گرفته است...



-----------------------------.......

راستي تولدتون مبارك!..."من"امروز مي خواست بره يه جاي خوب...با مارمولي...
منم مي خواستم باشم...
اما...خب ...فعلا صبر مي كنم...
مي گذارم تا دستانم هرچه مي خواهد لعاب پس دهد...ناب كه شدم بعد ...
آري بعد...
بعد...
ب ع د...
ب ع د




Sunday, May 18, 2003

بچگي .... عاشقي


مدتها بود نديده بودمش .
گذشته ي مشترك " من " و اون خيلي جالب نبوده . نه براي " من " و نه براي اون .
ديروز وقتي همديگر رو ديديم ، همه ي اون گدشته ي تلخ ، همه ي اون احساسات عشق ( ؟؟؟!) بچگي ، همه رو ديدم .
فكر مي كردم حالا كه همه چي تموم شده ، اون و همه ي خاطره ها فقط برام يه لبخند به ارمغان ميارند . اما ...
فقط يه لحظه بود كه نگاه هامون تلاقي كرد .
وقتي به هم نزديك شديم .. وقتي از كنار هم رد شديم ..
مي دونم اون چرا صورتش رو برگردوند ، اما خودم رو نمي دونم .
شايد دلم مي خواست " من " رو نبينه .. شايد مي خواستم به خودم بقبولونم كه فراموش كرده .
~~~~~~~~~~~

اولين عشق هيچ وقت از ياد آدم نميره .

~~~~~~~~~~~
هر دو مون خيلي فرق كرديم .
شايد اگه اون اتفاق نيفتاده بود ،
اگه روزگار اينقدر بازي نداشت ،
اگه اون روز ، اون جا ، اون ، من ...
همه چي تموم شد . اما چقدر تلخ .
******
اون روزها اگه مي دونستيم يه روزي ، با هم ، يه جا درس خواهيم خوند ..
اگه مي دونستيم يه روزي ، يه جا ، با هم ، .. با هم ...
چقدر اون روزها اين " با هم بودن " برامون ارزشمند بود .
******
همديگر رو فراموش نكرديم .
******

اون از " من " متنفره و من از گذشته و اين بازي .
~~~~~~~~~~~

هر روز يادآوري ،
هر روز همون نگاه ،

~~~~~~~~~~~
تموم شده .. و چقدر تلخ .




Saturday, May 17, 2003


شكيبايي...
و آرام...
و همين برايم كافي تا...تا...بي سراسيمگي تمام آن دشته "ازيك كنار"سبز را بدوم...با دستاني باز....و چشماني از سرعت نيمه باز..

شكيبايي و آرام...
گوشت با من است..اما نازنين...كلامم آن نيست كه مي شنوي...اما همين برايم كافي ست تا همه حرفها بروبم و خيالاتم را رفته,پهلويت فراموش كنم..و به دور ريزانم دردي كه نشناختيش ,"به جد"...
شكيبايي و آرام...
و همين بس براي بغضي كه اضطرابه خاموشيش امان بريده ,بي لگام بر همه تنم مشت مي كوبد كه ببار..كه بروب..كه بريز...گرچه دست بر بغضي شناخته ننواختي اما همين بس...

شكيبايي و آرام...
و همين بس است...گرچه رنگهاي رنگين كماني كه نديدم در تاريكخانه ي تو هم ظاهرم نشد...اما همين كافي ست براي تشويشه ناپيداي منم تا دلخوشيش را از فرسنگها فاصله ي عمودي , پرتاب كند به ناكجاي نيامده به حال...

شكيبايي و آرام...
اگرچه غر بت كه بيداد مي كرد...تنهايي كه مچاله مي شد...سردي كه بي برف رخنه مي كرد...ديوار كه آجر آجر بر ذهنم قد مي كشيد و مرا نه بالا ,كه در "درز" درزش جا مي گذاشت...
گرچه قصه كه جايش خالي ميشد و آيينه اي هم نبود كه برايم ناب بخوانم.... تو نبودي و نديدي...اما....
شكيبايي و آرام...
و همين بس است...براي يك گام فرار كردن.....آري فرار كردن....و با دستاني باز گريختن...


شكيبايي و آرام...
هرچند با گام هايت نفسه خستگي بر باد و طوفان سوار نشد...اما همين بس...همين كافي ست برايم..بر گواهي ي بي اعتباري ي خشمه طبيعت...

شكيبايي و آرام...هرچند كه چشمانت بر بي اعتباري ي نقش مايه هاي درونم خطي داغ نكشيد...اما همين بس است...تا سر گذارم و آرام برايت همه را به خيال بگريم...

شكيبايي و آرام...هرچند رنگه غمم نا ثواب و نا ديدني و نا مرئي دورنگي ست بر مردمكانت...هرچند پي خودي و من همين جا برايت امنم...اما..همين برايم بس است...تا به حقيقت بمانم تا برگردي...نهي كنم تا قبول كني...

شكيبايي و آرام...ولي بگو ناب ترين مهرباني...بگو...وقته آن شده كه سرم را هم بالا كنم...كه سياه را بسپارم به پرهاي ماناي كلاغانه تشنه...
بگو...اين را جواب بده...وقت آن هست كه نگويم:"ببين و برو!"...وقته آن شده كه كه جاي خالي را "باور كرده", به خيالي پر كنم.....
بگو...
شكيبايي و آرام...
و من فقط مي دانم و مي داني كه دوستت دارم...و همين بس است...براي بي خبريي كه من و تو در آنيم,همين كافي ست نه؟!...
يك روز بايد تن داد مي دانم....و سياه را پس زد...و كلاغ را شوم ديد...يك روز بايد مثله قبل ها ماند...و يك روز بايد همه را دوباره از زباله ي مخفي, بر پيكره نيامده ها پاشيد....
يك روز...

تو شكيبايي و آرام...
و من دوستت دارم...فراتر از اينها...نه چون شكيبايي و آرام...چون هستي...آري...هستي...
و من گريز از هضيان را دوست دارم...به خاطره تو.....




Thursday, May 15, 2003

تا فردا صبح ... خدانگه دار



سسسسسسسسسسسسسسسسسسس
سكوت .....
سكوت مي كنم تا باد بيايد و بوزد و ّ من ّ و همه ي خاطره ها را ببرد ...
سكوت .....
خب اين هم زندگي است ديگر . نه ؟
هستي ، نيستي ، بي ارزشي ، خاموشي ، خوابي ، گم شده اي ، شايد هم مرده اي ... نه ؟
اين هم نوعي زندگي است . نه ؟
خب فردا مي شود نو شد ، تازه شد ، دوباره خواند . اما ...
فردا ؟
مي آيد ؟
كي ؟
فردا ؟
نه عزيزم فردا نمي آيد ، فردا مرده است . فردا ؟ نه ! نمي آيد .
امروز گم مي شوي در خيال و خاطرات و فردا ديگر نه تو هستي و نه خاطرات .
قلب ؟
نه قلب هم ممكن است يك بار بتپد ، دو بار عاشق شود ، سه بار بميرد اما فراموش مي كند . باور نمي كني ؟! قلبم را ببين .
خودم خوب مي دانم كه اين زندگي اشتباه است ..
زندگي ميان مردگي ؟؟ نه ؟؟!
خب چاره اش چيست ؟
بگردم ؟
كجا ؟
در چي ؟
آخرش ؟
باشه .. در همان فردا مي گردم . خودم را هم هر شب گول مي زنم ..
خواب مي كنم تا باور كنم كه فردا صبح قرار است روز ، روزه ديگري باشد .. پر از عشق و اميد و شادي ، پر از تكرار خاطره هاي زنده ... زنده ؟؟!!
نه ! هر جا زنده و زندگي باشد ، فردا نيست .
زندگي فقط تا امشب است .. امشب يا شايد تا فردا صبح كه سپيده نزده است .
مي ترسم . از خودم . كه نكند من هم فراموش شوم ميان همه ي حجم خاطره ها .
فراموش مي شوم اما چه مي شود كرد ؟؟
فردا صبح حتما بايد بروم .
چاره اي نيست . باد مي آيد و مي وزد و مي برد و .....
خاموشي ، هيچ ، تهي ، مرگ ...
مرگ ؟؟
دور يا نزديك ، راهي است ..
هر چه آغاز و پاياني است ..
حتي هر چه آغاز و پاياني نيست ..
زندگي راهي است از به دنيا آمدن تا مرگ ..
شايد مرگ هم ، راهي است .. نه ؟؟

سسسسسسسسسسسسسسسسسس
سكوت .....
باد مي آيد و من مي خواهم صدايش را بشنوم .. صداي گم شدن هستي با همه ي خاطرات .
كي خواهم يك خواهش هم بكنم ..
مي خواهم كه فراموشم نكني ..
مي خواهم كه حجمي از خاطره ها نباشم
... مي شود ؟؟
همه ي لحظه ها را به ياد دارم اما با همه ي حجمشان مي روم تا ..
مي روم تا فردا .. تا فردا صبح ...




Wednesday, May 14, 2003



هزارها هزار اتفاق منجمد نشده از جلوي چشمت مي گذرد..
انگار آمده اند كه تو انتخاب كني وببيني...خرامان مي روند...آرامه آرام و هم ,آنچنان تند كه تو نمي فهمي كي بعدي شده!...
تو نگاهت دوخته شده...نگاه زل شده..تو يخ زده اي...سرده سرد...
شك نمي كني ,به سرما را مي گويم...ديگر شك نمي كني...
و نگاه مي كني...
هر حادثه كه مي رود انگار كالبدش مي چسبد به سرماها تا شايد تكه اي را تاثير دهد...
اما...تو ...مي خواهي...اما آخر نمي شود..اين خاصيته سرماست...!
تو نگاه مي كني و سرده سرد..سردت هم نمي شود...فقط سرد است..."شدني" نيست...كه به آن "بهانه" كني...
بر وفقه مراد...دلي خوش...درده بي دردي...آتش...دانه هاي ريز و متوسطه خاك...مكتوب...اورست...البرز...دره...كوير...جانه شيفته...هبوط...جاده ي تارا...چاي...تنهايي...جايي...كسي...سكوت...آرامش...پارك...تامل...ترديد...ترديد....ترديد...و هنوز صدايي كه نمي گذارد.... هنوز صدايي كه مي پيچد در هر دخمه ي دورنت كه بيابد...
_دستت را مشت كن...!...صدا مي پيچد..بي وقفه...زوزه مي كشد چنان كه گويي گرد با دي در دره اي به كنج رسيده..._
گاه دراز مي كشي...گاه دمر....گاه يك پهلو...گاه مي نشيني...چهار زانو...دو زانو...ايستاده...جفت...يك پا...و هزار روش بي نام دگر...ولي نگاه همان است كه بود...جاي ديده ها عوض شدني نيست,عزيزم!
سعي مكن....
لنزه امشبه اين دوربين را خودت بايد روي ميانه تنظيم كني...حداقل و حداكثر ها را فعلا فقط مي فهمد...حافظه اش اما هنوز پر نشده...محدوده اش فراتر هم مي ايستد...پس بيا...!ماله تو....براي فردا ميانه را يادش بده...
من را هم يادم بده...
امرم كن..نهيم كن...اين دربه دري..اين ترديد ماله من نبود...اين يكباره مات شدن از آنه من نبايد...
اين جا اگر جاي من است..اين چنين چشم اندازي نبايد...از دور كه خودم را ور انداز مي كنم...دلم مي ريزد...
عجيب كه انگار اينجا كه منم,همه فرقي ندارند...
شاخه ي شقايق را بگير در دستت..من امروز امتحانش كردم...
شكننده نيست.../همين است...
بي دفاع نيست../همين است...
بچينش...سرنوشتش با تو...خواهي در اب بگذارش _به رسم_يا نگاهش دار براي نشانه اي...
گره اش بزن..انعطاف اين را هم دارد...
بي منظوريش نيست.../همين است...
اصلا مسخره اش كن...تاواني از او بازگير...
ايستاده يا خموده گوش مي دهد....
از بي توانيش نيست..از كم جبروتيش نيست....همين است!
پس تو هم امتحان كن...سخت هم نيست....
پس يادم ده...ياد بده...ببين...و امتحان كن...
و امر كن...نهي كن....داد بزن....ولي بگو....چيزي كه بدانم اين ترديد از آنه ديگري ست كه اماتنم شده ....



اشك ريخت . خيلي ساده . و ّ من ّ فقط مي تونستم سكوت كنم .
تحمل اشك يه مرد .. اونم كسي كه ...
خوب مي فهميدم كه چي ميگه .. من هم توي اين شرايط بودم .. خودم يه روزي له شدن رو احساس كرده بودم .. خوب يادم دادند .. باورش سخته كه كي شكست رو يادم داده ..

حاضر بودم هركاري بكنم .. دلقك باشم تا بخنده و آروم بشه .. اما خوردتر از اين بود كه ...
حاضر بودم برم پيشش و بشينيم ، با هم گريه كنيم .. اون براي شكست خوردنش و من هم ...
من هم واسه شكست خوردن اون (!!؟؟) ...

خورد شده بود اما من هيچ كاري نمي تونستم بكنم .
چي مي گفتم ؟!
بايد دلداريش مي دادم ، اما ..
به حرفهاش گوش دادم .. فقط همين !
گذاشتم تا حرف بزنه ، شايد سبك بشه !
با زندگي اش بازي شده بود .. با احساسش .. با فكرش .. با همه ي عشق و علاقه اش بازي كرده بود و حالا رفته بود و ّ من ّ مونده بودم و يه مرد كه خورد شده بود ..
يه مرد ...
يه مرد كه حالا اشك مي ريخت ...
بهم گفت : يه خواهش ازت دارم .. هيچ وقت با زندگي هيچ كس بازي نكن ..
كي اين حرف رو مي زد !!
~~~~~~~~~~
هيچ وقت با زندگي هيچ كس بازي نكن !




Tuesday, May 13, 2003

طلوع ...

سلام .
خب همه ي حرفها رو زدم ..
حتي فاصله ها رو هم واسش تعريف كردم ..
خط و نشون هم واسه هم كشيديم ..
انتظاراتم رو هم گفتم ..
قرار شد هر وقت ّ من ّ خواستم برام تكرار كنه .. بگه دوستم داره ..
قرار شد واسش از صداي قلبم ، از حرفهاي دوست داشتني هم بگم ..
باور حرفها و احساسات رو گذاشتم به عهده ي خودش ...
قرار گذاشتيم فقط سنگ صبور باشيم تا بعد ...
نمي دونم من گولش زدم يا اون گولم زد ، اما قرار گداشتيم كه چشم بسته همديگر رو فعلا دوست داشته باشيم تا بعد ...
تا بعد ...
به اين ميگن يه شروع .. شروع يك دوست داشتن عجيب ..
عجيب يا خودخواهانه ؟!!

~~~~~~~
دوستت دارم ...
تا بعد ..




Sunday, May 11, 2003


زندگي عادي ..
شروع با بي خيالي ..
اين واژه هاي آشنا ..
خب همه چي يه روزي تموم ميشه ..
هيچ ترانه اي وجود نداره كه تمومي نداشته باشه ..
هيچ لمسه دستي وجود نداره كه ّ پايانش ّ با خدانگهداري سرد نشه .
باور نمي كنم وجودشون رو ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
برايم ترانه اي را تکرار کن ... که تمامي نداشته باشد...
برايم از لمسه دستي بگو که پايانش با خدانگهداري ؛ سرد نشود ...

برايم بگو .. لبخندي را که صورتي را مي شکفتند و ترک مي اندازد و چشمي را پر فروغ نگه مي دارد .. براي هميشه ....
لبخندي که گرمه گرم ... مثله قالبه يخ در استوا ... بي فخر ... طنازي مي کند و تا هماره ... جان مي دهد ...
برايم از ساقه اي بگو .. که هميشه .. مضطربه برگهايي ست که نکند سبز شکوفه نهند ..
برايم از عشقي بگو .... که ؛ خاطره ها ؛ آه ها و نفس هاي عميق و ... چهر ه هاي محزون و .... ابروانه خم شده از آن به جا نگذارند...
برايم از عشقي بگو که هميشه محوه محو است .. از دوست داشتني که هميشه منتظره منتظر است....

از صدايي که مه ها هم ، برهمش نمي ريزاند ...
زاده مي شود از ميان همه مه ها و غبارها و چاله ها و غرق شدنها...و مي ماند براي هميشه ي هميشه...
نه کنارت ....
نه مقابلت ...
نه برابرت ...
نه آن بالاي بالا ... و نه اين قعره قعر ..

مي ماند ... آنجا .... !
همانجا که نه بهشت ... نه مکمنه حوريان ...
نه ميعاده فرشتگان و نه فرداي خوبکاران است و نه معجزه فضايي ؛ نا دسترس ...
مي ماند .. آنجا که هميشه اش به دستان تو ست ......
آنجا که بوي طلوع مي دهد و نقشه عميقش بکر بکر است ....
آنجا که هيچ کس از ما ...اسير نه مصلحتي ست .. نه رجحاني ... و نه برده ي برهاني ....
آن جا که عشق دين نيست ...
و لياقت را نمي شود قاچ کرد
...
آنجا که .... سرت را کج کني ... دستت را که تکان دهي .. هميشه ات .. هويداي هويداست ...
اصلا آنجا که مي شود آرام سفر کرد و آرامه آرام عاشق ماند .....برايم از آنجا بگو....
من منتظرم..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
همه ي ما فقط بلديم حرف بزنيم .. انگار ساخته شديم براي نقش بازي كردن .. انگار مجبورمون كردند كه وقتي احساسي رو نداريم ، همه جا فرياده داشتنش رو بزنيم ..
من منتظرم .. اما نه منتظر آنجا که مي شود آرام سفر کرد و آرامه آرام عاشق ماند .. منتظرم تا خودت خسته بشي ...
نگرد .. من و تو ، اون آدمهايي نيستيم كه بتونيم حتي آنجا .. آنجا که هميشه اش به دستان تو ست ......آنجا که بوي طلوع مي دهد و نقشه عميقش بکر بکر است ....آنجا که هيچ کس از ما ...اسير نه مصلحتي ست .. نه رجحاني ... و نه برده ي برهاني ....آن جا که عشق دين نيست ...و لياقت را نمي شود قاچ کرد ... آنجا هم نمي توانيم كنار هم باشيم ... چون نه " من " و نه تو هيچ كدوم مسئوليتي رو كه در قبال هم داريم انجام نمي ديم ...
منتظرم .. منتظر تو .. منتظر تو تا بگي ...
خسته شدم ....
صداي شكستن اين قلب روگوش كن ...




Friday, May 09, 2003


خواستي بنويسم اما ..
خب ! چي مي تونم بگم ؟!
شايد قسمت اين بوده . دلتنگ باشي . دلتنگ نديدن .. در نزديكي اش باشي اما نبينيش چون قسمت نبوده !!
حرفه ديگه اي نميشه زد.
خب ! هر اومدني حتما يه رفتني هم داره ؟!
سخته فكر كني همين الان كه نشستي اينجا و بغض گلوت رو گرفته ، اون در چند قدمي توست ولي چون قسمت نبوده نمي توني بري ببينيش .

خب ! جز اشك ريختن كاره ديگه اي مي شه كرد ؟!
چند ساعت ديگه بر مي گرده . ميره و " من " به اميد اينكه شايد يه روزي دوباره برگرده ، مي شينم و حسرت روزهاي بودنش رو مي خورم .
..
كاش اينا رو نمي خوندي .
خواهش مي كنم تو ناراحت نباش
. من جاي جفتمون گريه مي كنم .
..
ديگه نمي تونم بنويسم .




Thursday, May 08, 2003


همين فعلا..همين....
و يك صدا...
تا بهاره دلنشين آمد بيا آرامه جان....
......و
همين صدا...
و صداي آب...كه تو مي خواهي با او بروي...
تا نسيم از سوي گل آمد بيا ....
و صدا...صدا...صدا...




Wednesday, May 07, 2003


حتی ديگه فرستادن اين آهنگ با اين عکس هم زجرم نمی ده . تو برای من مدتهاست رفتی . . . فراموش کن .. راحت .. می تونی؟؟!!
فراموش کردن يه عروسک که سخت نيست .. هست ؟!
خودت گفتی ..




آرامه آرام...
دريا دريا دريا...
درده مجهولي ست...تو كمكم مي كني...من پناه آورده ام...
اميد..اميد...اميد...اطرفم نيايي ها...بگذار شب شود...بگذار تاريكيم كه شروع شد اگر خواستي بيا....
رود رود رودها...من پيشانم پر از عرق شده...آشنا مي جويم...
درده مجهولي ست...دنبالش مي گردم...خودم را وصل مي كنم...به هر كجا كه مي بينم...خودم را وصل مي كنم...
اولين قدم با ميانه ترين قدم و آخرين گام برايم فرقي نمي كند...تا گامي بلند
مي شود كه زاده شود و راهي شود براي جرعته گامه بعدي و عرصه اي بسازد براي گشايشه ديگري...وصل مي شم...
چنان آرام و عجيب كه خودم هم نمي فهمم...
چنان مهلكو و غريب كه بعد كه گذشته مي شود و من نگاهش مي كنم محو مي مانم...
آري..من محو مانده ام...قدمها را مي روم..اما...محو محوم...
حواسم به بعدهايي كه سازنده اش انگاري منم نيست...حواسم به هبچ چيز نيست...دريا مي فهمي...حواسم به تو هم نيست...
پرته پرتم...
دستم مي كشد...انگشتانم نوازش مي كند...چشمهايم همه ي لايه ها و هيبته ريزش را به كار مي گيرد تا با هزار نكته و ظرافت و حسابه فاصله كانوني و نور و...برايم نگاهي بسازد..چنان تند كه من متوجه پيچيدگي ها نشوم...
ديدگاهم را به چه مكافات مي سازد و من...هي ميبينم...
هي ميبينم...
هي ميروم...
...هي مي كشم...

آي دريا...دريا..دريا...مي خواهم پهن شوم...مثله خودت...
_جرم است؟مسخره است؟
اگر بگويم:؛ مي خواهم تنها شوم چه؟
_دله خوش سيري چند!!!
اگر بگويم حسوديم شده چه...؟
_....
اگر بگويم...
نه!من اصلا مي خواهم مثله خودت بشوم...
عينه خودت...


واي دريا..من امشب باز هم دلم هوايي شده...هوايي!
آهاي رود رود رود...من هوايي شده ام...
سر به سرم نگذاريد...چيزي نمي پرسم...حرفي هم نزنيد...چشمانم را بر هم نزنيد...
دستتان را مقتبله صورتم تكان ندهيد...بگذاريد كارش بر هم نخورد...مي دانيد چشمانه من وقتي مشغول مي شود ,من و شما ..همه برايش حكمه شيييم..مرتب حسابمان مي كند...تا خوب ديده شويم...
چشمانه من...فاصله را خوب حساب مي كندوووبا نور هم وزنش ميكند...عدسي ها را تنظيم مي كند...و ديدني تان ميكند...
پس دستتان را تكان ندهيد...
از من چيزي نپرسيد...

نه!نظرم عوض شد...بپرسيد...
هرچه مي خواهيد...
بپرسيد..همه را...براي همه حركاتم دليل دارم..براي ماندنم..براي آمدنم...حسادتم..براي هر قطره قطره اشكم...براي "رفتارم..."
دليلها يم حتي از سوالهاي شما بيشتر است..تند تر بپرسيد...حرفهايم در قالبه جواب قرار است طغيان كند...نويدشان دادم...همين الان!
من ايستاده جواب مي دهم...
با لبها و لپ هاي قرمزه قرمز...
ديگر آمده ام همه را بگويم...
بپرسيد...
و بخنديدوووباز هم كودكي بادكنكش را گم كرده و نوحه مي خواند...زانو بغل كرده و كز مي كند....
و بخنديد و باز هم سر تكان دهيد كه كوچه و همبازي ها براي او جا نگذاشته اند...
باز هم بخنديد كه مسافري...باز هم مسافري...باز هم افقي...باز هم جاده اي...باز هم...فغاني...
با زهم...تركي و تركي...
بپرسيد..من همه را ميگويم...آمده ايد كه بشنويد ...نه؟....
شايد هم آمده ايد كه تماشا كنيد...هان؟!
من كه نمي لرزم...
من فقط لپ هايم قرمز شده...از هرچه هست....من خوب مي دانم از چيست و همه را برايتان خواهم گفت...بپرسيد...
دستم را محكم نگاه داشته ام...هنوز هم اضافه ههمنوع را به خودم و هميشه ام ياد داده ام...پس...
بيايد و بپرسيدم...قول مي دهم چيزي را كم نگذارم.......


"من"
را ميبوسم و مي گذارم كناره مارمولي...جايش آنجا بهترين است...هنوز هم شك ندارم...
تنگ را عوض كن..اما آبش را,نه...
من مي آيم...بگذار آبي كمي رنگش كند...من هم پرش مي كنم....قول مي دهم.....
باور مي كني....؟.....




Tuesday, May 06, 2003


امروز كسي ميايد كه رنگش آبي است و حرفش سبز و دلش قرمز.
امروز كه بيايد ، من كنار پنجره ، با يك تنگ آب ايستاده ام . امروز منتظر كسي ديگر هم بودم كه گفته است روزي ميايد و شايد آن روز ، امروز باشد . مي دانم كه روزي ميايد . اما كي ؟! نمي دانم .. او ميايد و قرار است در همين تنگ آب بماند و بماند و بماند .
امروز كسي ميايد كه رنگش آبي است و شايد وسعت قلبش به اندازه ي همه ي دريا و آبي هايش باشد .
و شايد ّ من ّ فقط گوشه ي كوچكي از دلش را گرفته باشم ... اندازه ي اين نقطه ( . )
امروز كه او بيايد ، فرودگاه پر مي شود از عطر گل ياس و مريم .
امروز كه او بيايد ، شهر را آب بر ميدارد . چون او آبي است .
خب ! بايد بروم كتاب قصه هايم را بياورم و اتاقم را مرتب كنم .
امروز او ميايد و امشب ّ من ّ بايد برايش قصه بگويم .
امروز او ميايد و امشب ّ من ّ همه ي گوشه هاي تنهايي اتاقم را نشانش مي دهم .
خب بايد بروم و گلها را آماده كنم .
امروز او ميايد و ّ من ّ همه ي راه آمدنش را با گلبرگهاي گل سرخ ، گلباران مي كنم .
امروز او ميايد و ّ من ّّ خودم را آماده مي كنم تا همه چيز را بگويم از اول تا آخر .. همه ي كلمات .. جز به جز .. كوتاه است اما بايد بگويم :
دوستت دارم .
همين !
قرار بود ماهي كه مي آيد همه ي آبي هاي دريا را با خودش بياورد اما امروز آبي ميايد بدون دريا و بدون ماهي .
ّّّّّّّّّّّّّـــــــــــــــــــــــ
راستي ماهي امروز گفته بودي ميايي . من هنوز با همان تنگ آب منتظرم .
نكند هيچ وقت نيايي ؟
دروغ كه نگفته بودي ؟!!




Monday, May 05, 2003


در مجالي كه برايم باقي است باز هم همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند
و بگويند خدا خالق زيبايي و سراينده ي عشق ، آفريننده ي ماست .
مهرباني است كه ما را به نكويي ، دانايي ، زيبايي و به خود مي خواند .
جنتي دارد نزديك ، زيبا و بزرگ .
دوزخي دارد - به گمانم - كوچك و بعيد .
در پي سودا نيست كه ببخشد مارا
وبفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره ي رحمت اوست .
در مجالي كه برايم باقي است باز هم همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند .
لاي انگشت كسي ، قلمي نگذارند .
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن .
و معلم هر روز ،
روح را حاضر و غايب بكند .
و بجز ايمانش ، هيچ كس ، هيچ چيز را حفظ نبايد بكند .
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درسهايي بدهند ، كه به جاي مغز ، دلها را تسخير كند .
از كتاب تاريخ ، جنگ را بردارند .
در كلاس انشا ، هر كسي حرف دلش را بزند .
ّ غير ممكن ّ را از خاطره ها محو كنند .
تا كسي بعد از اين ، باز همواره نگويد ّ هرگز ّ .
و به آساني همرنگ جماعت نشود .
زنگ نقاشي تكرار شود .
رنگ را در پائيز تعليم دهند .
قطره را در باران ، موج را در ساحل ،
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله ي كوه
و عبادت را در خدمت خلق ،
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت .
مشق شب اين باشد ، كه شبي چندين بار همه تكرار كنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود ، كه بسنجد ما را ،
تا بفهمند چقدر ،
عاشق و آگه و آدم شده ايم .
در مجالي كه برايم باقي است باز هم همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت ، به زباني ساده ، شعر تدريس كنند .
و بگويند تا فردا صبح ،
خالق عشق نگهدار شما .
.....
اين شعر روي كارتي بود - فقط يك مقواي سفيد بود - كه يكي از شاگردهام به مناسبت روز معلم بهم داد .
ّ من ّ وقتي خوندمش ، فقط اشك ريختم .
فقط يادم افتاد به همه ي خاطره هاي بدي كه از معلم هام داشتم .



خب تمام مي شود ديگر...
امروز را مي گويم كه صبحش را اينجا سلام كردم...
يادم مانده كه...



دويدم...چادري ديدم انگار...سياه سياه...ضمخت....
پشتم اتفاقها مشغوله خود بودند...
من مي رفتم...چادر...مثلثي كه امنيت را يادم مي انداخت...
پشتم صداها مشغوله تمرينه خود بودند...
چادر ايستاده بود يا من...فرقي نمي كرد چون من هم چيزي نمي فهميدم...فقط فاصله ها كم مي شد...
چادر سياه..من...و جايي پهن....
گسترده....باز......پر از آسمان....
هر جا پهن باشد لابد آسمانش با زمينش يكي ست...اندازه شان را مي گويم...من هم لابد را باور كرده بودم ...آسمان زياد بود چه براي خياله من...چه براي حقيقته مسلم...زياد بود و رامه رام....

به اندازه ي آسمان; سياهي...
چيزي نبود كه بهانه ي دفع كني...
ساكت......همه كس...همه جا.....همه جا..
فاصله آب مي شد...از شرم يا گرما..از بيم يا تلاش؟...
از شور يا اجبار...؟نمي دانم...
جادر بود...و روزه تعطيل...و ...من...
چادري كه به نظرم فقط آمده بود تا صحرا را فراخ تر كند
آمده بود بايكگي ي خود گستره را پهن تر كند...
آمده بود با سياهي خود رنگه صحرا را نمايان كند...
آمده بود الم بماند تا تكاپوي صحرا مانا تر شود...
آمده بود كه بايستد تا صحرا و شنهايش سر بخورند...
آمده بود تا تحقق را باور سازد...
آمده بود بماند تا قدري بيشتر شود...
داخلش چه بود؟من هم نمي دانم....شايد همه ي ما آنجا بوديم...
شايد همه ي پشته سرم اين جا بود...
شايد همه ي روزهاي بي تعطيل اينجا بود...
شايد بعضي وقتها اين جا بود.....
نمي دانم......
فقط فاصله بي نظم كم و زياد مي شد...
و صحرا خم مي شد...
تاب مي خورد...
مي رقصيد....
پيچ مي خورد....
مي خواند....
مي زد....
مي نواخت...
و چادر بلند قدتر مي شد انگار....
راستي آفتاب هم عجيب مي پاشيد...
چلچراغه ذبح شده ي بايده آسمان...
چادر با همه مي ماند...ساكته ساكت....و شايد هيچ وقت كسي وقت و جرعته باز كردنه لبه ي چادر را نداشته باشد...اما....
گاه فقط همين يادم مي ماند...
چادري كه به سويش مي دوي...
و دكلمه اي كه:
گفتم:همين؟
گفتي:همين!
و صبحي كه سر مي زد..باز و باز و باز......
من هميشه تعطيل كه بشوم راه مي افتم طرف چادر...تا كفش دراز بكشم و آرام شوم........آرامه آرام....
يك نفر شايد باز هم منتظر است...
شبش خوش باد....




Sunday, May 04, 2003

حرفهايي هست كه گفتنش سخته ..
" من " براي گفتن احساسم , به كسي كه فكر مي كردم دوستش دارم شروع به نوشتن در اين وبلاگ كردم .
احساسم نسبت به اون تموم نشده .. اما تغيير كرده .. كم رنگ شده .. كافييه روي اين عكس كليك كنيد تا همه ي حرفهاي نگفتنه رو ببينيد .

اين آخرين حرفهاي قلبم به او بود ...



اينو از اين زير واست پيدا كردم..همين بود ..نه؟
حتما اندازس...
حتما بهت مياد...
خوشت مي ياد؟همينو خواسته بودي,نه؟
مواظبشون باش...
روزه تعطيل به تو هم خوش بگذره....
اگه خوشت نيومدم بگو!...من بازم مي گردم...
قول مي دم پيدا كنم...قوله قول...
باور مي كني؟....



اينم اولين نفر...تو روزه تعطيل...
فقط بهش مي گم:
مواظبه خودت باش...
من هم لبه ها را دوست دارم...
خوش بگذره...


سلام...

الان صبحه صبحه...
اومدم يه عكسه يادگاري از"من"بذارم اين جا...

واسه خودش...

اينو با سرعته كم..ديافراگمه باز...نوره زياد...گرفتم...وقتي حواسش نبود كه ژست بگيره...هرنوع استفاده ي بي اجازه پيگرده قانوني داره...ها!!!!!!!


و اومدم بگم...
باد وقتي داشت اين تيكه رو سينه سپر مي دويد جلو..هواسشو پرت كردم به ريشه هايي كه ساخته بودم...
هواسشو پرت كردم و ريشه ها رو نشونش دادم...
يك بار چشمامو باز كردم...و نگاش كردم و ريشه ها رو نشونش دادم....
داشت واسه ريشه ها نقشه مي كشيد و منتظره جم كردنه دادو فرياداش بود...
...
خب...
حواسش پرت شد...خورد به قله همون كوهه...
زخمي شد يا مرد؟
_نمي دونم...فقط الان اون بالا افتاده..
دلمم واسش نمي سوزه...از من نخوايد برم پيشش...
فعلا تا امروز اون بالاست...
اگه سرتونو كج كنيد, امروز, ملاحضه ش مي كنيد...
باد امروز افتاده..
شايد تيزي ي قله انداختش...
شايد فصلش تموم شده..مي دونم فصل نداره...اما خب..مثله ميوه اي كه خيلي از بودنش بگذره و تاپ...بخوره زمين...
شايد حوصلش سر رفته و اينم بهانه ست...بهانه....
شايدم رفته يه كم بخوابه چند وقته حسابي سرش شلوغ بوده...
پس هيسس...فعلا كه اونجاست...بذاريد باشه...تكونش نديد ه چشماشو ببينيد ها!...بيدارش مي كنيد....بذاريد بمونه...
ريشه ها بايد بي ترس هوا خوري كنن...هوا امروز آفتابي ي...
اصلا امروز تعطيله رسمي...
خوب نفس بكشيد...يا اصلا نكشيد...
باد يا خواب ست يا مرده...
مهم اين است كه اتفاقي افتاده...
باور مي كني؟....



ميشه بعضي شبها عاشق بود ..
ميشه بعضي حرفها رو باور كرد ..
ميشه يه شب فقط راست گفت و راست شنيد ..
ميشه دل به آبي ها سپرد وعاشقانه ها رو عاشقانه خوند ..
امشب واسه ي ّ من ّ به ياد موندني بود . باور ميكني ؟ ؟ ؟



دوست قديمي هم رفت .. دوباره رفت ..
باز هم تنهايي .. باز هم تنهايي .. و باز هم تنهايي .
نمي دونم اين بار ّ من ّ و تنهايي چقدر مي تونيم همديگر رو تحمل كنيم .
..
سفرت به خير عزيزم .
پشت سرت آب ريختم .
نمي دونم نشونه ي چيه اما گفتند كه اگر آب پشت مسافر بريزي ، زود بر مي گرده .
خب ! من هم گوش دادم پشت سرت آب ريختم اما انگار يادم رفته بود كه تو مسافرت نرفته بودي .. تو مسافرت آمده بودي .
....
خدا نگه دارت .
اما اگه برنگشتي هم دلم نمي گيره .
من و تنهايي مدتهاست به هم خو كرده ايم .
....


سخني از .... قبل يا بعد ...:
زندگي
.. مي گذرد .. اغلب با آه .
روزها .. مي شمارم .. حسابشان را دارم .
آرزوها .. كنار اتاق چيدمشان و يك پارچه قرمز هم رويش كشيدم .
خاطره ها .. قاب كردم و روي ديوارهاي اتاق زندگي ام آويزانشان كردم .
عشق .. هر روز بالا مي آورمش در سطلي كنار همان پارچه ي قرمز .
روح .. آويزان كردم كنار بقيه ي خودم ، در كمد ، همه خاكستري .
رنگ .. رنگم را نمي بينم . چشمانم فقط تيره مي بيند ...

به به دروغ گفتن هم عجب لذتي داره

زندگي شيرين است و روزها با لذت مي گذرند و آرزوها تحقق مي يابند و خاطره ها فراموش مي شوند و عشق به زندگي ، روحم را روشن مي كند .
.
.
.
ماهي .. از صدقه سري ّ من ّ حالا يك دريا دارد از اشك .
گل مريم .. اشك هاي شورش همه ي غنچه هايش را پژمرده كرده است .
قلب .. هميشه پازل بازي كردن رو دوست داشتم اما امروز از گم شدن تكه هايش گريه ام مي گيرد .
....
....
دروغ .... همه دروغ مي گفتند .
دروغ را از تو ياد گرفتم . از تو و تو و تو و امثال ّ تو ّ ها ..
دروغ مي گويم . حتي به خودم .

نمي دونم اين سه تا عكس چه ربطي به هم داشتند !!!!
نمي دونم اين سه تا عكس اصلا چه ربطي به حرفهاي ّ من ّ دارند !!!!




Friday, May 02, 2003



كنار پنجره ام...
كز كرده ام يا خم شده ام ..
نمي فهمم..
.فقط انگار آسمان بالاي بالاي سره مردمكه گمنامه من پرسه مي خواهد...دست دست مي كند...اما جم نمي خورد...ليز خورده ام...اما هنوز هم آسمان موضعش براي چشمانم همان است...كه بوده!!!
صدا مي آيد..نه!الهام نيست...صدايي ست كه خودم ساختمش و هر وقت لازمم باشد هلش مي دهم بيرون...نيازم به
شنيدنم به قدري حجيم است كه تا آخره راه هم نمي فهمم كه اين همان است...
شايد هم مهم نيست...بهتر است هيچ وقت خيلي واقعيات را نفهميم..اصله كهنه ي خوبي است....كه بود كه راحتي را انكار مي گفت...كه بود كه اين جنس راحتي را نهي مي كرد.؟.يا يادمان برود...اين نمي شود دروغ ما ...فقط مي شود يك آيزايمره خفيف..."بيماري" بهانه ي خوبي ست براي مجاب كردنه همه...حتي تو!!!
اصلا بيم را كه بگذاري اوله هر جا و هر احساسو هر كلامي...انگار سنده ورودي گرفته اي به هر حوزهو به هر اندازه اي...اين قابليته دل سوزي ست...
و من چند وقت است...غير از محجوبي ي كلاغ ها...صدا را مي شنوم...
گوش كن!....



بايست!اهاي...

دستانت را بسپار به نيسابا...
به شوكته نامش جبرانت مي كند...
نيسابا قبيله ساخته,
براي رسمي شدن ,مريد مي خواهد
نيسابا قدرت دارد
براي زبان زد شدن ,براي فعال ماندن,
حوصله مي خواهد...
نيسابا موثر شده...
براي تاثير,فرصت مي خواهد...
نيسابا آمده براي اولين بار از برگشته بي دريغه بادكنك بگويد
براي فهميدن ,نيسابا فقط فراموشي ي شاخه ها را مي خواهد...
و انطباق...آخر بايد "بين شاخه ها "را هم فضاي حضور دانست...بايد
از "آن بالا" را قريب دانست...
نيسابا جايش مشخص شده براي استقرار ...پرستشه خوب مي خواهد...
نيسابا جرعه را نهي مي كند براي سيراب شدن" ني" مي خواهد...
نيسابا آن بالاست...تسلتش بلد است دادهاي عظيم بزند...
فقط بايد خاصيت رفعت را بفهمد...
و خواص ناديده گرفتن را...
نيسابا ركسانا را هم مي داند...
و ترانه اي كه اوبايد بخواند...ترانه اي كه مال اوست ...و موجهايي كه تولدشان به حرمته اوست...
نيسابا عجيب دنباله چهارچوب است...
ملكوت را هم رفته .... اما كمي به دنبال مي گردد..كسي كه برايش جلوه دهد همه ي هيبتش را...نيسابا خاص شدن نمي داند...
نيسابا...برق مي زند...ايستاده ي خمشي ست...محو نكردني برق مي زند...برقش محوت نمي كند...خشكت نمي زند...فقط برقش نشانت مي دهد كه كجا را دارد نگاه مي كند...

نيسابا سرت را در دستانش مي گيرد و دوباره , وصلت مي كند به همان بنده نافي كه شعاع اولين تابش ,قطعش كرد...
نيسابا دستش را مي گذارد به روي دله همه ي سرابها...دستش را نگاه مي دارد...تا از لرزش دست بردارند..كه آرام بگيرند...
نيسابا راز داري نمي داند...مي خواهد همه ي رازها را بگويد ..اما قبلش...يكي بيايد و برايش توضيح دهد,كه "ما",چه كرده ايم!؟...
نيسابا..بلد است چطور خزه ها را از سنگهاي خيسه خيس جدا كند...
اما مي خواهد "ناگزير"ي را برايش كمي بگوييد...حتي به جاي درده دل...
نيسابا جايش حسابي امن است...خوب جنسش ايجاب مي كند,كه امن ماندني باشد...مي خواهد بگويد :خودتان را پشته يك فرياد بگذاريد و هلش دهيد...نيسابا آمده كه بگويد اخرين با "در طي ترين "فرقي نمي كند...
نيسابا دسته مرگ را گرفته و مي خواهد خجالتش بريزد...مي خواهد جذابيت چشمانه فرداييش را و حسرته عميقه ناديدنيش را در آيينه ي اتاقه كسي نشانش دهد...
نيسابا "ملاتي" دارد...تضميني نيست...اما مي گويد: كه اگر بر سرتان بماليد سرتان به رشد موهايش سرگرم مي شود...و شما به اصلاحشان...
نيسابا قيچي ي دارد كه همه ي پرها را قبله پريدن مي ترساند...تا بدانند از كجا دارند مي پرند...قيچي يي دارد كه جلو ي همه ي چشمانه پرنده مي گيرد و پرش مي دهد...تا هم خود راضي بماند هم پرنده با بهانه مجاب شود...
نيسابا رذالت را...شكنجه را...عصبانيت را...داد و بي داد را...حتي بيمارستان را...دوست دارد...نيسابا ابليس است...يا خداي قله ها....؟
چه مي دانم...من به نامه خداي قله ها شناختمش...اما اينجا ابليسش مي خوانند....
مثله "من",حوصله ي بحث ندارد...شايد اوهم دنباله جوابه سوالش است...

نيسابا...
ديدي صدا را...ديدي...من عجيب دلم گرفته...نيسابا قبيله اش دل گرفته ها را "مسخره" مي كند...تجويزش براي همه ,همان ملات است...
شايد من ندانم...اما نيسابا خودش هم غصه دارد...و اين مرا بي مذهب كرده..اين مرا كز داده...
نيسابا مي گويد كلاغ ها تشنه اند...كلاغ ها نيسابا را نمي خواهند...والا خودش آبشان مي داد...نيسابا مي داند صداي ضمخته كلاغ ها...دوامه عجيبشان...رنگه مبرمشان..وندرته مرگشان همه شايد از تشنگي ست... فعلنم شده ,نيسابا و فكر...ميله ها ,به چشمم نمي آيد...
براي تو هم حرف دارم....تو كه اولتر آمدي...

خودم كنار رفتم مي بيني؟نيسابا را سپردم جاي خودم...ديگر ,"با خلوت ها بيگانه ام"...و با "چهره هاي بي خون"...و با"دشنام هاي كبود",وبا"زيبايي هاي يخ بسته ي تنديسي"...و با"شيوه ها....
من فقط اين را برايت مي گويم...:"عطره دورترين غنچه هم بايد عسل شود...."....




خيلي عذاب آوره كه توي يه جمع كنار بقيه ، احساس تنهايي بكني . خيلي وحشتناكه كه توي يه مهموني تو فقط ، تنها باشي . كنار بقيه اما تنها .. سخت بود .
شب بدي بود .
همه ي فكرم به دعواي دو شب پيش و تلفن زدن ديروز بود .
شب دعوا مي گفت : تا حالا فكر مي كردم من و تو با هم هستيم . اما از امشب فهميدم كه من موندم و خودم ..
نمي فهميدم كه فقط از اينكه دوست داشتنم رو نگفته بودم ، ناراحته ؟!
اون نفهميده بود كه هنوز توي گذشته دست و پا مي زنم . كه گفتن دوستت دارم ، دوست داشتن ، همه فقط يادآور خاطرات از دست دادن اند . نفهميده بود كه من مي ترسم .
احساس مي كردم يه چيزي خسته اش مي كنه .
عزيز دلم تو هر وقت بخواي مي توني تنها باشي . ّ من ّ هيچ وقت و هيچ جا جلوي راهت ، كنار دلت ، مزاحمت نمي شم .
ّ من ّ كنار رفتن از زندگي رو خوب يادگرفتم . خوب بلدم . من و فكر و احساسم هيچ ارزشي در مقابل تصميم تو نداره . من اصلا اهميت ندارم . تو مهمي . تو و امثال ّ تو ّ ها . زندگي براي شما هاست . براي شما يي كه واسه خودتون و ديگران تصميم ميگيرين . واسه زندگي ديگران راه تعيين مي كنيد . ...
اي كاش هيچ وقت معني دوست داشتن رو نمي فهميدم . كاش اصلا هيچ كس رو دوست نداشتم .
نمي دونم احساسي بودن اقتضاي زن بودنه !؟!
من اصلا عصباني نيستم ( معلومه نه ؟!! )
شب بدي بود .
خيال مي كردم دور شدن و كنار رفتن سخته اما اين بار هم خيال دروغ گفته بود ، من كنار رفتم ، گذشتم ، حتي ديگه تا وقتي خودش نخواد حتي حالش رو هم نمي پرسم .. نمي دونم تلفن زدنش رو بايد بذارم به حساب دلتنگ شدنش ؟! يا اونم مثل من در حال دست و پا زدن توي گذشته است ؟! شايد هم دنبال راهي براي آزار دادن منه ؟!! .. نمي دونم ..
شب بدي بود .
تحمل چشمهايي كه دوره ات مي كنند تا با نگاهشون به تو تلقين كنند كه دوستت دارند ، به تو فكر مي كنند ، كه تو براشون اهميت داري ، سخت بود . تحمل حرفهاي محبت آميزشون كه شايد بارها براي خيلي ها تكرارش كردند .
گل مريم راست مي گفت ، همه انگار يك دروغگو بودند . همه يك دروغ متحرك بودند .
نگاهها ، حرفها ، دروغها ، تنهايي .. كابوس بود .. كابوس .
شب بدي بود .
وحشتناك بود كه توي يه مهموني فقط ديوار ببيني و آسمون ...
ديوارهايي كه ديوار چاهند ، چاهي كه هر روز داري با چشم باز داخلش فرو مي ري .
آسموني كه مثل زندگيه ، كه هر روز داري ازش دورتر مي شي .. با چشم باز .
اما چشم باز به چه دردي مي خوره وقتي دست و پاهات رو احساست جلو ببره !!

شب بدي بود .




Thursday, May 01, 2003


من فقط كمي عصباني ام .







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List