Monday, March 31, 2003
پرنده ي كوچك ! ماهي ها ي عيد هم مردند...
نمي آيي؟لا اقل از آب نجاتشان بده تا بلا خره به زيبايي و آسمان هفتم شوند...
پرنده ي كوچك , وقتي عاشق شدم مي لرزيدم...دنبال چيزي مي گشتم ...ولي پيدايش نكردم...شايد هم انكارش مي كنم...
پرنده كوچك...اين چنين مرا نگاه مكن...چشم كه مي دوزي, دلم مي خواهد زلزله بسازم...
پرنده ي كوچك !بيا!حق دانه هايت با خواسته ات...هروقت و تا هر چه قدر خواستي مهيا است!نگاهم كن و بگو... دريغي نيست...اما از زمين دانه بر مگير!
بغض نكن!آخر مي داني زمين چندي است به دانه هايش محتاج شده!تو دانه بخواه من ,تا لبه ي پروازت برايت مي كشانمش...بي حكم فرود ,مجابت مي كنم...!
هر وقت,پرهايت هواي آسمان كرد و شوخي شنيدني و پهن ابرها,منعي نيست! اينجا باز است!بگو عرصه را مي گشايم...
اگر از لبه ها هم مي ترسي,صدايم كن تا پرت دهم تا هركجا و تا هر وقت كه خواستي...لبه ها را كه گذشتيم صدايت مي كنم,چشمانت را باز كني...
پرنده ي كوچك!
اما...مي گويم...:سهم مرا نمي دهي..
.بگذار اين بار,تا كجايش را من بگويم...باشد؟!
نه! دل مزن..!اجباري نيست!آخر باران كه زياد شود,راه را اگر با خيسي به جا نياوري...
منظورم گم شدن است..
آنوقت به ثبت هم اعتباري نيست..من بايد جاي قدمهايت را بگيرم و پيدايت كنم...اگر دور شوي جاي پنجه هايت محو مي شود...آخر مي داني...؟ماهي ها مرده اند...مي ترسم فردا ديگر اين چنين ساكت نمانند...بايد برسي...!
پرنده ي كوچك!
از هركه خواستي دعوت كن!هركه را هم خواستي بگو من برايت حاضر كنم...تا برايش آوازهايت را بخواني...مي بيني؟اين جا آمدن حكم شرطي ندارد...اين جا كفايت به همان نگاه است...باور كن!ممانعتي نيست!
هر وقت خواستي تمريناتت را شروع كني...بگو! دور مي شوم...اما...
دستت را برايم تكان بده! نمي خواهم ياد ماهي ها بيفتم..
.چرا كز كرده اي؟ياد آوري هر دومان را مسموم مي كند...اعتماد كن!
تا هر وقت خواستي,دنبال آرزوهايت برو!هر وقت خواستي تخم بگذار... گرم كردنش را هم تقبل كن!راستي؟تو تخم هايت را نمي خوري؟
راستي من لالايي را خوب بلدم... به همه گفته ام...
يادت باشد...كمكت مي كنم حتي دستهايت را پيدا كني... تو هم دست داري آخر...!
ماهي هم اين را نمي دانستند كه مردند...اما اينجا بنشين من برايت مي گويم...
پرنده ي كوچك...مي گويم...راستي قرار بود مرا هم ببري...نه؟
من هرچه بايد فهميده ام ,آخر,بيا...نه!من نمي آيم...قول مي دهم...ولي مي خواهم تو بيايي و بنشيني , فقط چند بار برايم بالهايت را بالا و پايين كن!همين!
پرنده ي كوچك!
انگار اتفاقي افتاده... انگار دريا هم نمي داند با ماهي هاي مرده اش چه كند...ابشار هم كمك نمي كند..
. انگار همه زيادي امده اند... من هنوز هم مي لرزم...
پرنده ي كوچك...!ديديي..من چيز زيادي نمي خواهم... خواستهايم را هم بينداز به سياهچال پشت پلكهاي بسته ات!اما ...اگر بال زدن را هم نمي خواهي...فقط بيا و ببين ..
.آخر ماهي هاي عيد كه مي مردند چشمشان به آسمان مانده..
.هنوز منتظرند..
.آب را نهي مي كنند از فساد... بوي نم را هم نمي گيرند...منتظرند...مي آيي؟...روزي 2 بار را هم فراموش كن!
فقط همين يك بار!...
- خانوم تو رو خدا ... تو رو خدا خانوم ... فقط يه مشت .. خواهش مي كنم فقط يه مشت .. خانوم تو رو خدا
- شرمنده نگاهش مي كنم و مي گم : ندارم
- بدون اينكه نگاهم كنه مي گه : خانوم تو رو خدا .. جاي دوري نميره .. يه مشت كه چيزي نيست .. خانوم تو رو خدا .. يه مشت
- آروم و شرمگين سرم رو مي اندازم پايين و مي گم : باور كن ندارم
دلم سوخت .. نمي دونم دلم واسه اون سوخت يا واسه خودم ..
- ساكت شد و گفت : دلت نمي خواد بدي يا واقعا نداري ؟
- آروم تر از دفه ي قبل گفتم : جدا ندارم . هيچي ندارم .
همونطور كه كنارم ايستاده بود ، سرش رو از من برگردوند و ساكت چشم دوخت به آدمهايي كه از جلومون رد مي شدند ...
- بعد از چند دقيقه سكوت گفتم : روزي چند ساعت اينكار رو مي كني ؟
- گفت : به جز 4 ساعت كه مي خوابم و 2 ساعت كه مي خورم ، همه ي روز .
- گفتم : نتيجه اي هم گرفتي تا حالا ؟
- با حالت قهر گفت : مي بيني كه !
- باز ساكت شديم تا اينكه گفت : قيافت كه خيلي مصمم نشون ميده . واقعا هيچي نداري ؟ حتي يه مشت ؟
- سرم رو تكون دادم و گفتم : يه جو هم ندارم .
- گفت : خب بيا يا هم كار كنيم .. بد نيست .. اونقدي بدست ميارم كه واسه هر روزم بس باشه .. كه فرداش بيارتم سر كار .. مي دوني وقتي آدم مي افته تو كار حرص برش مي داره ... دلم مي خواد يه فروشگاه بزرگ بزنم و پرش كنم .. پره پر .. اونوقت همه مي تونن ازم بخرن .. چيزي كه زياده آدم محتاجه .. اونم به اين جور چيزا .
- با نا اميدي گفتم : فكر مي كني موفق بشي ؟
- خنديد و گفت : معلومه يه سر سوزن هم نداري !
- با هيجان به طرفم برگشت و گفت : اگه با من كار كني وضعت توپ مي شه ... راستي هدفت واسه بدست آوردنش چيه ؟
- يه كم فكر كردم و بدون توجه به اينكه مي فهمه يا نه گفتم : مي خوام باهاش سر قولهام بمونم ، فرقهام يادم بمونه ، رنگ خاكستري و هيچ بودن عادتم بشه ...
- خيره بهم نگاه مي كنه و بدون اهميت به حرفم مي گه : خب اتوبوس اومد . اگه تصميم گرفتي با من كار كني همين جاها پيدام مي كني . قيافت هم كه تابلوه .. مي شناسمت ... هر چند بعيد مي دونم پيدات شه ... خدافظ
چند دقيقه اي تو ايستگاه خيره به جلوم مي شينم ...
......
خانومي روي صندلي ايستگاه كنارم مي شينه ...
صورتم رو به طرفش بر مي گردونم و مي گم :
خانوم خواهش مي كنم ، فقط يه جو ... خواهش مي كنم ...
يه جو اراده به من بدين ... فقط يه جو اراده ...
Sunday, March 30, 2003
چه كسي خواهد فهميد كه تنها تويي كه مي خواني و دوستم داري .... تويي كه فرشته ي مرگ مي گويندت .... تويي كه تنها آواز رفتن مي خواني ... تنها تويي كه دوستم داري .. كه دوستت دارم ...
....
آماده ام ... 1-2-3
آغاز را بگو ...
ديشب فاتحه را خوانديم .. او خواند و من تكرار كردم .. مانده است امضاي تو ...
Friday, March 28, 2003
حالم به هم مي خورد از همه ي قبلها ، از همه ي گذشته ها ..
حالم به هم مي خورد از موجودي كه من نام داشت .. كه حالا موجود ماندن برايش معما است ...
مي شنوي ؟! همه ي گذشته را عق مي زنم ...
مي بيني ؟! از همه چيز فرار مي كنم .. از تو ، از خودم ، خاطره ها ، حرفها ، صداها ...
مي دانم مي خواني ، مي بيني ، مي شنوي ... چشمانت را ببند كه دلم نمي خواهد زجرم را ببيني ... گوشهايت را هم بگير تا صداي ناله ام را نشنوي ...
هر چه مي كنم كه به تو فكر نكنم ، كه به گذشته بر نگردم ... هر تلقيني كه مي كنم نمي شود .. نمي شود باور كنم كه قرار است نباشي ، كه نيستي ...
پشيمان نيستم ، التماست هم نمي كنم تا بر گردي ... ولي اونقدرا هم آسان نيست .. گفتن اينكه نباشي با حس نكردنت ، با تحمل حس نبودنت ، تنها موندنم ، خيلي فرق دارند !!
هر چقدر دقيقه ها رو مي شمرم به آخر نمي رسند ... آخر ...
انگار معني آخر چيست .. اينكه هستي ولي من نبايد ّ هست بودنت ّ را ببينم .. كه بترسم كه نكنه نگاهت كه بكنم ، تنم بلرزه كه تو بفهمي كه هنوز دوستت دارم ... براي من اينها معني آخر مي دهد ..
معني تمام شدن ...
كاش مي شد چشمانم را ببندم و وقتي باز مي كنم هيچ چيز نباشد ، تو نباشي ، خاطره ها و گذشته ها هم نباشند .. قلبي باشد كه منتظر عاشق شدن مانده باشد .. دلي كه ياد نگرفته باشد كه با حرفها و صداها بزند .. كه بايد در قلبي حل شود .. كه آمده است تا جفت ها را يكي كند ...
كاش چشمانم را كه باز مي كنم همه ي انتظارها ، جدايي ها ، نبودن ها ، همه و همه از دنيا ي من پاك شود ، خاكستري ها ، سفيد معني شوند ... سياهي ها ، قرمز ...
كاش مي توانستم چشمانم را ببندم .. كاش اشك امانم مي داد تا لااقل چشمانم را مي بستم ... كاش ...
.....
مي گفت هر پاياني ، آغاز راهي ديگر است ... پايان زيباست در صورتي كه اگر به پايان رسيدي ، آغازي ديگر را ببيني ...
اما من نمي خواهم .. از آغاز ديگر مي ترسم .. برايم معني پاياني ديگر را مي آورد ....
....
تويي كه مي خواني و دوستم داري و مي خواهي دوستت داشته باشم ... ... ... ... من توان دوباره آغاز كردن را ندارم ... از پايان دوباره مي ترسم ...
دستانت را خسته نكن ، من حتي توانايي گرفتن دستانت را هم ندارم ... مي ترسم ...
شروع را نگو تا من پايان را در وجودم حك كنم ... صبر داشته باش ... به من فرصت بده ... كسي هست در گذشته كه ...
خودم 1-2-3 را مي گويم ولي لازم است اول خود را به پايان برسانم ... آنوقت روحم را به تو ميدهم ، دستانم را به دستانت مي سپارم ، چشمانم را از دنيا مي بندم و به تو نگاه مي كنم ... پرواز مي كنم .. با تو آغاز مي كنم ... اما ... قبل از آن بايد ... كسي در گذشته هست كه ....
تويي كه مي خواني و دوستم داري و مي خواهي با من آغاز را بگويي .. برايم يك سنگ بخر .. رويش اسمم را بنويس ... ّ من ّ ... همين كافي است .. يك شاخه گل هم بياور ..
1-2-3- را كه گفتم ، سنگ را عمودي روي زمين بگذار ، گل را افقي ، روبروي سنگ .... فاتحه هم بخوان ... اين ميشود پايان زندگي يك ّ من ّ ... بعد از كنار سنگ بلند شو .. رويت را برگردان و برو .... كسي هست در گذشته كه ... او را خبر كن تا فاتحه اي برايم بخواند .. پيغام مرا به او برسان .. بگو : پايت را روي همه ي برگهاي پاييزي كه ديدي بگذار و صدايش رو گوش كن .. يادت به صداي شكستن قلبم مي افتد ، همه ي پاييز برايت مي شود ياد من و قلبم .... بهار هر شكوفه اي كه گلبرگهايش در هوا با باد مي لرزد ، زمستان هر دانه ي قرمز برفي كه از بالا مي لغزد ، تابستان هر ستاره اي كه چشمك مي زند ، همه اش مي شود ياد من و قلبم .... .... .... همين !!
مرا ببخش كه نمي توانم همه ي آن چيزهايي كه مي خواهي را بر آورده كنم ولي بدان براي همراه شدن با تو .. تويي كه مي خواني و دوستم داري .. مرگ خودم لازم است ... پيغام را كه رساندي برگرد كنار سنگ ... تا هميشه كنارت خواهم بود ...
اين بار آغاز را با پايان زندگي ام مي گويم ... تويي كه مي خواني و دوستم داري ... قبل از آغاز بدان دوستت دارم ولي در گذشته ام كسي هست ... كسي هست كه هنوز دوستش دارم ... بيشتر از تو ... او هم مي خواند .. اما به گمانم ديگر دوستم ندارد ....
مرگ من زود فرا خواهد رسيد ...
براي هميشه با تو خواهم بود ...
تويي كه مي خواني و دوستم داري ....
قايق با پارو آب را به هم مي ريزد...
قطر ه ها از آسمان بروي زمين فرود مي آيند...
شعاع خورشيد شاه راهي مي سازد وسپيده را شكافته ,به زمين سر مي خورد...
نفس هاي سرد, از غلظته سرما گفته, هوا را پس مي زنند...
اشك ها ي گونه ها و عرق هاي چشم ها , با هم شده,مي چكند...
دستماله سرد روي پيشاني هم تب دار است...
شا نه ها هم اشباع شده از خيسي ست...
اين بوي علف نيست,حتي نخوت مرداب,و نه حتي عبور رسيدني ي يك احساس...نمي فهمم چيست... اما مي شنوم كه ترك كردني نيست...بو ي گذر از بين برگها وساقه هاي بركه اي است... خش خش...و
و آري..تو... گم شده اي!
گم شده اي!هرچه مي خواهي گريه كن!دادهايت را هم بي تنظيم بگو!
ولي ,عقب را مگرد...خبري نيست ...هيچ خبري... به دنبال چه اي؟!
_آب هايي را كه با دستهايت و پاروهايت پس زدي؟
از آنها هم خبري نيست... شدت خلوص ,يا حدت تنهايي ويا خصلت نا اثري ,در رود حلشان كرد...
مپرس!
از آن همه قطره كه چكيد و فرو آفتاد ,از آنها هم نشاني نيست!از ابرها هم توقع بي جا داري,آسمان مشغوله همه است عزيزم!اينجا, تو تنها كه نيستي؟!
از آن شعاعكهاي تازه رسيده ي مهر فروزان هم جايي نمانده...از آن جگر پاره هاي خورشيد!آنها هم اگر سوزانند,اگر گرم كردند,اگر بي هيچ ,سبز هم كردند,باز هم تا رسيدند صداي سايش بالهاشان نابود شد!نابووود!
اشكها هم چكيد و لرزاند و فهماند يا نفهماند,ديده شد يا نشد,رد پايي نگذاشت كه بعد تشخيصشش دهند...حتي خودت...از پيله كه رهيد , ديگري شد,مثل هميشه!پس به انها كه همراهيت كردند هم مينديش...
مي بيني...اثري نيست ...بر نگرد...
نه رد پايي!نه صدا و نوايي!نه,علامت آشنايي... همه حل شده اند.....در اين بركه و اين آب...بر مگرد..برو...راه پس هست,اما دنبالش مباش.... بران...با دست و پارو...برو .... تضمين مرا با اعتمادت ببين!قايق تا تكه چوب هم كه شود باز هم قايق مي ماند...پس بران!گذشته را اگر آغازش را بخواهي حتما گمت مي كند!
خواسته به ديروز مرو!بگذار !!شايد چرخش و دايره ي زمين بي تمنا,هاديت شد! بندهاي كفشهايت را محكم كن! مچ هايت را ببند! نفس عميقت را بكش...و بتاز!
.........
Thursday, March 27, 2003
سلام ....
دلم تنگ شده واسه وقتهايي كه بهت فكر مي كردم و قلبم ميزد كه تلخ نبودند ، بلكه اوج بود .. اوج عشق ...
دلم تنگ شده واسه حسودي كردنم به همه ي چشمهايي كه مي ديدنت و چشم من نبودند ، واسه همه ي چشم انتظار نشستن هام كه سخت نبود بلكه رسيدن بود .. به تو .. حل شدن بود .. در تو ...
اوج خوشبختي بود ....
دلم تنگ شده ... نه براي تو
نه عزيزم .. دلم براي تو تنگ نيست ...
شايد بهتر باشه بگم ، دلي كه برات تنگ شه ديگه نيست ...
يادت هست وقتي همه ي اون عشقي رو كه با هم به دست گرفته بوديم و مي برديم رو به زمين گذاشتم ، بهت گفتم برو ... يادت مياد همون روز گفتم ّ هيچ ّ مي شم تا بقيه ي راه حتي وقتايي كه سرت رو عقب برمي گردوني من رو نبيني ... همه ي خودم رو خاكستري كردم كه ديگه توي دنياي خاكستري ي اطرافت ، اثري از من نباشه ، تا بي من به روزهاي خوش آينده ات بري تا خوشبخت بشي ....
......
يادت مياد گفتم: ّ خورشيد روشن فردا واسه تو ..... سهم من شبهاي خاكستري ّ
تو اين مدت كه همه ي زندگيم شده بود سكوت ، به ّ همه ّ فكر كردم ، همه اي كه تو بود ، خاطره ها بود چه تلخ چه شيرين ، سياه يا سپيد ... ، گذشته بود ، همه اي كه فرق كرد و قولش دادم كه هيچ باشم ، همه اي كه مي خواستم هيچش كنم ...
نه عزيزم .. حق من هيچ شدن نبود ، خاكستري شدن هم حق من نيست ...
سال جديد براي من هم تازه شدن داشت ، نو شدن بود ، سال نو به يادم آورد كه ّ من ّ هنوز هست ، كه قلبش بايد بزنه ، كه نفس هاش بايد تند و كند بشه ، يادم آورد كه كنار همه ي تيرگي ي خاطراتم ، هنوز هيچ نشده ام ، كه نبايد خاكستري باشم ... من هستم ، با همه ي رنگهايم ، كنار همه ي خاطراتم ، هيچ تلاشي براي فراموش كردن گذشته نخواهم كرد ... من هستم ولي نه مثل قبل ... خاكستري را به رنگهايم اضافه كرده ام ، خاكستري ناب نشده ام ، هيچ را به صفتهايم افزودم ، ..... قلبم ..... موجودي كه نيست شد ، هيچ شد ... دلي كه خاكستري شد ، همون دلي كه فرق كرد ، كه قول داد ديگه با ديدنت نريزه ، با شنيدن صدات تند نزنه ، همون دلي كه قول داد ديگه عاشق نشه ، كه هميشه نقش ّ نيستي ّ رو بازي كنه ....
دلم برايت تنگ نشده عزيزم ... سكوتم را به حساب دل تنگي ام نگذار ... به حساب هيچ شدن من هم نگذار ....
اين بار اگر سكوتي هست ، از رضايت است ...
دلم تنگ شده واسه دلي كه هيچ شده ... دلي كه نيست شده ...
دلم برايت تنگ نشده .....
امروز بردمش بيرون...!
خب از وقتي بهار سلامشو داده بود ,از ترس فرقها, بيرون نرفته بوديم ...
ولي رسمو نمي شه ترك كرد ,مي شه؟
خب قاعده ها كه گذاشته مي شه ,اگه پشت گوش كه چه عرض كنم,پشت پا هم بندازيشون ,طرف مقا بل حق داره تا هر ميزان عصبانيت كه مي خواد, رنگش قهوه اي بشه....!
منم واسه جلوگيري از عواقب بعدي بود كه, براي تنوع هم كه شده بردمش و با هم رفتيم تاآسمون ببينيم...
تو خيابونا...همه ي ماشينا و آدمها رو بهش نشون دادم...همه ي متاثرات و همه ي متغيرات ...اما خب طبق معمول ,يادم نمي ياد آسمونم ديديم يا نه!
قولمون بود كه اگه كمتر بهانه بگيره واسش بستني بگيرم...آرزو مي كردم از اون همه نق و نوق كم كنه...آخه بهانه مي خواستم واسه تلافي...! شايدم تلافي مي خواستم واسه رسيدن به بهانه...آخه دل من هم واسه بستني خيلي تنگ شده بود,ولي نمي خواستم بي دليل لطف كنم... انگاري امسال زمستون يه شش قرني طول كشيد...جلوي آدم برفي ها هم كه غيرتم نمي زاره طرفه تنقلات زمستوني برم...زير آب هم كه باشي, بدتر... سوختني نيست كه بخواي باهاش به ساختنت بنازي!...
و....بستني تو دستامون بود...و ما روي آسفالت خيابونا... ودست من تو دستش جا نمي شد...گاهي تند,گاهي كند, قدمهاي كشيده وگاه گامهاي تنگ....كيفي مي كرد كه انگاري هر حركت, دومين قدم زندگيشه!
گاهي وسط خيابون مي شست رو زمين و خوابش مي گرفت...گاهي توي يه لحظه همه ي دنيا رو طلب مي كرد... ويترينهاي شيشه اي ي مغازه ها غر غروشا زياد مي كرد...من نمي دونم هدف اين به نمايش گذاشتن چيه ؟واقعا كه خودخواهي تا كجااااا؟! هيچ چيز اونجوري كه بايد نيست...
و....يا من اونو مي كشيدم يا اون منو ...!ا صلا نشده بود تا حالا قدماشو كنارم حس كنم...!راه كه مي رفت ,يا پاش روي جا پاهاي خوش تركيب و مانده روي آسفالتها بود,يا اگه واسه قدمه دلخواهش جا پايي پيدا نمي كرد ,اين قدر بالا و پايين مي پريد كه دستگاه آفرينش ,يه جاي پا , خلق مي كرد و اون مي شد به زبون ما توجيه واسه اون لحظه اش...(آخه مي گفت اونايي كه جاي پاهاشون روي آسفالتها مي مونه,يا جرات پياده روي ,روي خيسيها رو داشتن يا زورشون با خرسها هم خانواده بوده!يا هم مثل من سماجتشون طغياني شده بوده...هر سه شون واسه پيروي خوبه,نه؟!)...
و....رفتيم پارك!تو پارك اون عاشق سرسره ها بود و من؟!!!
نگران لبه ي ديگه ي الاكلنگ...اون از سراشيبي ها ذوق زده مي شدي و من؟!
من روي زمين نشسته, منتظر شروع بازي...وقتي منتظر باشي ديگر آغاز و پايان و لذت و شوق و هيچ كدام با تونيست! شايد اشكهايت را داري و قدرت تنظيم نيروي ضربه هاتو تا ديوارهاي مقابل ...!هميشه بازيش كه تمام ميشد..باران كه ميزد...اون راضي و شاد از شوق , زمين مي خوردو بي تكانه, حتي گردزانوان مشغول مي ماندومن... سنگهاي زير پايم را شمرده..پر از اطلاعات!كشيده مي شدم...و دور...زمين هم نميخوردم, چون در مكانهاي اجتماعي و عمومي در عين بي خودي حواسم به آبروها بود!
دلم براي زميني كه براي بازي گزيده شده بود هم تنگ مي شد...نمي دانم چرا به زمين هم وابسته مي شدم و مي داني كه وابستگي با دويدن نمي شود...او مي دويد و من...!آرام آرام نگاهش مي كردم....
و...بازي ي بعدي...,سهم او بادكنكها بود كه به آسمان سپردنشان , آرزوهايش را رسا تر و رسان تر مي كرد و من ؟!با بادبادكم, هميشه چشم به راه باد!نخها را طويل تر مي كردم...
و...آخره گردش ,او, خسته, خوابش مي برد ...راه برگشت را نمي فهميد ,چون اگر مي فهميد حتما گريه هايش همه تان را بيدار مي كرد...و مي رسيديم و او خواب بود تا فردا!ومن؟! كنار پنجره مات مي شدم...وبه اين نكند ها و كاشكي ها سر مي خاراندم...
و...خلاصه كه امروز با هم رفتيم بيرون... اولين بستني ي بهارو تو خيابون بازم با اون خوردم...و خوشحالم...ولي اصول مي گه بايد دلتنگ باشم ,اما,من يواشكي يه چيزايي ياد ميگيرم!
رفتيم بيرون و من فهميدم, ديگه جرعت پا گذاشتن رو اوامر واگير داره انساني رو ....يعني قانون!ندارم...شايد اينبار صداي بارون روونه ي پشت بامم كنه تا لباسهاي پهن شده رو جمع كنم...!شايدم تو فكر اين رودخونه باشم كه تاآخره بارون قدش ميرسه به سايه ي خورشيدي ظهر من يا نه؟شايدم به اين فكر كنم كه چند تا شمع دوني توي بارون, قرمز تر مي شن تا گونه هاو طبيعته هميشه خوشه خودشونو , از دست ندن....!تا آبرو رعايت بشه!نمي دونم ,الان هم داره بارون مي ياد و من؟!خودمو به اين كلمه ها مشغول كردم... تطابق اسير زمان است,نه؟
××××××
جاي مارمولي خاليه نه؟منو با قصه ها تنها گذاشته,ولي برميگرده...منم دستامو به هم گره مي زنم و آرزو هامو امشب بلند بلند ,واسش فوت مي كنم وسطه چابكترين ابر آسموني...زود مي ياد...
Tuesday, March 25, 2003
اي هستي!اي تصميمي كه بودم از راسخي ي انتخاب توشد!
من با توام!من امشب همه اشكهاي سياه را برا ي تو مي ريزم...مي بيني؟
چرا نمي گذاري آسان با رامي ي از ياد برده ها ,مطلو ب بمانم...؟
هان؟!مگر سخت است؟ براي تو كه آسان بود,نبود؟براي "ديده شدن"مگر هبوطم ندادي؟مگر نگفتي پرستش و ديگر نعمت و خواسته و گرماي لبخند و آزادي ي بعد...؟حال بيا !اين من!
عابد و معبود و پارسا و مسجود!
بيا!حال اين اشك!پر هوي و پر سوز و پز عجز ,شك مكن!از بينايي ي عظمت است كه مي ريزد, نه سوز فرديت دل!
بيا!حال اين دستها!پينه هايش از شمار گذشته, شاد ت مي كند ,نه؟رنجش, از ياد آوري بر خويش رفته هايش نيست,نه!باور كن,خاكها را سالي ست براي يافتنت مي كند,كه چنين متلاشي شده خود را به جاي خون مي چكد...
هان اين من!آري من! منه تو!و توي همه!
مساواتمان نيست اما هميشه يادم مانده كه مهرباني و رحمانيت ,خود علامت برابري ي بزرگ و قانع كننده اي است!
من اينجايم,يادت مي آيد؟دستهاي بسته و باز و كشيده و مشت شده ؟!صداي بلند و كم و سكوت و خيره خيره هاو فرياد و طوفان و باران و مشت هاي بي جاي مانده بر ديوارها, حرفهاي زياد شبانه ...؟راستي نجواها را چه؟آنها را كه حتما يادت مانده , نه؟يادت مي آيد؟ زبان حمد را تو بر يادم ملزوم كردي و من هجاهايم را در جلد از تو برخواسته ها جاي دادم,يادت هست؟من سرپيچي كردم و تو نگاهت را دزديدي ,شايد هم نويد دادي...شايد هم تربيتم كردي؟نمي دانم,آخر هيچ وقت توضيح نمي دادي,من خود بايد مي فهميدم!مثل همه يشه!
راستي آينه را يادت هست؟مي دانم كاشفش خودت بودي,نه؟پس حتما مرا يادت هست؟من كه همه ي حرفهايم را به آينه زده ام,پس چه شد؟نكند شنيده اي و گزينه ي گزيده ات سكوت است؟!
بيا!اين پاهايم!نه مي خزد,نه مي دود,نه مي رود, بر ركعتي تازه يافته,مبهوت شده!بي حتي درد شكستني!خم شده ,بر زانو كج شده,ساكت و عاجز!
تو را مي خواهد!مي بيني؟
آخر نخواه كه فريادم تكرارالفاظ هماره شود, من هم خسته ام!
اولين نفسم را به ياد داري؟با نخستين گريه زاده شد!؟
يادت مانده كه با درد ديگري ,نور, چشمانم را زد!؟
واي يادت هست از همان ابتدا با تعلق متولدم كردي؟
يادت مانده كه غريزه ها يم تنها رنگ نوازش تو بود؟!يادت مانده كه موهايم خيسي ي اشكهاي ديدگان تو را داشت ,كه بر آغوشت آخرين را وداعم كردي و روانه شدم...
من آخر چه مي فهميدم كجايم مي بري... تو عالم بودي...!مثل هميشه مبهوت, دستهايم را حلقه ي گرماي حضورت كرده بودم..راستي؟آنجا هم دستهايم كوچك بود,نه؟راستي؟آنجا هم 5 تا انگشت داشتم.نه؟
راستي آنجا هم زود خوابم مي برد ,نه؟
يادم نمي آيد, سهمم را بر دوشم گذاشتي يا نه؟!من مي ترسم نگاه كنم,تو بگو!آخر چرا سفارشهايت را دريغم كردي,مگر نمي دانستي بچه ها الزامات را مي فهمند ,؟
بيا!اينك اين جا!اهان!همين جا..ببين!دستهايم را كه تكان مي دهم,تنم هم قرمز شده,تا بهتر ديده شوم...
آخر دريغ است اين يا مصلحت دانايي تو؟
راستي,يادم مي آيد مي گفتي گوشه اي از حافظه ات ,مال آينده ي نيامده ي من است,نه؟پس من هستم,نه؟
بيا!بگو,سوره ها وديعه ي توست؟پس چرا شبها لالاي ي من نمي شود؟ستايش, لبخند, بر صورتت مي نشاند؟پس چرا من هرچه مي گويم,آسمان و ابر و گاه ستاره هاي چشمكين و دور مي بينم؟تو كدامشاني؟همه مي گويند, همه شان!اما,من كه مي دانم چنين نيست,من دستها يت را به ياد دارم,هاله اش را آشنايم,جايشان هنوز بر سرم داغي ميكند... پس بيا و بگو...دستهايت را نشانم ده تا من امشب را برايت از دلتنگي بگويم.....
آخر سهم من حتي يك بار حضور هم نيست؟آخر اگر نبودو پس چرا بي خيالي را از من ستاندي ؟پس اين احتاج چيست؟نگو!صاف شوم تا حضورت يگانهي مطلق ديدنم گردد...نگو خوب شوم تا بينايي قدرتي نو گيرد...نگو! اينجا بودنم كافي نيست,كه حداقلم يك بار, سازه بودن كني؟
راستي اولين بار كه اين پايين خنديدم ,دلت برايم تنگ نشد؟اولين بار كه زمين خوردم دستت ناخوداگاه براي بر خواستنم جلو نيامد؟شايد هم آمد؟چرا هميشه اولين ها اين قدر زود مي رسند و زود ,جاي گزين شده ,مي رمند؟
بيا!من امشب با توام!و همهي اشكهاي سياهم را براي تو ميريزم و همه ي دلتنگيم را براي دستهاي تو جمع شده از همه پنهان مي كنم....بيا!بايست!
آري, در برابر همين در...كوبه اش منم...
بكوب!........................
Sunday, March 23, 2003
ببينم, هنوز هم اين جايي؟
من كه چشمهايم پاك شده اند...پس بلند بگو...مي شنوم...هستي؟
مي بيني؟اولين نفس بهار هم تمام شد... باز هم,ها آمد...فرصت شروع همين بود كه مصرفش كرديم...آرزوهامان هم به آرشيو سالانه ي ما موران آسمان سپرده شد...يعني ,تا فرصت استجابت , خدانگهدار...!يعني تا وقت باران , اندكي صبر...!من مصلحت اين قانونها را نمي فهمم...
اما يادم مي ماند كه خوبيه صبر را من و تو خوب فهميده ايم,كاش باورمان از هم نپاشد...چون اين هم ظاهرا از قوانين است...
هستي؟!
نه!مشغول باش,كاري نيست! فقطي بود براي اطمينان...صدا كردنت لبخنديم مي كند...مي داني ,من خيالاتم چند وقتي است با من اهلي شده...و اين شادم مي كند...براي همين چشمهايم را پاك كرده ام...(:
يادم باشد تا هستي ,رسم فرشته ها را يادت دهم...
يادم باشد تا هستي,چند هيجان جلوتر و چند دلتنگي پيش تر را برايت بگويم...
يادم باشد,تا هستي,همه ي گل ها را دسته كنم,چيدنشان باشد براي بعد...
يادم باشد,تا هستي,چند چاله را بيفتم,پاهايم به هر شاخه گير كند...چند دفعه را زمين بخورم,تا تنها كه شدم,تا پرواز هم اگر كردم... دردم كم رنگ تر شود...
_خودخواهم؟
نه!فقط چند شبي است , پيش بيني را فهميده ام...مي داني حضورش عجيب مايه ي آرامش است!حيف كه دير سراغ من آمد...(رفيق شفيقي است ,شما هم رعايتش كنيد!)...و ثباتي كه مي خواهي مي بخشد... بي دريغ...!
راستي,يادم باشد,با چراغ هاي خطر هم آشنايت كنم...با رسم پر قدرتشان...آن ها را هم كه رعايت كني,هر كجا كه باشي, خدا,امانت داري مي كند...
نكند,پشت قرمز ها بايستي!نه!..برو!لذت هيجان را من هم بلدم...اما يادت باشد قرمز را كه گذشتي به من چيزي نگو...من تاب ترسيدنم نيست,نازنينم!
سبز و قرمز,هر دو را, با عبور, نگاه كن!
فقط... احتياط را بايست!از چراغ هاي زرد هيچ دم,بي درنگ مگذر...قول بده,پشت چراغ هاي زرد ايست مي كني...خوب اطرافت را نگاه كن و بعد ادامه بده...
باشد؟
يادم باشد از حبابها هم با هم حرف بزنيم,تا حالا گفته بودم چه قدر دوستشان دارم؟
نه؟نگفته بودم؟
خب فرصت نشده بود...براي اعتراف هيچ وقت كم نيست...
بايد حرف هاي تازه را شروع كنم تا وقتي رفتي با ادامه شان مشغول بمانم...
يادم باشد خوب نگاهت كنم,آخر, آخرين ها هيچ وقت خبر نمي كنند...
يادم باشد شباهت ها را برايت توضيح دهم...مسئله مهمي است...لباسهاي سفيد...و چاله هاي عريض... غورباقه ها ... آدمهاي هميشه حاضر...خاطرات ... درختها ... جوجه اردك هاي زشت...عروسك ها ...نوارهاي كاست خالي...سرودهاي دسته جمعي...چشمك هاي بي بلد...گنجشكك اشي مشي...از شباهت او هم مي گويم...
بگذريم...داشتم نگاهت مي كردم ...!
اين عينك و اين كلاه را هم به من بسپار...نمي داني چه موهبتي است...وقتي آفتاب و اشك و خورشيد و دلتنگي و نور زرد و تنهايي ها زياد مي شود, عجيب رفاقت مي كند...پشت سياهي و زير لبه ها, احساس مي كنم آرامش مزمن مي شود...
راستي؟ساعتت را هم مي بري؟ازش بپرس,جايش را با من عوض مي كند؟
يادت باشد بگويي با چه مي روي...نگفتي با چه آمدي...اما بگو با چه ميروي...كمكم مي كند ...
راستي خواستي بري... مرا صدا بزن!از جرعتم تنديسي ساخته ام كه حتما تحسينم مي كني.....
راستي...نگران سوت و كوري هم نباش...گفتم كه خيالاتم با من اهلي شده اند...
Thursday, March 20, 2003
٭ من چشمهايم را بسته ام..نگاه كن!
اين هم دستهايم/
بروي چشمانم ... تقلبي نيست ,جانم!...
اين درزهاي بين انگشتانم هم, مي داني كه تقصيره من نيست... بافنده تازه كار بوده است!
حتي اگر اعتمادت نمي آيد آن گوي درون چشمم را هم مي چرخانم به پشت...نويدش كه بدهم,باور مي كند, جز پشت , هيچ چيز ارزش ديدن ندارد...!
نترس...تو آرام به استقبال برو...!
من بروي خودم نمي آورم...كه عيد دارد مي آيد و بهار, شماره ي عمرش يكي بالا مي رود و به نمودار قدش دو جهش اضافه مي شود,اما بوي دود دارد "او" را خفه مي كند...
من بروي خودم نمي آورم ,كه بادها كم مي وزند تا نسيم فرصت ماندنش زياده تر شود اما اينجا بروي كف دستها بجاي شكوفه ,ترس بارور مي شود و كمي ابهام...
من بروي خودم نمي آورم كه عدد 7 باز هم ابهت نو مي يابد و مقدس شده , رعايت مي شود و آنجا از شدت تشابه ,صداي فرار و خون و گريه و دلتنگي و تنهايي و ركود يادداشته ها و فرود دستها و سفيدي بي باور از مرگ چهره ها, هيچ كدام ,"آنجا"ديده شدني نيست...
من بروي خودم نمي آورم كه ديشب جاي قصه ات خالي بود...
من بروي خودم نمي آورم كه اينجا بوي مرگ ميآيد اما به ما نمي رسد...
من بروي خودم نمي آورم كه اين ,صداي شكستن نگاه كودكان است ,نه شكل گيري ي ابهت و غرور ملزوم فردايي رنگ...
من بروي خودم نمي آورم كه خورشيد, بي تغيير ,هنوز هم بي تعبير مي سوزد و تمامش نيست...
من بروي خودم نمي آورم كه ماه با آن همه ادعا ,هيچ وقت كاري نكرده ,كه ديشب هم به آسمان ,وصله شده ,كامل و يكه , زل زده مانده بود...
بروي خودم نمي آورم كه ديشب با ناخن بر مهرباني ي مسخره اش خنديدم...
...من چشمانم را كه بسته ام بگذار دستانم هم زير خاك روند...بي اميد "سبز شدن",
فاصله را دعوت مي كني؟
اگر بيايد كمكم مي كند راحت تر از بين درزها آنچه بايد با اين گوي هاي يخ ديده شود ,ببينم...
مي آيي, پاهايم را محكم به هم گره بزني؟
من مي خواهم براي ماندنم در عين شنيدن..براي مات ماندنم در عينه به مشام رسيدن, يك درد بزرگ بسازم...و به بهانه ي وصله هايم سر به زير بمانم و تكرار كنم من كجاي دنيا ايستاده ام و تاريخ كدام نقطه اش مال من است...؟
بهانه ؟
شايد بهانه مي گيرم اما... نه!اي كاش اين هم دردي بود به قولي, از ازدياد الطاف پيداي خدايان...اما..نه...من اينجايم..بروي همين خاك كه فردايش قرار است به خاطره هامان تلي اضافه كند...
اينجايم..هنوز هم...ولي صدايي به صحنه ي پشت چشمانم اضافه شده...
آزارم مي دهد؟
آري!درست فهميدهاي!
آزارم مي دهد...ومن با داد, ببين ,تا كجا دويده ام!
نه!به مرزها نرسيده ام..حتي به لبه ي حتي ها...همين جايم...باز هم كنار اين آتش...منتظر باران!با صداي پرستوهاي خوشگل تكرارم شده همين:
بزن باران...بزن باران...بهاران فصل خوبيست...!
شايد شروع كردن زيبا باشه اما نمي دونم شروع كردن بدون همراه و همسفر هم زيبا خواهد بود ؟
ثانيه ها شروع نو شدن رو اعلام مي كنند ، پايان يخ بودن را نويد مي دهند ، ولي نمي دونم آيا همزمان شدن نواي قلبم رو با تيك تيك ساعت رو بايد بذارم به حساب اميدوار بودنم ؟
اميد ؟... نمي دونم اميد به چي ؟
اميد به دوباره ديدن شيريني هايي كه خودم تلخ شدنش رو خواستم ؟ اميد به بودنت وقتي خودم خواستم ديگه نباشي ؟ اميد به برگشتنت وقتي خودم همه ي درها رو به روي خودم بستم، تا خاكستري باشم توي دنياي خاكستري ، كه منو نبيني ؟ اميد به اينكه برگردي وقتي خودم همه ي پلها رو خراب كردم ؟
نه... به اينها اميد ندارم .... تنها اميدوارم كه به اوج خوشبختي برسي ، اميدوارم همه ي روزهاي بي من بودنت ، همه ي روزهاي همراه بودنت با همسفرت ، پر از لاله و شقايق باشه ، پر از عشق و اميد باشه ...
اميد خواهم داشت كه هيچ بودنم رو حس نكني ، كه آسوده زندگي كني ، اميدوارم همه ي ّ من ّ ها رو تو سال جديد فراموش كني ، حضورم رو ، بودنم رو ، خاطره هاي شيرينمون رو ، سوار ابر شدن و به اوج رفتنمون رو، حتي اشكهاي منو، همه و همه رو فراموش كني ....
به غصه هاي من نگاه نكن ، سال جديد براي من هم تازه خواهد بود ، شايد به نبودنت عادت نكنم اما به رنگ خاكستري و هيچي ام عادت خواهم كرد ... فرق خواهم كرد ....
امسال ، موقع سال تحويل ، كنار همه ي دعاهاي قبلي ، هيچي براي خودم نخواهم خواست ... همه ي خوبي ها و تازه شدن ها را براي تو مي خوام ...
امسال ، موقع سال تحويل ، كنار همه ي دعا هاي قبلي ، دعا مي كنم كه سال جديد سالي بدون جنگ باشه ... سال صلح و آرامش باشه ، براي همه ....
كاش مي شد شروع كردن اين سال كه حالا پشت در منتظره واسه اومدن ، كنار ّ من ّ ، ّ تو ّ هم بود ، كاش ....
كاش سال جديد براي همه بدون ّ اي كاش ّ باشه ....
حس عجيبي دارم ، ولي حس نو شدن نيست ... حس ّ نيست ّ شدنه ... من هم شايد با همه ي يخها بدون ّ تو ّ پايان پيدا كنم ...تا همه ي امسال برايم تازگي ّ هيچي ّ بماند ...
سال نو رو به همه تبريك مي گم و سالي سرشار از شادي ها براي همه آرزومندم ....
ّ هيچ ّ را جز همه نبايد حساب كرد ... نه ؟!!
هيس.....!خب...همه جا ساكت است...
تا 6 مي شمارم و بعد شروع مي كنم...
...
سلام,سلام اي طبيعت سترگ !اي مملوو از انتظار...
سلام,سلام اي نم نم هاي آمده...اي باران هاي تازه رسيده...اي ابرهاي پر و مشتاق و تر...
سلام,سلام اي تولدهاي ناب و ورودهاي خرامان و پر عطر...
سلام اي نخستين ها ..اي صبح هاي مشتاق...اي دستهاي كشيده شده تا آخره توان ,براي باز هم رستن و باز هم نماياندن...
سلام ,اي سپيد شكوفك هاي دم زده و بي تاب...اي پر آخرهاي چشم دوخته به ستاره و مهتاب و حتي افتاب...
سلام اي هيجانهاي كودكانه و ناب...
سلام,اي سبزي ها...اي گلبرگها...اي رنگها...اي صداهاي تازه رسيده..اي پرستوهاي تازه قرار گرفته,كه اين جا سر كج كرده ايد...
سلام ,اي مرغكان مانده در راهو كه تا تحويل, پر زديد...اي بت هاي رقصان و چرخان و دوان...
سلام اي بشارتهاي هرچند تكراري ...و سلام اي گنجشككان ,شما كه حالتان نغمه ي كاستن از پر وزني ي پرهاست...
سلام بر همتان...
سال نو همتان مبارك...از زيباييها و رنگها,هرچه مي خواهيد سراغتان گيرد,بي مقدمه ...
دستها و ديدگانتان جاي گاه امن حضور همه قاصدكها...نوشته شده توسط من و ماهي و مارمولي براي شما....
Tuesday, March 18, 2003
انگارجايي همه چيز ايستاده...انگار آخر رودها ,آنجا كه جوشش نشئت مي گيرد كسي خوابيده , انگار
انگار اول دريا , انجا كه مراسم تشييع انتظار شدني ست ,آنجا كه سرود رود شرري نوگونه ، مي يابد , آنجا كه بايد سر از پاي نشناخته , دريا را نظاره كني...آنجا هم دستي, بر ديدگان و لبها نهاده , مانده...
چيزي جاي مانده ..
حرمت حرم گونه ي حضور اوست يا حيراني ي بازيگوش آبها ؟
سرگشتگي ي چشم دواني ي احساس است يا دلتنگي اي كه پاك شدني نيست؟
داغيه تبي است كز بي نشان زخمي مي گدازاند يا نه , آبها و شورشان, شان داري مي كنند؟
لطف جستجوست يا بهانه گيري تنهايي ي مسموم شده .... ؟
نمي دانم ... اما چيزي كم شده ... از تاب ها ، از قولها .. از گرمي ي دستها ... از صداهاي عاشقانه ي حضورها ... چيزي كم شده ... پاك كني , بر نيمي از نسيم ها نشسته ... پاكشان نكرده , اما سنگينيش نفس لحظه ها را ستانده .....
من مي ترسم...
باور كن كم شده كه حلزون بي صدا بار مي كشد و دانسته از خود پر وزنش ، مي گريزد ...
كم شده كه پروانه ها شكيبا كرم مي مانند و پر مي زنند و يكباره عاشقانه مي سوزند بي كلامي ... بي حتي عطر هم شوريه هم صحبتي با سوته دلاني , مي رمد بي هيچ بارغه ي نگاه آخريني ... شايدم است كه نكند پروانه بعدش چيزي مي شود كه بي خبريم....! من مي ترسم...
شايد مدهوشي ست كه خبرم مي دهد جايي چيزي گم شده...جايي كسي ايستاده مانده ... و هيچ كس بر ايستادگي ي حرمش طواف نمي كند ... جايي اشكي مي ريزد و بين آسمان و زمين , چشم ريز كرده , آرام و قطره قطره , باران مي سازد و كسي بر مسيحايي ي نفسش ايمان يكه مانده را محجوبانه نمي تاباند...
شايد ترسم هم اهدايي ي بادهاست .. مي آيد و مي رود ... رنگ مي بازد و تغيير مي كند ...
مي داني ماندگاري هم غيرت قبل ها را ندارد ...
سنگها هم به نگاهي مي پاشند چه رسد به ترس شبانه ي يك ماهي ي دلتنگ ....
مي ترسم اما..
كاش قول بدهي برايم امشب هم قصه مي خواني ...
لالايي نمي خواهم ... خوابم نمي كند ... دوستشان ندارم ....
برايم قصه بگو...
دلم را تنگ تر مي كند اما چشم هايم را باور مي كنم...
برايم قصه بگو...
بي صدا... گوش مي دهم ... دستهايم تا شب را مي شمارد ... آخرش شب را با شماره هايم دوست مي كنم , آن وقت با هم به همه ي شماره ها و شب هامي خنديم ...
نه بگذار از آخرش نگويم ... نه بگذار فكر هايم پيشم بماند ... بگذار اسمهايي كه ياد دارم براي خودم بماند ...
به بهانه هايم گفته ام با دستهايم قد كشند ... نگران مباش ... يادشان داده ام همه را , غيبت و هجرت و كوچ و سفر را... همه را گفته ام...
فقط يك كار مانده جواب سوالاتم را قصه هايت مي دانند ... من مي ترسم ... پس
بي درنگ بگو... پس مي يايي؟...
مي يايي؟ ... با قصه ؟ پس من به خود باز هم وعده ي فراموشي بدهم ... ؟
من سراپا گوشم نازنينم ....
ببين ، زانوهاش رو بغل كرده ... چشماش رو دوخته به راه ... منتظر نشسته ، نشسته تا بياي ....
انتظار .....
چقدر من تلخ مي بينمش و اون شيرين ... چقدر ما با هم فرق داريم .. اون عاشقه ... عاشق ...
براي همين هم هست كه حتي انتظار هم به اوج مي بردش ..
مي بيني چه ساكت نشسته .. به تو فكر مي كنه ، به همه ي خنده ها ، بي خوابي ها ، گريه ها ، دلتنگي ها ، به همه ي جر و بحثايي كه با هم داشتين ...
چشمهاش رو ببين ، با يه اشك نريخته و يه بغض نتركيده ... پاهاش رو مي بيني؟ خسته ي راهند ، راهي كه اگه بدون تو طي بشه ، بي انتها ترين جاده هاست ...
صداي قلبش رو مي شنوي ؟ چه تند مي زنه ... هر ثانيه اش رو به اميد برگشتنت هيجان زده است ...
دنيا با همه ي عظمتش براش شده يه سراب از روزهاي خوش بودنت ...
حسرت روزهايي رو مي خوره كه حرفهاش رو بهت نزده بود ، اشتياقش رو بهت نگفته بود ...
حالا اين گوشه ي جاده ي زندگي اش ، مضطرب و منتظر نشسته ... مي ترسه از اينكه ديگه هيچ وقت فرصتي واسه گفتن راز قلبش بهش ندي .. مي ترسه كه ديگه برنگردي ...
برگرد كه دلم نمي خواد دل كوچيكش با رنگ انتظار تنگ باشه ... دلم نمي خواد گل وجودش ، توي تشنگي نبودنت ، پژمرده بشه ..
مي دوني هنوز مثل من، تو كوير بودن ، واسش عادت نشده ... برگرد كه دوستت داره ..
Sunday, March 16, 2003
Saturday, March 15, 2003
چرا عذابم مي دي ؟ چرا مجبورم مي كني ادامه بدم ؟
مگه خودت نمي دوني كه فقط بازي مي كنيم .. مگه نمي بيني كه مدتهاست ديگه نگاهمون هم كه بهم مي خوره ، دلمون نمي لرزه ... چرا زجرم مي دي؟
مگه نگفته بودي دوسم داري ، ها ؟ مگه نگفته بودي حاضري بخاطر من هر كاري بكني ، ها ؟ مگه اينارو تو نگفته بودي ؟ ...
حالا چي ؟ هنوزم دوسم داري ؟ حاضري هر كاري واسم بكني ؟ ...
كار سختي نيست عزيزم ... آسون تر از نفس كشيدن و متاسفانه كوتاه تر از پلك زدن ... خواهش مي كنم ..
به چه زباني بگويم خسته شده ام ؟ ها ؟ بايد داد بزنم تا بشنوي ؟ يا دوست داري زار بزنم ؟ ...
.. من خسته شده ام ...
نه اينكه از تو .. نه ... از اين خسته شده ام كه باورم نمي كني .. چشمهايت را بسته اي تا مرا در قلبت ببيني ... اما من در قلبت نيستم ...
ببين ... خودم قلب دارم .. توي كفشم .. مي زند .. نه براي تو .. داد مي زند از له شدن ... چرا باور نمي كني كه ديگر نمي توانم ...
من اين بازي را دوست ندارم ... بودن كنارت اما نبودن برايت را نمي خواهم .. اين بازي را نمي فهمم .. اين صفتها را نمي شناسم .. نمي خواهم براي خانه ي زندگي ات يك سطل باشم ... سطلي براي يادآوري خاطرات شيرينت ... شاهد مجبور بودن را دوست ندارم .. دوست دارم فقط خودم باشم ، نظاره گر خوشبختي ات .. همين ...
مگه نه اينكه خودم معني نخود سياه ها را ياد گرفتم ، خلاصت كردم از هر چه نخ بود .. مگه نه اينكه خودم گفتم برو.. به سلامت .. دعاي خير م پشت و پناهت ...
همه ي روزهاي با تو بودنم ، همه ي ساعاتي كه قلبم بخاطر حرفهايت مي ريخت يا سرم فيلمهايت را بازي مي كرد ، همه و همه را در هم ضرب مي كنم و به اندازه اش براي شادي و خوشبختي ات دعا مي كنم ..
ببين .. من هم كوچيكم هم نحيف .. با يه داد مي شكنم .. با يه سيلي خورد مي شم .. اما حاضرم هم شاخه باشم و هم برگ .. اما يك بار و براي آخرين بار بگويي ...
بازي را تمام كن .. من طاقتش را ندارم .. غصه ي باختنم را مي توانم تحمل كنم اما غصه ات از خودخواهي ام را نه ...
هر صفتي كه دوست داري خطابم كن .. يك سيلي هم بزن .. يك ناسزا هم بگو .. ولي بازي را تمام كن .. به خاطر من ...
ّ پايان ّ را بگو .. نوشتنش با ّ من ّ ...
Friday, March 14, 2003
اينجا مي نشينم...تكه ي كودكيم را ياد دارم...مي دانم نه رنگ منعم مي كند از خواست...و نه تو آن قدر ريزي كه نخواهي مرا نبيني...مهربانيت قانونها را بارها محو كرده...مي دانم...
و حال مي ايستم...زانو زده...
مي نگرم....سر به زير....
مي گويم ...آهسته و هماره....
آري...اين دعاي من است...دعايي كه نه از جنس آرزوهايم كه به صوت درد دلها يم است...
من دعا مي كنم...
شما هم اگر سرمان زديد دعا كنيد...
تحقق مهربانيتان قرارمان ميدهد...
ممنون...
مبهوتم..شايد سرگشتگي ي آني ست...شايد دلهره ي يك دمي است...شايد هم تامل بعد شنيدن قصه هاست...يا افسون بعد از قد كشيدنها...يا رنگ پريدگي ي بعد از پر وحشت ترين روياها...انگار بر اسب بودي و مي تازيدي و حال جز زخم هاي بعد زمين خوردن, يكبار راه رفتن ,براي به ماندن رسيدن هم با توست...انگار بين دود و غبار و نم ,آن قدر غرق تلاشي براي ديده شدن كه ديگر تنهايي ز ياد برده ه اي...هرچه با دست ابر ابرها را پس مي زنم باز هم همه همان است كه بود...
قايق مي دود و من انگار مسافر اين قايق بودم...نمي داني چه دردناك است آن دم كه تعلقي را حس مي كني...مي خواهي تازه آرام گيري و تازه سر بياسايي و مي خواهي تازه لبخند زدن را شوق گونه تقديم كني...تازه تعلقي را باور كردي وتازه دريافتي...كه ناگهان مي بيني ,تو مانده اي...آري ...مانده اي...تو!
مثال مسافر آبها كه به قرار رسيده ,قايقش را رفته مي بيند...دور شدن لحظه به لحظه اش...كه چگونه شكنج وار مي خرامد و تو را مستانه و ملتمسانه مي گذارد...تا خشكي هم پاييش مي كند مي دود ..._پهلو به پهلوي آب_رود به رود دريا_
اما تا قايق به ميانه مي دود بر جاي مي ماند...مي داند تلاشش كفايت نمي كند...اما بر آب مي زند...
از دستها و باله هايش كمك مي خواهد...شايد آبها خويي تازه اش دهند...شايد دل كسي آخر بسوزد...غرور دفن مي ماند...تقلا مي نشيند...چشم در چشم پيش روي قايق دست و پا زدني پر شرر تر ازآبها ي طوفاني...
داد كه:آخر اين مال من است...
آخر پس جز من كه اش سوار تواند بود...
فرياد كه:اي خروشهاي مزحك...اي طبيعت رونده و چرخنده...آرام!من بايد برسم...اين سفر مال من است...
و من مال او........
هيهات!
ندا خود را مي رساند كه :خاموش!مگر اينجا روز محشر است كه حق طلب مي كني؟!رضايت!اين وظيفه ي توست...
اما تو چشم دوخته ,مي پويي...مي دوي..شنا مي كني..غرق مي شوي...بالا...پايين...آخر...انتها...آب..حباب...سنگ ها مي دودند...صدفها پاهايت را مي دردند ...باران مي زند...طوفان مي كشد...تو تنها يك نگاه به قايق...رعد..بي برق...برق..بي رعد...و حال هر دو با هم...
نداها...صداها...قصه ها...ياد ها.....همه مي دودند....و تو....در دل عقاب آرزو مي كني...
اما ...و باز هم اما...قايق مي دود...مي رود ... وتو تا پاسي رفته ...بيابان سلامت مي كند....
آبشار قايق را سالم يا ناسلامت مي رساند...و تو.......
آري......اينك اين منم ...مانده و حيران...با مبهوتي ي دل...و من مانده ام و صداي آب........كه مي گذرد...باور تنهايي هم گران است براي تن سرما زده ي من....تنها آب است كه از كنارم ميرود و من نگاهش مي كنم و پر درد مي فهمم كه:هنوز هم مانده ام و قايق رفته...
Thursday, March 13, 2003
اين چراغ را بگير...
اين هم يك جفت جوراب....
اين هم همه ي انگشتانم...
اين هم يك دنيا دود...
دستت را باز كن!
اين يك قطره براي صبحانه...
اين عينك هم براي خيس نشدن...
محكم نگاهشان دار...
حالا مشتت را باز كن!
اين سه كلمه ي رمز براي سر قله ها...
اين سه تا خار هم براي روز مبادا...
اين هم يك پوست از آهو هاست براي كبوتر ها...
مشتت را هميشه ببند...نكند مهربانيت بازش كند...
نه!نگو نمي بري...همه اش مال توست..با تو...بايد است...
اگر يكي را كم كني,مجبوري من را تاب آوري...پس بيا...
1و2و3و4و5و6و....
اين 6 عدد را هم با انگشتانم يادت مي دهم...اينها را هم ببر....
مي دانم از شمردن بيزاري اما لازم است , جاي ملزومات كه خالي شود نگرانت مي شوم...
مي خواهي اين حلزون را هم مي گذارم در ريز ترين جيبت ... يا اگر راحتي از گردنت مي آويزمش...آرام تر از آن است كه مزا حمت شود ... همه اعتمادم به اوست ...تركت نمي كند ... شبها هم روي شنها هم كه خوابت ببرد مراقبتش حرف ندارد ... بيا تا معرفيتان كنم...
راستي پس قرارمان چه؟
راستي پس من چه؟
راستي پس ...آبها چه؟
راستي چيزي نمي گويي كه برايم بماند...؟
راستي سرت هميشه بالا!
هر جا دوست داري برو...من مي مانم... سردي ماندن با من... مجاب كردن همه هم با من...حتي اين مداد سياه هم با من...
راستي اعتماد مي كني؟
منتظر جوابت نيستم... برو عزيز دل .. برو ...
بي نگاه ... بي تامل ... من يادم مي ماند ... برنگرد! ... آبها را پشت سرت ريخته ام,شك نكن.... برو...
.........حق توست....!
دلم برايت تنگ شده ..... خيلي ... نگفتي تا كجا مي روي ... تا داري يا نه ...نگفتي كي ...نگفتي ...
من اسمش را مي گذارم آرزو ... كاش مي شد تا آرزو ها مرا هم مي بردي ..
اما نه .. بگذار راحت راه بروي ... اما يادت باشد هر جا دلت مرا خواست حلزون را بفرست ... دور از تو پرواز هم يادش داده ام... تا 6 بشمار...من حاضرم كنارت وبرايت لبخند مي زنم...
با هم قدم مي زديم...
1و2و3
من همه ي حركات مفصل هاي بهم چسبيده ي پاهامو حفظ شده بودم...
گفت:مي دوني...همين جا !اگه بهم بگي بشين و زندگي كن,حاضرم!
گفتم:چه مسخره!خب پس الان داريم چي كار مي كنيم؟
گفت:نه!منظورم يه زندگي ي رسمي ي...
گفتم:آها!
و ديگه هيچي نگفتم,چون تندي كنفرانسش شروع شد.
گفت:همين جا!روي همين زمين!اون قدر با دستاشو و بالا و پايين صداش تقلا مي كرد بهم درجه ي اهميت تصميمشو حالي كنه,روي آي كيوي من اثر بزاره كه خندم گرفته بود!
من مي فهميدم چي مي گه...يه نقطه اشتراك مي خواست با آدما و همين بس!ولي خب,واسه من اونم لازم نبود...مثل هميشه وسط ابرا از خيلي وقت پيشا,خونه مو ساخته بودم..حتي شش بار مسير مون تا نزديكترين سوپر و هم قدم زده بودم...و تا آخرين گل فروشي...
ولي پيشنهادش پر از مهربوني بود... منم احساسش كردم...اينم يعني بل ه!
با هم نشستيم و شروع شد!آره,تازه زمين لمس شدو فهميديم و اين گونه دريافتن يعني آغاز كردن وآغاز يعني پايان قبل ها...
عالي بود!دستمان را كه دراز مي كرديم به گلها مي رسيد,انگشتانمان تا پوست خشك درختان فاصله نداشت...لحظه ي رنگ بازي ي غروبي ي آسمان رافهميده بوديم...جاي ستاره مان را شناخته بوديم...شناختمان ستاره را هم به اميدواريمان عادت داده بود...بدون دماسنج ,تب ها را حس مي كرديم...بدون هيچ,نبض زمين در نبضمان بود...فشار وقند خون و همه همه را مي شناختيم...زمين چون محبوب ترين كودك گوشمان مي داد...به همه جا دور و نزديك بوديم...حتي به شهر بازي...
لحظه ي باز شدن شكوفه ها و سر زدن ميوه ها كه مي شد ,انگار كسي صدامان مي زد تا نگاهشان كنيم و الا, حواس پرتي ,سر جايش بود..مي داني آن قدر عاشق ش شده بودم كه انگار ...مي داني ؟عاشق هرچه شوي آن مي شوي؟(اين را كسي گفته بودم,شايد همين بود!)
و انگار همه چيز خود ما شده بود و خودمان همه...و من او....
مي داني...شب ها كه مي خوابيديم,درختان بي قراري مي كردند,دل ما هم تنگي مي كرد...
كم كم شنيديم,دلتنگي ي شب ها از هم سايگي با درختان است,كسي گفته بود درختان شب ها سموم سياه فوت مي كنند,كسي گفته بود درختان شبها ,ديده هاي روزانه شان ,سردي دي هاشان,كم تابي ي ريشه هاشان,سوز بر گهاشان ,را از دل بيرون مي رانند...كسي گفته بود:درختان التهاب شكوفه هاشان و شنيده هاي ساقه هاشان, همه را شب ها بي صبوري فرياد مي زنند,كسي گفته بود:شب ها درد درختان واگير دار مي شود,...
اين چنين بود كه نقطه ي اشتراكمان به فكر دفاع بر آمد!گفتيم تا درختان دستهامان را فاصله مي كنيم...نشد ...شعار بود!خوابمان برد...مسئوليت خوابمان كرد...زندگي از خود دفاع كردو طبق معمول عاقلانه ترين راه... ساختن ديوار ...براي 4 رديف درخت...4 طرف ديوار كافي بود...دلمان اما خودخواهي ي سحرش ,شادابي ي شبنم ها را مي طلبيد...پس....پنجره ها باز شد...ديوار سوراخ شد...شيشه ها بي خوي آيينه ها كه كژي مان به ياد آرند...و به روي طبيعت بي آسيب از همه دي اكسيد كربن هاي مسموم...
گاه به گاهمان تك نگاهي به سبزينه ها بود ,از روي انجام وظيفه...نظري نا دلچسب...!
اما خب, شب هامان ستاره كه داشت...و زمين كه سرمان برويش نفس هاي ندويده اش را مي پوشاند...باد سرايتي نداشت...ديوارها كارشان را همه جانبه مي كردند...اما نسيم مي وزيد ...امادريغ كه آغوش نسيم باربر نرمي ي قاصدكها نبود...
و ما بي قاصدك با دور نماي گاه به گاه شبنم ادامه شديم...
جاي درختان را هم بافته هامان پر مي كرد...تو رفته بودي يا مانده نمي دانم...چرا كه عشق صداي فاصله ها شده بود...و براي من مملو از ابهام تر...حرفها تاييد م مي كردند,كه هستي!
تا باران باريد...جيك جيك ها زياد شد...كبوتر ها صداشان مي پيچيد...و جنين بود كه آسمانمان كممان شد...آخر, پيچك هامان قد كشيده بودند...ستاره ها مراقبتشان سخت شده بود...ستاره ها مان بي خبر پاييز مي ريختندو بي خش خش عابري ريز مي شدند...بي صدا!
به گوشه ها پناه برديم...گردن كه كج كني از گوشه آسمان فراخ تر است...و لزوم اين قاعده ايمانمان داد...
ولي مي داني _دروغ كه نبايد_ستاره هاهنوز هم مي ريختند,ما كتفيشان نبوديم...و هيچ كس عضو تازه ي آسمانمان نمي شد...هر كدام در گوشه اي...چشم ها به برق رفته ي شب تابهاي زمان...اين جا بود كه تازه نديدمت...گوشه ها فقط 4 تا و تو در هيچ كدامشان!
نه ياس فلسفي سراغم آمد نه شوك اعصاب نه حيرت چشمان...خلاصه بود...پنجره ها قد تو بودند اما سهم من,نه!
اين يعني آغازي ....دوباره...با فراموشي...
يعني باران...باران باران باران....
زمين باران مي خواست و ديوارها دريغشان نبود...چون حايل هاي چاه شده بودند,انگار در كويريم..همه قطره ها بر دالانمان مي كوفت...و ما...(هنوز هم ما)تا تحمل ديوارها و مدت سيرابي ي زمين خفه مي شديم...
خفه هم تا شايد رهگذري بالا بلند براي رفعي بر ديوارهاي چاه آب خورد...
خب!باز هم چاره بود...سقف ساختيم از جنس ديوار ها ..ديگر نه آبي..نه هواي هميشگي اي...نه نبضي..نه قهقهه ي مستانه اي...نه تلاش ديدن فراخ تر آسماني...نه رقصي..نه افسانه اي...نه افسون عميق انتظار پرنده اي...نه دلگيري گاه گاه آواز رونده اي...نه فاصله اي....نه بر طرفي ي بيماري اي...سالم و درست...دور از گزند...هم خانواده ي قفس؟نه!از آن هم بي شوكت تر...آخر نگهباني نبود...گرسنگي هم حوصله اي نداشت كه برايش دري بسازيم...من كارم معلوم...وتو؟
يادم آمد...گفتي :جدايي؟رسمي!نقطه هاي آخر كلماتت را مي فهميدم...
اما,نه عزيزم وصلي كاين چنين جدايي نمي فهمد...وتا نفهمد مي داني كه نه پاياني هست نه آغازي...
جدايي اگر گريز هم باشد, مرا به آن هم راهي نيست...
من قولم را داده ام...لب طاقچه مي نشينم...
رو به تو...برگها را دانسته پر پر مي كنم...باز هم رو به تو....دلم را مي شكنم و مشغول مي مانم...با بافتنش...فاصله هميشه مشغول خود است...اما اگر رفتني يا رفتني شدي,براي عيد ديدني مان بيا...حضورت شايد دريافتي نو نشانم دهد,تا با هم خانه مان را كامل كنيم....
بيا و بگو از جمله هاي تازه چه خبر؟از شما؟از رسم ها؟هنوز هم صداي قلب ها تاپ تاپ مانده؟رنگ ها چطورند؟اگر تو هم نيامدي آدمها را بياور...مي خواهم نشانشان دهم ما هنوز هم عاشقيم...مي خوام بگويم دل من امشب دلتنگ شماست كه اولين خشت را نهاديد...
دلتنگ همه تان...وظيفه ايجابتان مي كند سرم بزنيد...پس بياييد...خب؟
ببين .. ببين چقدر آروم نشسته ام .. مي بيني ؟!
اونقدر آرومم كه حتي صداي بارون هم وسوسه ام نمي كنه به اشك ريختن ... حتي طوفان خاطراتت هم آرامشم رو به هم نمي زنه ...
ببين چه آروم نشسته ام و به ديوار روبرو خيره شده ام ... مي بيني ؟!
اونقدر آرومم كه حتي نبودنت هم عذابم نمي ده ... حتي فكر برگشتنت هم هيجان زده ام نمي كنه ...
ببين چه آروم خيره به ديوار نشسته ام ... مي بيني ؟!
اونقدر آرومم كه حتي ّ پايان ّّ گفته شده و نوشته شده هم به لرزم نمي آره ... حتي به انتها رسوندن همه ي خطهاي زندگي ام بدون تو ، ترسم نمي ده ...
اونقدر آرومم كه حتي صداي بارون هم وسوسه ام نمي كنه به اشك ريختن ... ببين ... چقدر آروم نشسته ام و به ديوار روبرو خيره شده ام ، مي بيني ؟!
... نه ... نمي بيني ... چون اونقدر آرومم كه خاكستري هاي روي پوستم از خاكهاي روي آيينه ي زندگي ام ضخيم تر شده ، اونقدر كه حتي اگر بازگردي و به دنبالم بگردي ، هيچ دستي نيست كه به سويت دراز شود تا نگهت دارد ... حتي اگر بيايي و چون مرا نيافتي ، قصد بازگشت كني ، حتي توانايي اين را هم ندارم كه التماست كنم كه بماني ...
ببين چه آروم نشسته ام ، اونقدر كه حتي كرمها هم دلشان به حالم مي سوزد ...
من مدتهاست كه مرده ام ... مدتهاست كه خود را كشته ام ... همان روزي كه ّ پايان ّ را گفتم ... مدتهاست كه هيچ شده ام ...
و حالا اينجا اونقدر آروم خواهم نشست و به ديوار روبرو خيره خواهم شد تا بيايي و برايم فاتحه بخواني ...
حيف كه مرده ام و اونقدر نا توانم كه حتي دعا كنم كه بيايي ....
صداي بارون رو مي شنوي ... كاش زنده بودم و مي گريستم ....
Tuesday, March 11, 2003
يادش بخير بهار بود كه مي گفتم : واي ، دلم مي ريزه وقتي مي بينم هنوز كنارم واستاده ، هنوز با هر قدم كه از من جلو مي افته ، برميگرده و به چشمهام زل ميزنه ، واميسته تا بهش برسم ...... دوسش دارم .
دردناكه .. يه گوشه ي كوچيك از دنيا بايستي ، ساكت و آروم ، با دو تا چشم بخار گرفته ، زل بزني به نقطه اي كه آخرين بار دستش رو برات تكون داد .. بهت گفت دوستت داره ولي بايد بره ...
چقدر اومدن بهار دردناكه وقتي يادت بيفته بهار بود كه براي هميشه خدافظي كردي تا هر كي تنها ، آينده اش رو بسازه ....
... دردناكه .... وقتي يادت بياد بهار بود كه كنار شكوفه هايي كه برگهاشون رو باد تو هوا به گردش مي برد ، چشمات رو بستي وبهش گفتي دوسش نداري ....
... دردناكه .... وقتي يادت بياد ، چشمات رو كه باز كردي ، رفته بود و تو هنوز عاشقش بودي ولي لازم بود اون فرداش رو بدون تو طي كنه ...
... دردناكه ... وقتي يادت بياد اون عاشق تر از تو بود ولي بايد مي رفت ، اما براي آخرين بار برگشت تا بهش بگي دوسش داري تا دوباره برگرده .... شايد ّ بايدي ّ واسه گفتن دروغ نبود ولي تو گفتي ... گفتي دوسش نداري تا هيچ ّ بايدي ّ واسه برگشتنش نذاري ...
... دردناكه كه يادت بياد اون روز، امروز بود .... دردناكه كه يادت بياد كه ديگه هيچ وقت بر نمي گرده ... دردناكه كه يادت بياد كه پايان رو تو گفتي و پايانش رو تلخ ساختي ... دردناكه كه يادت بيفته كه هنوز عاشقي .... دردناكه كه ديگه هيچ عيدي كنارش نباشي ...
دردناكه كه دوباره بهار مياد ....
و هيچ چيز دردناك تر از تنهايي نيست .... تو تنهايي با همه ي دردها .... تو تنهايي با همه ي گذشته ... و بهار مياد ، تنهايي .. و تو هنوز تنهايي ... تنها....
Monday, March 10, 2003
منتظر تاكسي بودم...سرمو دنبال يه تاكسي ي خالي كه واسم نگه نداشت كشوندم به سمت جاده...
_جلوم واستاده بود...با موهاي سفيد...تپل و قد بلند...سرمو كج و راست كردم ..يكم بي تعارف خم و راست شدم...نه!خيره خيره نگام مي كرد...دلم خواست دستام اين قدر بزرك بود كه مي تونستم بغلش كنم...
_آخه مي ترسيدم تاكسي ها لهش كنن...قاعدش همين بود...وسط راه !اونم با اين هيبت!؟
_خواستم داد بزنم..اوهوي!عقب تر برو!
اما ياد ماهي هاي تو آب افتادم...زل زل نگاهش عين اونا بود...!نگاه حرف گوش نكن...شايد بايد غريبگي نمي كردم...شايد بايد حتي با همه كم آشنايي ,همه ي لوسي هاي موندمو تو دستاش حل مي كردم...شايد بايد سرمو كج مي كردم و با ادب مثل شنل قرمزي,مي گفتم:سلام!عصرتون بخير!شما مي دونيد راه از كدوم طرفه؟
شايد بايد يه لبخند اونم از جنس و حد مجاز,بهش مي گفتم...شايدم بايد سرم مي خاروندم كه ببخشيد شما؟!
_اما من گم كرده بودم...خواستم كه گم كنم؟نه!باور كن...گم كرده بودم...اما اختي ي من با ماهي هاي زير آب هم همينه!بي صدا...صامت...و صاف...مثل....مثل نردبون...!
بالا مي بردت اما يه طرفه..اگه پاهاتو از پله هاش جدا بزاري...نهايتت مي شه:پاق!
عشق نردبوني...!خوشحالم كه واسه همه ي احساساتم تا الان كلمه دارم...اين كمكم مي كنه كم نيارم...
_داشتم مي گفتم...پله پله..تا ملاقات...نمي دونم...مي شه؟قدم قدم..آسه آسه...؟من منتظر "يهو "اومدن لحظه هام...پله و قدم و گام و نفس ...اينا كه مال لحظه ها و اتفاقات نيست...!ولي خب!اين حرفا الكي ي چون ماهي ها اين پايين همه همينند...منم عادت كردم...اينجوري حداقل اطلاعات كم كم فرصت به همه جا نسوخ كردن و پيدا مي كنه!...كمكت مي كنه يك طرفه قضاوت نكني...
_بازم برگردم ...واستاده بود جلوم...من از روي شيطنت ,با نوك پا ,يك قدم اومدم جلو...واي!بزرگ تر شد!..اما جم نمي خورد...ديرم شده بود...خوي ساعتي رخنه ي خودشو كرده بود!اما فراموشي كمكم شد!
از عذاب وجدان جهيدم...يه قدم ديگه...نه!نمي شه!هر قدم كه بر مي داشتم گنده تر مي شد...اما فاصله ي دستام كم تر نميشد..بين هر قدم دستامو متر,كرده بودم...يعني وسيله ي اندازه گيري....
_انگار زمين زير پاهام ليز مي خورد...ولي خب اگه سكون بود پس اين عظيم تر شدن ز چه رو بود!هر قدمم مثل فرصت بود به يه لوبياي سحر آميز...گنده ترش مي كرد...اما دورتر!
دلم تنگي مي كرد...شب بي پيرايه سياهي مي كرد...ماه بي انصافي مي كرد...ستاره ,كم مهرباني ميكرد...آسمان, كم, سايگي مي كرد...خورشيد كم تابي مي كرد...مي دونستم اگه چشمامو بدزدم,تازه مي فهمم گم شده ام...
واي فكر اينكه يهو محو شه,جوجه تيغيم كرده بود...فكر اينكه يه كسي با صداي سرابي صدام بزنه و بخوام به خاطري برگردم و وقت بر گشت ديگه نباشه ... !نمي دنم مي دونست تو چشام غير از كنجكاوي و تعجب و تعلق يك باره ي متاثر از جو...اين همه دلهره هم هست يا نه؟
_بعضي وقتا شك مي كردم كه اصلا نگاهش با منه يا نه!؟مي خواستم بر گردم...ولي باور كن حتي جلومو هم نمي ديدم ,چه برسه به پشتم...!
×مسير يادت هست كه تاكسي رو بود...واسه همين آب و چاله وسطش محو شده بود...واسه راحتي ي لاستيكا صاف شده بود!...×
همش احساس مي كردم يه كوك پاپين شكل پشتمه كه دورش هر لحظه ممكنه تموم شه...بعد اون بره عقب...من بمونم ...سر جام...و اون هي ريز شه...
(اجازه مي ديد يه نفس عميق فوت كنم...واسم لازمه....ممنوم....)
_قدممو برداشتم...يكي ديگه...چشمم يهو سفيد شد...يه قدم ديگه...نه!ديگه بزرگ نمي شد...يه قدم عقب...نه!فرقي نمي كنه...بالا و زير پاهامم همين بود...آسمون تو قاب مردمكم اومده بود...پس كوش!؟
برگشتم...راه كج شده بود...روبرو عوض شده بود...بي خواست من....مقابل جاي ديگري شده بود....بي حتي دريافت من...اما مسير هنوز هم تاكسي رو بود...
_و كوه از برابرم گريخت...خودش...سفيدي برفهاي گردي و تنهايي ي هويدا در بر جا ايستادنش...!همه و همه گريخت!
صدا زدم:مستقيم!"...تاكسي ايستاد...و هر دو رفتيم....!
........
سلام ... ديشب مي خواستم بهت شب بخير بگم ولي يهو يادم افتاد كه قرار گذاشتيم كه ديگه شبا ، حتي روزا هم نباشي ... پس بذار فقط اين دفعه روز بهت بگم شب بخير ... فقط امروز ....
شب بخير عزيزم .. خوابهاي خوب ببيني ...
هر چند ديگه از ديروز كه قرارمون رو گذاشتيم من روبروت وانستادم .. تو كه داري تو آيندت ، قدم قدم مي شماري ، من كنارتم ... نه كه واستاده باشم ، نه.. مي دوني اونقدر كوچيك و نحيف شدم كه ديگه صد تا قدم هم بردارم به تاتي تاتي هاي تو ، توي راه رسيدن به آينده ات نمي رسم ...
چسبيدم به گوشه ي آستين لباست .... نيگا كن ... اين گوشه .. دست راستت ....
نه .. نترس ... دستت رو هر طرف كه دوست داري ببر ... من خاكستري ام .. از پودپودهاي توي جيبت هم سبك ترم ، لباست كه خاكستري باشه ، اصلا من ديده هم نمي شم . هر وقت هم كه دوست داشتي مي توني دستت رو بلند كني و هر طرف كه دوست داشتي بذاري ... حواست به من نباشه ... من تو آيندت نيستم ، كنارت با نسيم اين ور و اون ور مي رم ، ولي بهت چسبيدم ...
به جلوت نگاه كن .. اون جا رو ببين .. ببين داره واست دست تكون ميده ... لبخندش رو ببين ... چقدر مهربونه ... نگاه كن .....منتظر تو واستاده ....بدون كه من كنارتم ... هوات رو دارم ...
موهات صافه ... لباست هم مرتبه ، بذار ببينم ... آها .... اينو كم داشتي .. بيا ...لبخند.... تازه ديروز از مغازه خريدمش .. مي چسبونن رو لبشون ، مثل لاك انگشت (!) مي مونه ... قيافت رو خوشگل مي كنه ، يه عالمه واست خريدم ، واسه هر روزت دارم ....
ببين چه خوبه كه اينجا چسبيدم ... هر روز خوشگلت مي كنم ....
خب حالا وقتشه .. برو جلو و بهش سلام كن ... بعد از طرف من بوسش كن ( نگي بهش كه من كي بودما .. بگو تو گذشتت يه قاصدك داشتي كه فوتش كردي رفت .. خب؟ ) .. خيلي آبدار چون من دوسش دارم ....
آخه مي دوني قراره از روي اين آب كه گذشتي ، به جنگل كه رسيدي ، حتي تو صحرا و كويري كه پشت جنگلها هست ، حتي بعدش تو شهر كنار آدمها ، اونم باهات بپره ... قرار شده صداي كفشات رو گوش بده ، هر وقت شنيد كه خش خش دارند ، واست عوضش مي كنه .... كارش رو خوب بلده ....
حواست باشه كه من دوسش دارم ... تو هم وظيفت رو در مقابلش خوب انجام بده .... تو آب سرش رو بالا نگه داره ، تو جنگل دستش رو بگير ، واسه كويرش ، آب بردار ، تو شهر بهش بگو سرش رو بندازه پايين ، آدماي شهري از چشماشون يه نخ مي فرستن بيرون ، اونقدر هم با هوشند كه مي دونن فقط قلب ، قلاب داره .. خلاصش حواست رو جمع قلبش و نخ و چشمها بكن ... شهريها غير قابل اعتمادند ...
از وظيفه هات كه نترسيدي ، ها ؟ نترسي يه وقتا ، من باهاتم ، قبلنا كه دستت تو دستم بود ، با هم اين راها رو رفتيم ، تو چشمات بسته بود ، من هم به چشماي تو نگاه مي كردم ولي حالا ديگه بلدم ...ببين .. چسبيدم گوشه ي آستينت .....
راستي وقتي لباس سفيد تنش كردي و خواستي سفرت رو باهاش شروع كني ، به من بگو مي خواي كدوم دستش رو بگيري ، هر كدوم بود بگو ، من زودي مي پرم رو اون يكي دستت ... نمي خوام بين شما دو تا باشم ....
دليلش خيلي ساده است ، آخه تو و اون كه از همه ي آبا و جنگلا و كوها و شهرا گذشتين ، اونوقت مي شين ّ يكي ّ ... دلم نمي خواد در وجود اين يكي شده هه ، ناخالصي باشه ، اونم از نوع ّ من ّ ... دلم مي خواد همه چي پاك و خالص براي جفتتون باشه ...
اميد...... و ...... ا ......
آي .... واي ...... آي ........ باد مي آد . آهاي منو باد برد ..... آ ..... ي ......
حيف ... كاش زودتر بهش گفته بودم كه تحمل طوفان و گردباد رو ندارم ... واي .. حالا چه جوري يكي شون كنم ، ها ؟!
واي .. لبخندايي كه خريده بودم چي ؟ ها ؟ نكنه بي لبخند زشت بشه ؟ ها ؟ چي كار كنم ؟....
دعا ؟!... باشه دعا مي كنم خوشبخت بشه .. همين....
من حتي لياقت همخونه بودن با پرز آستينش رو هم نداشتم ، حيف ... حيف كه كوچيك و نحيفم ... حيف ...
......
كي بود كه مي گفت دلش واسه من گرفته ؟ كي بود ؟ .... آها .... اون كه اسمش ، من رو ياد آرزوي آسمون دود گرفته ي تهران مي اندازه .. اون بود ....
عزيزم دلت واسه من نگيره ... آخه دل بايد واسه چيزاي ارزشمند ، واسه دل بگيره ....
من كل جثه ام اندازه ي موهاي سر حسن كچل هم نمي شه .... دلم كجا بوده !!!!
راستش اونوقتا كه بزرگ بودم ، قبل از اينكه فرقهام رو تنم كنم و كرم پودر خاكستري بزنم ، يه دل داشتم كه يه روز كردمش تو كفشم ، تا كسي نگاش نكنه ... بعد كه كفشم پام رو زد ، فهميدم اشكال از كجاست .. كفشم رو در آوردم و با هر چي توش بود ، انداختم تو دريا ... فكر كردم شايد گشاد بشه و تحملش راحت تر ... ولي وقتي رفتم از دريا برش دارم ، ديدم همه ي دريا شده دل من ... آخه دريا كه سرد بود و دل من هم هميشه عادت كرده بود به خونه هاي سرد ، با هم يكي شده بودند ... وقتي ديدم دلم شده قده دريا ... جثه ام هم كم كم داره كوچيك ميشه و دلم توش جا نمي گيره ، بي خيال دريا و دلم و كفشم شدم .....
حالا با پاي برهنه و يه جثه ي كوچيك و نحيف ، دست باد رو گرفتم .... با هم ميريم تا برسيم به آخر ...
.........
صبح بخير عزيزم .. ديگه هوا داره تاريك ميشه ... بايد بريم بخوابيم ....
آها يادم رفته بود كه ديگه ّ عزيزم ّ حتي صدام رو هم نمي شنوه .. داره يكي مي شه .....
.... مباركه .....
Sunday, March 09, 2003
هنوز مرا مي بيني ؟
با وجود فرقهايم كه هيچم كرده فكر نمي كنم مرا ببيني ... مي بيني ؟
همه ي خودم را خاكستري كردم ... قول داده ام ... سر همه ي قولهايم ، حرفهايم ، فرقهايم ، محكم ايستاده ام ...
اما افسرده ام ، پژمرده ام ... و شايد حيرت زده ...
نگران نباش .. حرفهايم را كه زدم ، مي روم ....
آخر سخت است كه براي هميشه تكيه گاهي ات را ، همسفر بودنت را فراموش كنم .... كمي به من حق بده ...
مي دانم كه پايان را نمي گويي ، كه ملاحظه ي مرا مي كني ، اما عزيز دلم من فرق كرده ام ....
اگر چشمهايم را ديدي كه به تو رسيدند ، نگاهشان ديگر عاشقانه نيست ، فقط نگاه است ، صميمانه ....
اگر حرفهايم كه گيجت مي كند را شنيدي ، عاشقانه نمي فرستم ، فقط حرف است ، دوستانه ...
درد دلي است از دردمندي .....
نگاهي است از بي پناهي .....
نه اينكه بخواهم پناهم دهي يا درمانم كني .. نه ... مي خواهم سبك شوم ، خودخواهانه ....
فقط اين بار... براي آخرين بار ... قول مي دهم
.....
برگه ي عشق را به ياد مي آوري ، خط سومش را كه تمام كردي ، نقطه را كه گذاشتي ....يادت هست كه مي گفتي مي ترسيدي از سر خط شروع كني ، يادت هست كه مي گفتي افسرده بودي ... يادت هست كه نمي دانستي خط چهارم را چگونه آغاز كني، چه بنويسي .... همانجا بود كه همسفر شديم ... يادت هست ...
يادت هست كه گفته بودم كه خط اول برگه ام را كه نوشتم ، باد آن را برد و ديگر نيافتمش ... يادت هست كه گفتم ديگر خطهاي عشق را ننوشتم .. فقط هوسهايم را حاشيه ي روزنامه ها ، روي ورق هاي باطله ، نقاشي كردم ... همه را گم كردم ....
يادت مي آيد كه گفتم ، وقتي اول بار ديدمت ، برگه ام را با خود داشتي ....
نارنينم ، برگه ي عشق من فقط سه خط دارد ....
خط دومي را كه تو نوشته بودي ، نقطه اش را من گذاشتم ...
پايان را گفتم ، ننوشتم ....
حال افسرده ام .. آخر گمان مي كردم همه ي خطها را با تو خواهم نوشت ... سر همه ي خطهاي زندگي ام ، 1-2-3 اش را تو مي گويي ، انتهاي همه ي برگه ها را با هم ّ پايان ّ مي نويسيم ...
حق بده كه برايم سخت باشم ، كه ندانم خط بعد را با چه آغاز كنم ، چه بنويسم ، از كه بنويسم ...
خودخواهي ام را يكبار ديگر تحمل كن .. براي آخرين بار ...
....
دور شدنم را حق بده ، باور كن به صلاح هر دويمان است .... صلاح : توجيه همه ي جدايي ها....
ببين ، مي گويم هر دويمان .. هر دو ... دو .. ديگر يكي نيستيم و اين را من خواستم ، ولي بدون كه براي تو خواستم ...
حال عاجزانه نگاهت مي كنم تا باورم كني ، دلم نمي خواهد روزي كه سرت را برگرداندي و مرا ديدي كه در گذشته ات همچنان نشسته ام و به خورشيد چشم دوخته ام ، پيشاني ات را خط بيندازي و رويت را برگرداني و بگويي خودخواه ...
دلم مي خواهد بگويي او حق داشت و با لبخند به آينده ات بروي ...
... همين .....
نه دوستت دارم .. نه عاشقت هستم .. هيچكدام ..
فقط هستم چون تو هستي ... وجود دارم تا وجودت را نظاره كنم .. زندگي مي كنم تا خوشبختي ات را بدون من بسازي و من نظاره كنم ..
ناراحت نباش عزيزم .. همه ي خودم را خاكستري كرده ام .. چشمانم ، دستانم ، ... همه و همه را پوشانده ام ... حال هيچ شده ام ..
..هيچ را حتي هيچ كس هم نخواهد ديد ...
مطمئن باش يادداشتم را كه نوشتم و جلوي آينه گذاشتم ، از خانه ي زندگي ات بيرون مي روم ، در را مي بندم و مي روم ...
راستي شيشه هاي خانه ات را كه اهلي شده بودند به ّ من ّ ديدن ، خاكستري كردم ... خاكستري ، خاكستري را نشان نمي دهد ...
بدان تا هميشه فقط هستم ، تا ساختن خانه ات را نظاره كنم ، جلوي هر سيل اشكي را مي گيرم ، ورود هر وسوسه ي غريبه اي را ممنوع مي كنم تا تو آينده ات را بدون مزاحم ـ بدون من بسازي ....
قلبم را برداشتم و در كفشم گذاشتم ،
كفشم را به پا كردم و در را بستم .
خدا نگهدارت .....
ّ ّ پايان ّ ّ
پاياني را كه قبلا گفته بودم ، اين بار نوشتم ...
به قول دوست عزيزم .... : ّ يا حق ّ
امشب تا هر وقت مي شود مي بافم...هنوزهم...فرقي نيست...اگر پرواز اگر افتان اگر خيزان اگر سوار بادتر بادها...يا بر پشت كند ترين حلزون ها..يا نه بر التهاب ترسناك همراهي ي پر ايمن با مارها... من مي بافم....................و تعريف مي كنم...بهم گفته :برو خونه داري ياد بگير...گفته:من حوصله ي كار كردن تو محيط بسته رو ندارم...
_كلا نش يعني من بايد نون در بيارم...
گفته همين كه منو هر روز صبح تا سر كارم مي رسونه و همين كه تو كل راه به همه ي حرفام خب مي گه,واسه هردومون كافيه...
_اين يعني اتمام مسئوليت متقابل...
منم بافتني رو انتخاب كردم...
حنمي سوالت اينكه :پس خودش چي؟اونم استعدادش تو ساعت ديواري يه...هميشه دلم مي خواد شكوفاش كنم...همه ي ضمينه ها كم كم داره جور مي شه...يعني ايجاد وسيله واسه رسيدن به هدف!
دلم مي خواد اون روزو ببينم كه صاف و ساده چسبيده به ديوارو هي مي گه..تيك تاك..تيك تاك...با اون صداش كه حرف نداره... ومنم با همه ي شوقم بهش افتخار مي كنم....
مي دونم كه هدفمون از با هم بودن همينه...كه همو كامل كنيم..مگه نه؟من بافتني ياد بگيرم و اونم بشه ساعت ...!
وقتي به اينجا رسيديم قرار "داد "بزنيم: خوشبختيم...!(واي چه قد هيجاني شدم...!)
يكي رو 12 تا زير...عجب ها...هيس ...بايد امشب تموم شه...7 تا آسمون به 2 تا زمين...شايدم 2.5 تا...اينا بايد خوب بهم بافته شه...عقربه هاي ساعت 12 شبو بايد ببافم به 8 صبح...فردا...امروز ..ديروز...اينا چي...؟
بايد از خودش كمك بخوام...تو تخصص اونه...اون قد ماهرانه از هم كم و زيادشون مي كنه كه جز تبعيت كاري نمي مونه...,اين هم مي شه:...
يارانه ي هم راستا...
2 تا زير ...6 تا زير...آي آي آي..اين نخ ها هم عجب جنس بدي دارند اين روزها...اين همه عنكبوت...با اين همه تار...با اين شكم هاي گنده...با اين مصرف زياد مور و پشه و مگس...مي بيني...اين مي شه تكليف نخ ها...!
مي ترسم بزارمش زمين برگردم همهش از هم شكافته شه...بايد تموم شه...
_نمي دونم چند وقت شد...؟بايد ازش بپرسم..مسئوليتش زياد ...چوب خطمم كه تو چشاشه...طفلي..!
به حرفم نيار...به زار به كارم برسم...واستا ببينم...اين گلها رو ببافم به اين پنجره...همش رو...بهش مي ياد...شيك مي شه...
_اين كاغذا وسط اين هال چي مي خوان؟, اينا هم ارزوني باد...از خداشم باشه..!.4 تا زير...يكي رو...4 تا رو يكي زير...كه خوب محكم شه...
كم كم داره دستم تند مي شه...ميگه پيشرفت يعني استعداد و علاقه...آره..!راست مي گه...هميشه راست مي گه...ولي خب من هميشه دير مي گيرم...
امروز واسه قدر داني يادم باشه, در مورد اختلاف زماني ما با ساير خونه هاي رو زمين حرف بزنيم...آخه از حرفاي سياسي هم كيف مي كنه...
_خب.اين دونه ها هم همشونو مي بافم به خاك...آره...!بزار تكليف شون يكي شه...شايد بعد يه مدت با خاك درد دل گفتند و فهميده مخلوقي شدند بي شكيبايي ي خاكستري ي انتظار...پس...2 تا زير ...2 تا ديگه هم زير...2 رو...2 تا ديگه هم رو...اينجاش نمي شه كه...بايد رو بخوره...من بلد نيستم...ولي مطئنم با 2 تا زير و 2 تا ديگه زير هم درست مي شه...شايد رفتم ازش پرسيدم...اطلاعاتش جامع...!
قصه ها چي؟مي بافمشون به بال اين حوري پري ها تا حداقل تا بهشت سر گرم باشن...عمو زنجير بافم مي بافم به پشت كوها...كه ديگه واسه عرضه ي محصولاتش نخواد زياد راه بره...نه فك كني رقيب كشي ي...نه!من واسه خودشه كه مي گم...
ساعت؟بايد برم...تو هم اگه تونستي خودتو از بين اين نخ ها بكش بيرون...اينجا نخ ها غيرت عنكبوتي ي سابقو ندارن...اين مي شه:
قابليت تفكيك پذيري و تمييز انتخابي...
قول بده واسه خوشبختيم دعا كني...!
Saturday, March 08, 2003
به سفر كه مي روي ، جاي دوري است ؟
قلبم را با خودت مي بري ؟ نگرانش نيستم ... مي ترسم مزاحمت شود ....
به بادها گفته ام كه نوزند ، به ابرها سپرده ام كه نبارند ... به فرشته ها سفارش كرده ام كه مراقبت باشند ....
كاش مرا هم مي بردي .....
سبك بال همراهت مي آيم .... با چمداني كوچك تا فقط پاره هاي دلم را جا دهم .... مي ترسم دلتنگ تو شوند ....
كاش مرا هم مي بردي .....
اما نه !.. غصه هايم براي شانه هاي تو سنگين است ... مزاحمت مي شوند ....
اگر دلم پيشاني ات را خط انداخت به گلهاي مريم بسپارش ... به من باز مي گردانندش .... گيرم كه پاره هايش را جا مي گذارند اما آن پاره از دلم كه به من مي رسد بوي تو را مي دهد ... جاي دستان تو را دارند .... مي بوسمش ، انگار كه به سر انگشتان تو بوسه زده ام ....
راستي اگر گل مريم نديدي ، دلم را به رزها نبخش ، به آن حسودي مي كنند ... نه اينكه بوي ترا مي دهد ، نه اينكه از سرخي قلب تو سرخ شده است ، براي همين حسوديشان مي شود ... با خارهايشان آزارش مي دهند....
دلم را به بنفشه ها بده ، آخر آنها هم عاشقند و هميشه در انتظار بنفشه اي هستند كه در آب مي بينند ... تا در آيد و به عشقشان برسند .... آخر معني انتظار را مي دانند ... دلم را برايم مي آورند ... گيرم كه پاره اي از آن را به آب مي دهند ، ولي آن پاره اي كه مي ماند ، تمناي حضورت را تسكين مي دهد ...
خودت را زحمت نده عزيز دلم ... به خاطرت ، خارهاي گل سرخ را هم تحمل مي كنم ، پاره ي دلم كه خار گرفته است هم ياد تو را مي آورد ...
.....
حواست به شقايق ها نيز باشد ... دل به آنها نبند كه با هر بادي گلبرگهايشان را پراكنده مي كنند ... بي ثباتند و دو روزه ....
مي دانم مواظب دلت هستي .... به انتظار بازگشت و ديدار مجدد دلت مي نشينم ، شايد روزي آن را به من دادي .... گيرم با قيمتي گزاف ولي دل توست و شيره ي جان من .....
سفرت به خير عزيزم ....
دوستت دارم هميشه و هر جا كه باشي ....
Friday, March 07, 2003
بار دومي بود كه مي ديدمش... برعكس دفعه ي قبل جدي بود ، نگاهش عذابم ميداد .. مثل كسي بود كه با چوب زدن تو سرش و به يه جا خيره شده ، با هر حركت من ، سرش رو مياورد بالا و مستقيم نگاه مي كرد ...
دفعه ي اول تو شركت ديدمش ، اونروز عصباني بودم ( هر آدم عاقلي مي تونه نتيجه بگيره كه از پيش باباي دختره مي اومدم )....
وارد كه شدم داشت با يكي ديگه مي خنديد ، پشتش به من بود ، نمي شناختمشون واحتمال زيادي ميدادم كه منو هم نمي شناسند ...
ولي اشتباه فكر مي كردم ، اون كه روش به من بود منو مي شناخت ، تا برگشتم كه در رو ببندم به اون يكي به چيزي گفت و هر دوشون پا شدن و به من سلام كردند...
اين اولين بار بود كه ديدمش ،
طفلي خنده رو لبش بود كه سلام مي كرد ،
حتما انتظار داشت برم باهاشون دست بدم و ببوسمشون يا حالا حداقل با خوشرويي جواب بدم...
ولي عصباني تر از اين حرفا بودم كه بخوام ادب رو رعايت كنم ، اون موقع شباهت زيادي به بوفالوي پير داشتم ( مفلوك و عصبي و افسرده و عصباني !!! ) ،
دلم مي خواست حال همه رو بگيرم ، يه نگاه به جفتشون انداختم و با ابروهاي به هم گره خورده سرم رو تكون دادم و رفتم تو اتاق بابام، حتي به منشي اش و بقيه كسايي كه اونجا منتظر نشسته بودند نظري هم نيفكندم ..
احتمال ميدادم كه لبخندش رو لبش محو شده .... طفلي...
وقتي اومد تو اتاق ، نگاهش كردم ولي نمي ديدمش ، اخه داشتم تو فكرهام ، آب بازي مي كردم ... طفلكي بازم سلام كرده بود ..ولي من نشنيدم !!!...
احتمالا با خودش گفته : آخي!!! دختره يا خله يا خود درگيري داره ، آخي !!!..
احتمال اينكه اينارو گفته باشه افزون بر 120 % مي باشد ، چون وقتي مي خواستم برم ، كسي نبود منو برسونه ، هوا هم تاريك بود و و از اونجا كه بابام شنيده بود تازگي بادمجون ها رو هم مي دزدند ، دنبال يكي مي گشت كه منو برسونه خونه ... اين هم وقتي ديد من احتمالا دچار عقب ماندگي ذهني مي باشم ، دلش سوخت و يه تعارفي كرد و از اونجا كه بابام من رو افزون بر كارش دوست داره ، اون نقطه ي تعارفش رو نگذاشته بود كه بابام در رو رومون بست و انداختمون بيرون ..
تو ماشين يه آقاي مهندس پير هم بود ، كلهم با هيچ كدومشون جز سه كلمه حرف نزدم .. سلام .. ممنون .. خدافظ ....
خوشم اومد ازش ، نه نگاه كرد بهم نه حتي سعي كرد حرف بزنه ، احتمالا ترسيده كه باز بد جواب بدم . به هر حال اين نشون دهنده ي ضريب هوشيه بالاشه ..
امروز كه ديدمش جدي بود ، برعكس من خيلي هم سرحال بودم .... اينبار من اول بهش سلام كردم ... انقده شاد شد كه نگو.....
احوالپرسي كرد و از هوا سخنراني نمود .. يه خانومي اومد پيشمون ، مثله در قابلمه ي سياه بود كه واسش دو تا نقطه بذاري جاي چشمهاش و يه خط كش 30 سانتي هم جاي دهنش .. به ما سلام كرد و شروع كرد با اون حرف زدن ... برخوردش با خانومه اونقدر وحشتناك بود و اونقدر به برخورد من با خودش شباهت داشت كه فكر كردم داره از قصد اينكار رو مي كنه .... خانومه با رويي سرخ و سفيد شده رفت ...باز حرف زديم ، دلش نمي خواست حرفش رو تموم كنه و هي واسم از اين و اون مي گفت، مي خواست كل شركت رو بهم معرفي كنه ... ولي من اصلا نمي شنيدم ، داشتم قيافه اش رو بررسي مي كردم ،
قدش بلند بود ، قيافه اش خوشگل نبود ولي خوب بود ، مهربون بود ، مرتب لباس پوشيده بود و......
وقتي مي رفتيم خونه بابام گفت كل شركت دارن واسش دنبال زن مي گردند!!!!
به من چه خب...!! بگردند ... من هم مي گردم ....
اينجانب ؛ من ؛ از تمامي دوستاني كه تمايل به ازدواج با يك مهندس ( اغده ي خانوم مهندسي ) را دارند كه قيافه اش از نظر من تاييد شده مي باشد ، به بنده ميل زده و تمايل خود را اعلام دارند ... پيشاپيش از همگي دوستان متشكرم !!( اين موضوع جدي مي باشد )
قول داده بود
به خيلي ها ، كه مهمترينش خودش بود ... به همه ي كرمها قولش رو گفتم ... قولش رو كه به ماهي گفتم ، فكر كنم لرزيد ...
فرقش رو ديدم و به همه ي كرم خاكي ها نشون دادم ، حتي ماهي هم مي دونه كه حالا اون فرق كرده ...
تصميمش رو گرفته بود .. نمي دونم از كدوم مغازه ، از كدوم دكون ، خريده بود ولي حالا محكم بود ، اونقدر كه حتي فكر مي كنم از معجزه هم بالاتر باشه ، حالا عقل داشت و اين عجيب ترين اتفاقي بود كه تو زندگيم ديده بودم ، يه عاشقه عاقل !!!
مگه ميشه ، يه جاي كار اشكال داره ، از ديروز كاراش عاقلانه تره ، پس حتما ديگه عاشق نيست ...
نه !! ديگه عاشق نبود .. حتي دلخور هم نبود ..
صبح كه خودش رو وزن كرد ، سنگين تر شده بود ...
آره .. چيزي كه گمش كرده بود ، دوباره بدست آورده .... وزن اضافه شده اش به خاطر قلبش بود ...
دلي كه داده بود و حالا تو اون حفره ي خالي جا كرده بود ...
روم نشد ازش بپرسم ... اون دله اين رو پس داده بود يا اين دله خودش رو به زور پس گرفته بود ... فرقي نمي كرد ...
جدي شده بود ... ساكت بود .. با خودش كلنجار مي رفت .. افسرده بود ...
نمي دونم بايد خوشحال باشم يا ناراحت ؟؟.. تبريك بگم يا تسليت ؟؟ ..
دختره داشت آدم مي شد....
براي اولين بار مي ديد ....معني حرفها رو مي فهميد .. براش سخت بود ... حق داشت ... بيشتر حرفهايي كه عاشقانه شنيده بودش فقط حرف بوده ... فقط حرف .. شايد نوشته ي يه كتاب ، قصه ي يه رمان ، .. فقط حرف.. حرفي كه فقط زده شده بود تا سكوت رو خورد كنه... مثل نگاهي كه فقط نگاه بود ، نه از نوع عاشقانه .. نه ... فقط نگاه بوده ... گشت و گذار چشم ...
براي بار اول بود كه دختره مي فهميد كه گاهي بايد شيشه ي عينكش رو گردگيري كنه..
دلم براي دختره مي سوخت ...
سخت ترين كار ، به خصوص واسه ما ايرانيا ، ترك عادت ....
دختره داشت رو عادت هاش رو يكي يكي خط مي كشيد ...
عادتهاي غير ضروري تو كيسه هاي سياه ، عادتهاي مضر و مخرب تو كيسه هاي خاكستري ....
فكر مي كردم وقتي در كيسه ها رو مي بنده ، چشماش رو بسته تا نه اشكاش بريزن ، نه نگاش به عادت هاش بيفته و دلش بلرزه....
ولي اينجوري نبود... با هر عادتي كه تو كيسه مي كرد فقط پوزخند مي زد ....
عادتهاي غير ضروري تو كيسه هاي سياه ، عادتهاي مضر و مخرب تو كيسه هاي خاكستري ....
كيسه هاي سياه با سه شماره تو انباري با در قفل شده ... كيسه هاي خاكستري ساعت نه ، دم در ، كنار آشغالها....
واي ..... نكنه متنفر بود ؟؟؟؟
اما نه اون فقط عاقل بود ..... آدم شده بود .... آدم عاقل!!!
.... آدم عاقلي كه قول داده بود فرق كنه ....
Thursday, March 06, 2003
در دستم گرفتمش...مشتم را باز كردم و گفتم: "خب؟
_لبخند دلتنگي زد و سرش تاب بالا ايستادن نياورد...انگشتانم را باز تر كردم شايد هواي تازه تعبيه ي تعلقي كهنه كند...داشت ليز مي خورد...بين دستهايم كه خالي شده بود جايي براي وصل شدن نمي دانست...باورم نمي شد...خواستم غره شوم كه...اهم...!يعني وابستگي است...؟!اگر دستهايم از هم باز شود..حتما مي افتد...احتياجي كه برايم ديدني شده بود,قلقلكم مي داد...دستهايم را باز كردم...عجب..!چه تقلاي عجيبي...يعني نوبت ,
اينجا هم هست؟اول من..دوم تو...و حال اين منم..هم اول هم ششم...اگر يك فاصله,
دستهايم دورتر مي شد...باور كن مي افتاد...واي...!
حال چه وقت لرزيدن است....نه!از دستهايم متنفرم...هواي به اين خوبي!اين همه هيجان!چه ات شده آخر ؟"
__كاش يخ از آسمان ببارد...من همين لحظه مجابم مي كند؟حداقلش باوري است كه تو فرصت دخالت در آنرا نمي يابي.. كاش بادهاي موسمي هواي اين جا كنند...
تقصير كيست كه چنينم...خودم؟بي انصافي ي منصفانه اي است...مقصر رعايتي ست كه بوي گندش بدون فعل استمرار بي توجه است...حال كه مي لرزم...انتخاب با من است...من!
_هه...اراجيف هميشه بي بطلان است!...
خب...همه مي دانند آخرش چيست...من اما از ابتدا اين دفعه را نمي دانستم...ذوقم تازه بود....و من دوستش داشتم...نه شرمي بود..نه احساس سنگيني ي وجدان دردي...من مي توانستم و توانستن حق همه ي آفريننده ها و صفت همه ي سازندگان لحظه هاست,نه؟
_خب بگذريم...عادت كرديم دانسته حرف مفت بزنيم...
_ مارمولي يادم داده كم تر وارد جزئيات شم...
دستمو بستم... تا لرزشش باز ترش نكند كه نخواهي در به در توي اين قحطي پي يه چسب زخم بگردي....
_نگاهي نكردم...فقط بلند گفتم...گفتم:آغاز كن...!نكند ابرها آزارت مي دهند...؟
به بي جوابيش عادت داشتم...پس...ابرها را پس زدم...گفتم اينجا مال تو...آبي را باور داري؟بلندي را ميفهمي؟نقاشي بلدي؟ابر هم ندارد...بسم ا...!
_نه!اشتباه نكنيد...خسته نشده بودم...بي حوصلگي هم نبود...دستي نمانده بود كه نوازشش كنم...مگر من دو دست بيشتر دارم؟
_تازه فهميدم مشغول رفع خستگي بوده...هميشه بي خبر و بي تغيير تغيير مي كرد...
من هم به بي اعتنايي مسموم ...گفتم:هوم؟حيف نيست؟
-دست بر زانو ...بلند شد...
_من همه را خودم بايد مي فهميدم...مسئوليتم طبيعتم داده بود...
×دروغ!باز هم سايه ي دروغهاي مهرباني اي كه لبخند مي طلبد...و دلخوشي ي پر...×
براي بازگشت خرامانش آهنگي هم گفت...(هميشه با شعر ها حرفهايش يادش مي آمد...مثل رقاصان با نوا پاي مي كوفت...نه با تاب شوق خود...هميشه شعر كه مي خواند يادش مي آمد چگونه بايد باشد...)
خواند:خو كرده قفس را ميل رهايي نيست!
×از آسمان باد آمد...آرزويم بر آورده شده ...آمده بود...يخماي باد مرا برد...نه دور...به دنبالش....!مرا برد و گفت تا بعد....باد هم سرودي گفت:دفعه ي بعد دانه هاي نيلوفر مي آورم..به هوش باش نازنين!....
و وزيد........................
يكي بود يكي نبود .....
كم كم داره پنج شنبه ي هفته هام زياد مي شن .. مثله اينكه بايد ديگه از روزهايي بگم كه ازشون متنفر نيستم .. ولي نه هيچ روزي به گندي پنج شنبه ها نيست ...
امروز هم ديروزه پنج شنبه است ....
صبح با يك ساعت تاخير سر كلاس رسيدم ... با يه ماشين تصادف كردم ... نه.. شانس نداشتم!! هنوز زنده ام !!
تصميم داشتم نرم پيشش ..توي راه يادم رفت دارم كجا مي رم ، قلبم هم نمي زد.....
من پايان رو گفته بودم ...
چرخ رو خدا چرخونده بود ... بيست دقيقه اي منتظر موندم ..
يه پسر با كراوات!!! اگه سيخهاي موهاش رو مي خوابوند قدش يه متر كمتر مي شد!!!با مزه بود قيافه اش!! چند بار رفت و اومد ، دلم نمي خواست اونجا باشه ...
دير كردنش عصبي ام مي كرد... دلم مي خواست بذارم برم...
نرفتم ... به جاش از وقتم استفاده ي بهينه نمودم!!!...نه.. كتاب نخوندم....نه... روزنامه هم نخريدم....به آدمها هم نگاه نكردم......
توپم رو واسه ورودش پر كردم ....
وقتي ديدمش كه از خيابون رد ميشه قانونش اين بود كه لبخند بزنم ولي كي قانون رو تو كشور ما اجرا مي كنه كه من بكنم!!!... به ساعتم نگاه كردم ... سلام كردم ... حتي حتي حتي
دست هم نداديم!!!....شدم سگ با همه ي ويژگي هايش !!...
بيشترين حرفمون سكوت بود ....
ده قدم(واقعا ده قدم) نرفته بوديم كه تيكه اي كه انداختم خورد به سرش و داشت دعوامون ميشد...
فكر ميكنه من عوض شدم! ..خيلي ها بهم ميگن ... چند روزه خودم رو تو آيينه نديدم ، شايد شاخي ، چيزي درآوردم..... آدم شدم بعني !؟
دليل مي خواست من هم واسش گفتم ، اونقدر ساده بود كه نتونست تحملش كنه ... هيچ ميلي به ادامه ي صحبت نداشت ... قيافش ديدني بود .... خب من فقط يه مثال ساده زدم ... يه تشبيه كوچيك ...
ّ بعضي وقتا كه ميام پيشت ، احساس آدمي رو دارم كه صبح كه از خواب پا ميشه ، ميره قبرستون ، بعد روزش رو شروع ميكنه!!!
خب آدمها رو نميشه عوض كرد.... لازم بود لااقل براي مدتي از سگي استعفا بدم ... شدم روباه!!!
چند دقيقه سكوت به خاطر فوت احساساتشون!....من : خب اگه اينجوريه بريم ديگه....بلند شد .... سكوت ...
؛؛؛ اولين خدافظي ؛؛؛؛ لازم بود بيشتر گربه باشم تا روباه....: راستي كادوت رو بدم بعد خدافظي كنيم... خوشحالم كه گاهي رسوم ابتدايي به داد آدم ميرسند ... يخهاش آب شد ....
ماهي و خاطراتش رو واسش گفتم ... از هر فرصتي استفاده مي نمود و بارم مي كرد.... نمي دونست سپر بسته بودم ... خندم مي گرفت كه به در بسته مي خوره ...
؛؛؛ دومين خدافظي ؛؛؛ من : با تاكسي نمي رم مي خوام پياده برم .... راجع به كادوهاش حرف زديم .. واسم سخنراني كرد ...
تنها تيكه اي كه هميشه دوسش دارم سخنراني كردنشه ... مثل بابا ها كه واسه دخترشون قصه ميگن ....
؛؛؛ سومين خدافظي ؛؛؛ من : خب برو ديگه ، مي خوام تنها از اينور برم .... با وجود اينكه خودم رو لوس كردم ولي لازم بود انكار كنم!..... از دوست دخترشون يا به عبارتي فرهنگي تر نامزد شون يا عاميانه ي ما بچه ها دختري كه قراره زنش بشه و با هم صحبت كردند ، گفت.
... دقيق نفهميدم چي مي گفت چون خودش هم نمي فهميد !!!
مسابقه ي طناب كشي رو تموم كرديم
؛؛؛ آخرين خدافظي ؛؛؛ ... بعد از مراسم ، اگه دو دقيقه بيشتر واميستادم ، حتما مي گفت آي نفس كش ...
حس كردم داره فرار مي كنه ، حوصلم رو نداشت ، شايد وقت نداشت ، با وجود اين ازش ناراحت نبودم ... شايد چون من هم حوصله اش رو نداشتم ...... تنهايي راه رفتم ، يهو يه ماشين ژيان كه داره يه بنز رو مي كشه اومد تو ذهنم!، كدوممون ژيان بود ، كدوم بنز؟! تا كجاي راه قراره دوام بياريم ؟ ها ؟
قصه ي ما به سر رسيد و از اونجا كه من الان خونه ام ، كلاغه به خونش رسيد.....
Monday, March 03, 2003
انگشتاي دستمو رو لپش فشار دادم......لپاش هميشه قرمز بودپس لبشو با دستام كشيدم....چشماشو با دقتم_ كه هميشه كم بود اما اين دفعه واسه اون زيادش كرده بودم_ ريز كردم...به سرش گفتم هميشه بالا! ...به ابرو هاش گفتم از هم دور دور!..به گردي ي چشاش گفتم هميشه گردون...!با دستم موهاشو مرتب كردم...دويدم عقب تر و از دور دورا بهش نگا كردم ...نه, خوب شده بود...كارمو خوب بلدم...!دستمو زدم به كمرو و گفتم حالا شد...نگا, چه قد ناز شدي...!بهش حرفاي عاقلانه ياد دادم و با هم به هم خنديديم...همه ي عروسكهامو بهش معرفي كردم...با هم به كرماي خاكي چشمك زديم....بهش اجازه دادم آشغالهاي شكلاتشو هر جا خواست بپاشه...حتي بعد شكلات مسواك هم نزنه...واسه ي ابرا اسم گذاشتيم...دستمونو گذاشتيم رو بيني مون و الكي به همه گفتيم هيس...گوشه هاي اتاقمو بهش نشون دادم...حتي ترك رو ديوارو هم ديد ..._آخه ترك بلند تر از قد من شده بود...خواستم نبينه ..اما نشد..._واسه ترك چشم گذاشتيم و موهاشو رنگ كرديم و بازم خنديديم...
_واي...صداي زنگ بود...اومده بودن دنبالش...دستشو گرفتم...انگشتاي دستمو رو لپش فشار دادم......لپاش هميشه قرمز بودپس لبشو با دستام كشيدم....چشماشو با دقتم_ كه هميشه كم بود اما اين دفعه واسه اون زيادش كرده بودم_ ريز كردم...به سرش گفتم هميشه بالا! ...به ابرو هاش گفتم از هم دور دور!..به گردي ي چشاش گفتم هميشه گردون...!با دستم موهاشو مرتب كردم...دويدم عقب تر و از دور دورا بهش نگا كردم ...نه, خوب شده بود...كارمو خوب بلدم...!دستمو زدم به كمرو و گفتم حالا شد...نگا, چه قد ناز شدي...!برو و قول بده به هم نخوري...كاش مي شد هميشه همه جا باشي...دلم واسش گرفته...خيلي....
پايان .. دردناك ترين و تاريك ترين كلمه .. پايان
وقتي شروع ميشه ، اونقدر ذوق زده اي كه به انتها فكر نمي كني ، اونقدر مجذوب شده اي كه همه ي خطها و جاده ها رو بي انتها مي بيني ...با خودت مي گي اصلا مگه قراره پاياني باشه ؟!!!
ببين مي لرزم ....
قول داده بودم هيچ وقت سر به آسمون ، اشكهام رو قورت ندم ، مي خواستم تا آخر باشم ، ولي كم آوردم ...
نه اينكه از همراه شدن بترسم ، نه اينكه نتونم تا آخر باهات قدمها رو بشمارم ... نه ...
قولي داده بودم كه هيچ وقت بهت نگفتم ، يادت مي آد قول داده بودم سره همه ي قولهام بمونم .... زير اين قولم هم نبايد بزنم ....
ّ قول داده بودم هيچ وقت عاشقت نشم ّ ....
ببين ، اگه مي خواستم تا آخر باهات رو خط خطي هاي سنگهاي جاده ها قدم بگذارم ، بايد عاشقت باشم ....
اما قول دادم .... ببين ، دستهام مي لرزند .. صداي دندونهام رو مي شنوي .. چشمهام رو مي بيني رو صورتم آبشار ساختن .. قلبم هم مي زنه .. دلم ... دلم كه پيش تو مونده ، تو بگو ، اونم مي لرزه؟!
از من نخواه كه تو همه ي پله ها باهات بپرم ، ولي وقتي نيگات مي كنم ، دلم نخنده ، دستم نلرزه ، قلبم نريزه ... نخواه كه نمي تونم..
بذار همين جا با هم دست بديم ...
من بگم : خب ، اميدوارم هميشه موفق باشي ....تو بگي : مراقب خودت باش ..
من بگم : تو هم همينطور .... بعد تو بگي : هر وقت دلت خواست بهم زنگ بزن ، خوشحال مي شم بتونم كاري برات بكنم...
من بگم : ممنون، دعا مي كنم هميشه خوشبخت و شاد باشي ... بعد تو بگي : خب خدافظ .. برو ...
من بگم : تو برو من واميستم ... بعد تو بري بدون اينكه علتش رو بپرسي ....
مي دوني ممكنه خجالت بكشم بگم كه فقط مي مونم تا رفتنت رو ببينم ...
مطمئن باش دنبالت نمي دو ام .. بهت التماس نمي كنم كه بموني ..فقط نگات مي كنم كه بعدنا حسرت نخورم ،
مي مونم كه همه چي رو پاك و مقدس ، مثل هميشه ، هضم كنم ، حك كنم .
........
بيا تمومش كنيم ..
خطهاي عمود بر هم يادته ، با هم شروع كرديم ولي حالا نود درجه رو ساختيم ، بيا خرابش نكنيم ..
مي بيني ، خطهاي سياه رو صورتم رو ميگم ، كه از تقاطع گوشه ي چشمام با بيني ام شروع شده و اومده پايين ...
مي بيني ، جاي مشتهاي ماهي نيست ، جاي خاطره هاي فراموش نشدني مونه...
يادت مي آد اون شب كه حسوديم شد ، اون روز كه عصبانيم كردي ، اون وقتا كه عصبانيت مي كردم ... يادت مياد...
الان همه ي اونا اومدن مهموني خونه ي چشمهام ،
مهموني به صرف اشك ....
شلوغ شلوغه .. همه هستند .. همه ي خاطره ها با جزئياتشون ، همه ي حرفها ، حتي اونايي كه قايم شده بودند ... همه با بچه هاشون اومدند...
اين سياهي ها رو هم جدي نگير ، خوشگلند ، لااقل صورت رنگ پريده ام رو متفاوت مي كنند....
يادت مياد اولين باري كه دست داديم ...
مواظب اوني كه دلهامون رو به هم دوخت باش ... مطمئن باش هر روز نگاش مي كنم ...
مطمئن باش يه روزايي كه دلم بگيره ميام همونجا كه واستاديم و خنديديم و واسه آيندمون اسم انتخاب كرديم ، منتظر مي مونم تا يه گنجيشك درست مثل خودم بياد و كنارم بشينه .. اونوقت ميرم ولي اول مطمئن مي شم كه گنجيشكه منتظر ميشينه تا قاصدكت بياد كنارش بشينه ....
فكر نكن خودم فرار ميكنم و گنجشك رو جاي خودم مي شونم ، تا گولت بزنم ... نه....
ترسم از اينه كه يه وقت گذارت اون ورا بيفته و من رو ببيني ، اون وقت دلت بشه نهار شاهونه ...
گوجه فرنگي و نوشابه و كباب .....ـگوجه اش كه احتمالا دل سوخته ي منه ، نوشابش هم اشكامند كه با غصه هام قاطي شدند ، دلم نمي خواد كبابش ، دل تو باشه ....
برو عزيزم ...
دوستت دارم ....
هر وقت دلت ، سر و گوشش طرف من جنبيد ، دستت رو طرف اين غروب دراز كن تا غرق بشي تو روزهاي خوبمون
نور فانوس را هم بايد از دور فهميد...در آب كه بماني قدر صورت هاله اي ي ماه برايت قدر دارد...خورشيد را هم بايد از اين دورها..از زمين ها..بروي خاكها ديدو درون خاكها لمس كرد...ستاره ها از اين جاست كه حرفشان چشمكهاي معصوم و شيطنت هاي مهربان است...شايد اگر دورتر هم بوديم دست تكاني شان نيز مصور مي شد...شايد اگر دورتر تر مي شديم ....راستي چه مي شد..؟شايد لبخندشان را ميشد لمس كرد...اين دشت گلها را هم بايد از بالا نگاه كرد...گنجشكها دور كه بماني صدايت مي زنند...كبوتر ها نزديك كه مي شويم مي گريزند...ابرها را از اين پايين رها و آزاد و پر هيجان و گستاخ و سفيد مي بينيم...اگر نزديك تر رويم...هويت لطيفشان محو مي شود...گاه فكر مي كنم...شايد عشق هم همين است...بايد از دور خيره ماند...نكند اين هم طبيعت اوست؟...
Sunday, March 02, 2003
اولين شيار مغزم كه تنيده شد!...تولد پر غوغاييست نه؟تا كنون بارها به اين نخستين ها انديشيده ام...كه اين اولين گوشه ي مغزم...با كدام ترانه رقصيد و با كدام سرود بر خود لرزيد...دلم تنگ آن نواست كه دستي را براي سازش اولين تفكرم جبروت داد...من كه هرچه مي جويم...تا يادم مانده از اين شيارها فقط پريزهاي برق را آموختم كه هميشه از دست برد به حريمشان پر وحشت بودم...هميشه يادم مانده اره ها خطرناكند...كه چكش را بر سر ميخ كم تر بكوبم چرا كه گاه به جاي مظلوميت ميخ ها,انگشتان مرا در كمين است...يادم مانده كه اگر گوش سگها را از آنها بگيري طعمه ي گرگها نمي شوند...كه اگر كلكسيون پروانه جمع كني...فردا خودت مصلوبشان خواهي شد...پس هاي بسياري را كه از خيلي وقتها با خودم مي كشم...همه از خيرات بي نغز همين فرود و نشيب هاي از نخستين است... ياد م مانده وقتي سرما خوردم همه چيز را, نخورده ,حق تقسيم دارم,اگر مريض شدم ليوانم را بايد از همه آدمها جدا كنم...ياد گرفتم فقط وقتي هوا سرد ميشود حق آدم برفي ساختن دارم...ياد گرفتم مهلت دل بستنم به آدم برفيها قدر نديدن آفتابهاست...يا د گرفتم آدمها وقتي حوصله داشته باشند حتما دوست داشتني مي شوند...كه اگر حوصله داشته باشند به همه ي حرفها يي كه چه متولد شوقند و زادگان نوو چه براي هزارمين بار هم گفته مي شوند ..از هر جنس برايشان حرف بزنم ..از درد بي ثبات دلي و چه از سر خوشي مستانه ي احساسي ...محترمانه..موشكافانه...راه حل گرايانه...(واي كه چه قدر چشمهايم گرد ميشود آن دم كه براي هم دردي...به فكر راه حل هاي توجيهي ي مسرور كنند ه اند ...راهي كه نشانت دهند و روانه ات كنند و نفسشان راحت كار كند...!) و مسلما خنده نمايانه .همراهيت مي كنند...مي بيني...نمي دانم هاي بين اين شيارها چه چيزهايي است..!
_همه ي كتاب قصه هايم را دورم چيده ام...همه كودكانه هايم را بلند بلند مي خوانم...من دانسته هايم فرقي نكرده..!حتي الان كه نگاه مي كنم اين چاله ها و اين چسب زخم ها هم چيز زيادي يادم نداده...جرعتم را و نه ترسم را ... اما مي داني يك چيز عوض شده...!
_يك توقع...كه مرا با چشماني باز و ابروان بالا انداخته و سري كج...پي تو دوان نمي كند....ديگر باور م شده كه مثل بعدها ..زير باران ...قارچها حجم و ظرفيت نگاهبانيشان زياد نمي شود...زير باران بزير همه سايبانها از جنس هرچه....جا فقط براي تك عنصري واحد است...من عوض شده ام...مثل معناي همه ي اين نگاه ها...اول به سايبانت نگاه مي كنم كه مثل قارچ بچگي هاي من زير قطره ها براي حضور من زياد مي شود يا نه...ديگر به چشمها نگاه نمي كنم...ادعاي خواندنشان كار من نبود...بين قطره ها و قارچها و رويش ها و سهم من و تو تناسبي بسته ام...يك فرمول شايد براي همه...اگر بتوانم...اگر فرق كرده باشم...
_يك فرمول براي همه...كه زير بارانها ديگر من جاي خودم را داشته باشم...و اگر رفتني بود كه هميشه هست...ديگر جاي خالي يي مرا احساساتي نكند...
چه مي گويي؟فكر كنم اين حداكثر بهره وري(اين هم كلمه ي مغزي ي تازه ايست...شما هم ياد بگيريد...)از شيار هايي ست كه چنين مسرانه از ابتدا با منند...تو چه مي گويي؟...
Saturday, March 01, 2003
حيف ...
تو دنياي ما ديگه عشق معني عشق رو نميده .. تقصير خودمونه ...
چرا بعضي از ماها راحت عاشق ميشيم .. چرا سر يه هفته فارغ مي شيم...
چرا اينجوري نگاه مي كنيم ..
چرا فكر مي كنيم چون عاشق يه نفر بوديم و حالا اون يه نفر به هر دليلي گورش رو گم كرده (- ببخشيد كه يه كم احساساتي شدم!!) و رفته ، براي اينكه فراموشش كنيم ، خودمون رو عاشق يه نفر ديگه جلوه بديم ..
آخه اين عشقه كه هر ثانيه عوصش كني ؟!
تقصير خودمونه كه هر نسيمي رو طوفان فرض كرديم ...
با هر بادي به دل چنگ زديم از ترس گردباد ....
تقصير خودمونه كه ناله ي هر هوسي رو نغمه ي عشق خونديم...
خودتون قضاوت كنين ...
كمتر پسري حاضره بدون نيگا به قيافه و جنبه هاي مادي(منظورم جنبه هاي غير معنويه ) و يا بدون در نظر گرفتن رابطه هاي نا مشروع اجتماعي ( كلمه ي مناسبي واسش پيدا نكردم! ) با يه دختر دوست بشه....
خدا وكيلي كمتر دختري پيدا ميشه كه با يه پسر زشت و بد هيكل رابطه برقرار كنه...
پس ارزش خود آدمها چي ميشه؟!!!
به ما هم ميشه گفت آدم؟!!
تو اين دنيا چي مي خوايم؟ ...
تو همهمه ي خيابونها ، تو شلوغي متروها ، تو خستگي اتوبوسها ، تو تاريكي دلها ، تو اخم چهره ها پي چي ميگرديم؟؟!!....
چي مي خوايم از اين زندگي؟!
تنهايي ، دلتنگي ، خستگي ، فراموشي؟؟ ...
كه چي ؟.... برسيم به خوشبختي ؟ به پول ؟ به رضايت؟!
چرا دنيامون رو خاكستري مي كنيم؟ چرا هر روز بجاي قرمز و سبز و آبي به ديوارهاي اطرافمون خاكستري و خاكستري و خاكستري مي زنيم؟!
چي تا حالا بدست آورديم؟
زير باران بايد رفت؟؟؟!!!!....
زير اشكاي مقدس آسمون قدم مي ذاريم ، با آفتابي شدن آسمون به خاكي مي زنيم و زير سايه ي درختهاي كنار جاده يه چشم به آسمون مي دوزيم تا ابري و باروني بشه ، يه چشم به جاده تا يه رهگذر بياد تا براش آواز عشق سر بديم ، براي روزهاي گريون آسمون با خودمون همراهش كنيم...
اين عشقه؟!!!
دوتا صندليه چوبي واسه از خوبي گفتن به درد مي خوره؟!! من الان هم مي تونم از خوبي بگم اما مشكلم اينه كه يه گوش بينا(!) و يه چشم شنوا (!) پيدا نمي كنم...نه كه نباشه... نه....
اونقدر دلهامون از هم دور شده كه ديگه بهشون اجازه ي نزديك شدن نمي ديم ..
به قول ماهي اهلي شون كرديم به نرسيدن....
براي رفتن پيش بچه هاي بي لقمه اگه مشكل با دو تا بال حل ميشه ، براي حل مشكله آدمهاي بي عشق چيكار بايد كرد؟!...
تو دنيايي كه پره از ريا ( ! ) ، پر از رنگ خاكستري ، فكر نمي كنم ميلياردها مداد رنگي هم واسه كشيدن خوبي فايده اي داشته باشه...
يه مداد سياه تو همه ي اين خاكستري ها كافيه يه چشم بكشي تا قشنگي ها رو ببينه ..
اين مداد سياه رو ميگن : ّ خواستن ّ ...
اگه بخواي مي توني دلت رو از خاكستري ها پاك كني و قشنگي ها رو ببيني اما مشكل اينجا است كه قشنگي ها رو گم كرديم ....
اگه اين يه خوابه ، خواهش مي كنم من رو از خواب بيدار كنيد ..
مي خوام به دنياي واقعي برگردم ، دنيايي كه توش فقط سه تا چيز هست : 1- عشق ، 2- عشق ، 3- عشق .....
آخ .....
يادم نبود كه همه خوابيدن ... ببخشيد من هم يهو كابوس عشق ديدم از خواب پريدم ( جو زده شده بودم!!! ) و قانون زندگي تو دنيا رو زير پا گذاشتم ....
شب خوش.....
رنگي كه چه عرض كنم .. لااقل اگه يادتون مونده ، خواباي خاكستري روشن ببينيد.....
ناراحت بود ...
اونقدر كه با كوبيدن سرش به ديوار هم دردي دوا نمي شد....
جدي شده بود ...
از كلمات قلنبه - سلمبه استفاده مي كرد انگار اينجوري مي خواست خودش رو عصباني تر جلوه بده ....
از من دلخور بود شايد حق داشت آخه من نمي فهميدم كه وقتي به عللي دعوت يه نفر رو رد مي كني ، اون يه نفر حق داره عصباني بشه ....
من كلا نمي تونم اين مسائل رو از هم تفكيك كنم و تشخيص بدم كه كي عصباني بشم كي نشم!!...
آخه من از اينكه اون علت هام رو ، حتي حرفهام رو باور نمي كنه عصباني نشدم حتي دلخور هم نشدم...
تازه وقتي يه قولي مي دم ولي از آسمون سنگ مي باره و از زمين سوسك تا من نتونم به قولم عمل كنم ، اون حق داره عصباني شه ولي من اصولا حق ندارم بخاطر اينكه اون سنگ و سوسك رو علت نمي دونه حتي دلخور بشم!!...
خب اينو ميذارم به حساب كوچيك بودنم...
آي آي آي
از بچه بودن خسته نشدم ولي گاهي ديگه نمي خوام بچه باشم ....
از بچه نفهميدن خسته ميشم....
از اينكه واسه ديدنم سرشون رو پايين ميارن...
از اينكه كوچيك بودنم رو ميذارن به حساب ترسو بودنم....
به حساب فرار كردنم از سختي ها و چاله ها....
از اينكه فكر مي كنن بزرگي تو درد كشيدنه...
از اينكه ارزشم رو متناسب با نه سال و هشت ماه زندگيم مي دونن....
حيف كه گاهي بزرگي نميذاره ساده ببيني... ساده فكر كني..
خودت باشي...
حيف كه بزرگي نميذاره دليلهاي كوچيك رو ، با ارزش بدوني ....
به دنيا اونجوري نيگاه كني كه هست... با همه ي اون رنگهايي كه از صفحه ي چشمها پاك شدند...
حيف كه بزرگي اينجوريه... وگرنه زود بزرگ ميشدم تا تو دنيا توجيه شده به حساب بيام!!!!
كوچيك مي مونم و به همه ميگم كه كوچيك بمونن ..
چند وقت پيش يه دوست بزرگ پيدا كردم ، اما حالا اونم كوچيك شده ، وجودش بهم دلگرمي ميده و اميدوارم ميكنه كه كوچيك بمونم....
|