قصه گوي شب *

 

 







Thursday, February 27, 2003


سلام .. صبح بخير ..
هرچند شبه و هوا تاريك ولي..
صبح بخير
كي گفته كه شبها بايد بگي شب بخير و روزها بگي روز بخير!!
ماهي سياه كوچيكي رو كه چند روز پيش به خونه ي مارمولي راه دادم ، ديروز با قلبم قرمزش كردم و به آب سپردمش ..
اما به نهنگ ها و خارماهي ها و صدفها، حتي به مرواريدها سفارش كردم كه مراقبش بمونند...
حتي گوش موجها رو هم كشيدم كه نذارند آب تو دلش تكون بخوره ...
وقتي بوسيدمش و دادمش به آب ، لبخند زدم .. اونم خنديد ...
نمي دونم كدوممون مي خواستيم به خودمون ثابت كنيم كه ميشه با خنده جدا شد ....

تو برو ، من هم برم.....
نه تو برو تا من برم ... نه حتي من برم بعد تو برو.....تو برو ، من هم برم!!!
دو تا خط كه با 1-2-3 ، از يه نقطه شروع به رفتن به دو جهت جداگونه مي كنن .....
آره هر دومون خنديديم .... اما هر دومون زود صورتمون رو برگردونديم ، تا هيچكدوم اشك اون يكي رو نبينه..
نمي دونم كدوممون مي خواستيم اون يكي رو گول بزنيم كه آخر همه ي جدايي ها اشك نيست ...
كاش يادم نمي رفت كه فرار از بعضي سياهي ها آدم رو گرفتار خاكستري هايي مي كنه كه سخت تر از سياهي ها هستند.
از دلتنگي فرار كردم پيش ماهي اما حالا كه مي نويسم ، كنارم نشسته... استامينوفن...
تو اين چند روز رفتم به اوج ، تو آسمون ـ مثل ماهي ـ اما حالا از اون بالا افتادم پايين ،
با وجود اينكه خودش يادم داده بود كه

ّ هر وقت به اوج رسيدم ، گردن اوج رو بگيرم تا نيفتم....
نمي دونم شايد اين طبيعت انسانها است ....
حالا دستم به شاخه ي نازك خاطره هاشه....
ماهي جون محكم گرفتمش ... مطمئن باش ....

دونه نمي مونم ... سعي ميكنم گل بشم .... تا برسم به خورشيد.




Wednesday, February 26, 2003

آره..يه مدت منم اين زير آب از تنها يي پريدم بيرون...اين مدت واسه هممون خوب بود ...ولي زود تموم شد..بهم گفته بود هركسي مي ياد كه يه روزي بره...باورم نشد..الانم هنوز باورم نمي شه..كه ديگه دوباره از امشب نيست...طول مي كشه تا برنامه ي روزانم يادم بياد...تا وقتي دلم تنگه حرفشو باور مي كنم...ولي مي دونم....مارمولي كار خودشو خوب بلده...منم قول دادم دختر خوبي بمونم...فك كنم همين كافيه كه بهم قول بده بازم برگرده....نه؟




Tuesday, February 25, 2003

بعضي وقتا كه هيجانم زياد مي شه...فراموش مي كنم قرار بود به چي فكر كنم..دلم مي خواد دست همه ي اونايي كه چشماشونو و خندشونو دوست دارم بگيرمو همه ي دنياي زير آبها رو نشونشون بدم...دلم مي خواد هيجان زدشون كنم...دوست دارم از همه به خاطر آفتابي نبودن روزهاشون معذرت خواهي كنم...براي همه كه نگاهشون به جايي خيره مونده دست تكون بدم...مطمئنم كه خوشحالم ....كه همه چيز انگار قلقلكم مي ده...نمي خوام بخوابم..حتي خوابم ببره...مي ترسم بيدار كه شدم همه چيز عوضي شه...دلم مي خواد با چشمام همه ي حلزونها رو تا خونه ي بخت نگهباني كنم....براي هزار دسته مورچه...هزار تا خونه ي آماده درست كنم...به همه زنگ بزنم و تولدشونو تبريك بگم...خب ...سرم داد هم بزن...فايده نداره...حرفاتو بگوولي ديگه غصم نمي گيره...فقط آرزو مي كنم براي نوازش همهي اين گلهاي زير آب امروز كمكم كني...اصلا اگه بياي اتاقمو با هم تميز مي كنيم...مي خوام خيلي چيزهارو بريزم دور ...بهت حق مي دم منم خسته شدم...پس بخند....آره هنوزم منم و تو و همه و خوشحالي...(:


با پشت دستاش تند تند اشكاشو پاك مي كرد...شايدم داشت همه رو متوجه مي كرد كه داره از چشماش بارون مي ياد...تند تند اين طرف و اون طرف مي دوييد...پايين و پايين تر ...چپ وراست...حوصله ي دستاي هيچ كسو هم نداشت..آخه تو همشون دستاشو گم مي كرد...واسه نگه داشتن دستاش كسي سعي نمي كرد...همش اون بود كه بايد آويزون مي موند...آخه هيچ كس نمي دونست بعضي وقتا وقت گريه بايد احساس كني تو بغل بقيه كوچيك تري و از همه بزرگتر...نمي دونم به چي فكر مي كرد...اصلا فكر مي كرد يا نه!؟فقط مي رفت و مي يومد و گريه مي ريخت...چشمش خورد به اون اردك آبي ...برش داشت...با يه دست اونو دنبال خودش مي كشيد...با دست ديگش هي اشكاشو پاك مي كرد...اصلا معلوم نبود اردك جاش تو دستاش واسه چي بود....احساس مسئوليت عجيبش به اسباب بازي ها بود يا...نمي دانم؟به هر كس كه مي رسيد بلندش مي كردن و جاش مي دادن رو پاهاشون...به فكر اين كه دردش همينه...شايدم گشنش بود..مهربون ترها بهش شكلات مي دادن ...هميشه آرومش مي كرد...اما اين دفعه...انگاري فرق داشت..اگه به دستاش نيگت مي كردي,ديگه اون جور كه بايد اردكشو تو دستاش فشار نمي داد...اگه با زور بچگي اونو ازش مي گرفتي ,گريه اي در كار نبود...با چشماي اشكي و پر آرزوش,همرو از زير نگاه مي كرد ..همه ولي...به فكر جمله بستن هاي عا قلانه...و سر تكون دادن هاي محتر مانه ..دستش ديگر خالي بود...مدتها بود بچه ها اردكشو گرفته بودند...ولي نفهميده بود....هنوز هم به خيالي ,با يك دست اشكاشو پاك مي كرد....به همه نگاه مي كرد...نه...بلند تر گريست...نه...فايده نداشت....بلند شد...باز هم دوديد...باز هم نشست...يهو ...آروم انگشتشو برد تو دهنش... و به همون آرومي خوابش برد...و همه چي تموم شد....بعضي ها كه حواصشون بيشتر جمعش شده بود بهش يه لبخند زدن..شايد اگه بيدار بود خوشحالش مي كرد....ولي خب....خوابيدو هيچ كس نفهميد اين همه هيا هو براي چه بود....خوابيد و خواب ستاره هاي بالدار و فيل هاي پرنده ديد....




Sunday, February 23, 2003


چند روز ميرم پيش ماهي زير آب..
اميدوارم اين مدت لااقل از دلتنگي هاي دنيا راحت شم




Saturday, February 22, 2003


صداش رو گذاشته بود رو سرش و ميگفت : اين بود جواب همه ي محبت هايي كه به تو كردم ؟...جواب همه ي قربون صدقه هام؟....جواب وقتي كه براي تو گذاشتم ؟...اين بود جوابش؟...
آروم ميگم : نه ،
اين فقط جواب همه ي زجرهايي بود كه بهم دادي ...
جواب تيكه هايي كه بهم وصل كردي ...
جواب روزهايي كه تو حسرت تنها، نگاهت، مردم و زنده شدم ...
روزهايي كه حسوديم ميشد به هر چيزي كه نگاه تو رو ميديد....
جواب روزهايي كه بخاطرت جواب خيلي از سكوتها رو با فرياد دادم....
جواب دلته كه به حراج گذاشته بوديش ....

هر كي قيمتش بيشتر ، قسمتش بيشتر....
مطمئن باش از عدل خدا به من هم رسيده ، جواب محبتهاي ظاهري ات رو ، جواب قسمت دلت رو دادم....
قلبم رو مفت بهت هديه كردم....
از حق حرف نزن كه حق تو جاي سرخ شده ي انگشتهام رو صورتت نبود ..
حق تو اين بود كه به دلت خنجر مي كشيدم كه هميشه جاش بمونه ....
اما بخاطر قلبي كه پيشت گرو دارم از حق ميگذرم ...
به تقسيم دلت برس ... اگه حوصله كردي دلم رو از يخدونت در بيار .....
نه فكر كني واسه ادامه ي حيات مي خوام ....نه ......
براي اين مي خوام كه قابش كنم كه هميشه يادم بمونه كه :
زندگي خالي نيست ... ريا هست .... تيرگي هست ،
دنيا محل گذره...همه مي آيند كه بروند(- تفاوتي نميكنه كه برن يا برده بشن ) ،

همه يك رهگذرند ...
دل به رهگذر بستن ، خنجر كشيدن به دله!




Thursday, February 20, 2003

اين بار يه فرشته ي ديگه نغمه سر داده..نغمه اش نه قرمزه و نه خاكستري.....نغمه اي آبي......حمايتش كنيم!




Wednesday, February 19, 2003


شنيده بودم اين صداش ميكنند ولي هيچ وقت نديده بودمش ...
هميشه احساس غريبي نسبت بهش داشتم ، سعي مي كردم با شنيده هام زندگي نكنم....از فكر كردن بهش فرار مي كردم...
اما چند روز پيش اومد...
عجيب نبود كه نمي شناختمش آخه با وجود نفرتي كه همسايه ي مارمولي بود ، اومدن اين يارو مسخره بود
- با اين اسم رمانتيكش -
تا اينكه مارمولي بهم معرفي اش كرد...
اسمش رو كه گفت قلبم ريخت..انگار يكي واستاده بود رو سرم ...
اوايل نمي تونستم حضورش رو تحمل كنم .. اما الان با هم صميمي شديم....
الان كه مي نويسم ، قلبم مي زنه ، ّ دلتنگي ّ هم كنارم نشسته ...
داريم با هم يه اسم مناسب براش انتخاب مي كنيم
....استامينوفن!!!....
اين بهتره...نه!!!؟

نوشته شده توسط من و دلتنگي ـــــــ ببخشيد : نوشته شده توسط من و استامينوفن!!!
ـ آدم رو ياد آبريزش بيني ميندازه! ـ



ديگه ترسي نيست....بال ندارم كه ندارم....
همين كه بچم كافيه...همين كه كوچيكم بسه...
هنوز اون قدر رشد مصرف نكردم كه بي منطقي جلوي كارامو بگيره....1-2-3 رو كه بگي تموم مي شه....
ولي با همه گستاخي ي نادونستم..هنوز هم بدون سه شروع نمي كنم....عددها رو تا سه قبول دارم....
رقص و آواز و گريه و همه ي بازي هامو از همين سه تا عدد دارم..نمي شه فراموششون كرد...
خب بگو ديگه...بگو 3...الان وقتشه...وقت امتحان كردن..
نمي خواي كه اين فرصتو تو اين سن ازم بگيري...؟پس زودي بگو 3!
...هوا سرد...اسمون گنده و وحشت زده...منم ترسوي بي ادعا....زمينا پر يخ شده...زمينه واسه به زمين چسبيدن من زياد...
بگو ديگه...تو چي كار مي كني..
راستي اگه 3 رو بگي و من برم چي؟
خب شايد تا مدتي محو تماشاي هنرمندي ي من شدي....
بگذريم...
بعضي وقتا حوصله ي فكردن به تو هم از پيشم مي ره....من الان فقط ازت يه 3 مي خوام بگو ديگه....
آره من محتاجم...همينو مي خواستي بفهمي.....مهم نيست....بگو.......
آفرين!ممنون....يادت باشه تو عزيز دلمي....
هرچند بعضي وقتا بعضي چيزا واسم مهمتر از تو مي شه...ولي هميشه واسم يه اهميت پر هيجان مي موني....
پر مي گردم ..بقيشو واست مي گم.....تا بعدنا..........




Monday, February 17, 2003

موندم كه راست مي گفت يا اينم از اون بهونه ها بود كه من هميشه مشتام واسشون متعصبانه به ديوار كوبيده مي شه......
نا حالا نديده بودم بنده بشري از ازدياد الطاف اوني كه با ادعا دوستش داره ابروهاش به هم گره بخوره..
خب خودش مي گه لطف آدما به اينه كه خاص باشن...
من كه نمي دونم خاص يعني چي...
من فقط مي دونم وقتي آدما اتاقو با پارك اشتباهي مي گيرن و شروع مي كنن پياده روي...بايد بفهمم كه عصبانين...
حوصله ي بهونه هاي منو هم ندارن...واسشون حتي پيدا كردن يه عكس تازه از توي آدامسا هم جالب نيست...
بهم گفته اين وقتا آدما دارن فكرهاي مهم مي سازن....بايد جلوشون سبز نشيم...ممكنه پرتت كنن روي يه طاقچه كه دستت از همه جا كوتاه بمونه....
خلاصه...من كه نمي دونم هنوزم قضيه چيه...ولي مي گه واسه اخمش دليل هم داره !
كتابو دستش مي گيره..لابد فك مي كنه همه ي دلايل بايد بوي كاغد خط خطي بده...
لابد فك مي كنه آدما حرفاي مهمشون رو از توي كتابا مي زنن...و وقتي حرفي از توي كتاب زده شد...بايد بيعت كرد ...
از وسط مخ خط خطيش مي گه...:آره اون خيلي خوبه..آنقدر شيرينه كه نگو...هميشه مي خنده...با همه مهربونه....همه دوستش دارن....خب پس منم بايد عاشقش مي شدم....اما مشكل اينجاست...همه ي عمر نمي شه شيريني خورد...!
كاش يكمم عصباني مي شد...! واسه هر دو مون بهتره...خسته شدم...همين!.
"كتابو مي زاره كنار....و با چه شاش مي پرسه؟..نه ؟ بهتر نبود؟
از لبه ي طاقچه مي پرم پايين و مي گم:والا چه عرض كنم




Sunday, February 16, 2003


ازم پرسيد معيارهاي شما براي انتخاب همسر چه چيزهايي مي باشد، من هم كه تازه از گل چيدن اومده بودم گفتم: بله!!!
معيارهاي يك بچه نه ساله واسه انتخاب همسر اينه كه:
شوهرش شيريني فروشي داشته باشه تا هر روز عصر كه مي آد خونه ، واسش شيريني بياره ، چون مسلما هر بچه ي نه ساله از شيريني خوشش مي آد ..
پول دار باشه تا كارگر بگيريم و من مجبور نباشم تو خونه آشپزي كنم و كار خونه انجام بدم ...
كچل هم باشه تا وقتي نگاش مي كنم يادم به اون كارتونه بيفته كه توش آقاهه كچل بود و اسفناج مي خورد تا زورش زياد شه .. مسلما هر بچه اي از زندگي با شخصيت هاي كارتوني مورد علاقه اش يا مشابه اونها خوشش مي آد.
زورش هم زياد باشه تا شبها كه جلوي تلويزيون خوابم ميبره زورش برسه بلندم كنه ببرتم سر جايم چون بچه ها بايد شبها راحت بخوابن.
عينكي هم باشه چون من از2 سالگي از آدماي عينكي خوشم مي يومده . خودم هم هميشه دوست داشتم عينكي باشم(حالا هم كه عينكي شدم تلاشم بر اين است كه هر روز شماره اش زياد تر بشه!!)
قدش هم بلند باشه چون آدماي قد بلند ، دستاشون دراز و بلنده .اونوقت روزهايي كه من به خاطر اينكه همبازي هام عروسكم رو ازم گرفتن گريه ام ميگيره و باهاشون قهر مي كنم، راحت تو دستهاش جا بگيرم و اون هم راحت من رو دلداري بده كه يه عروسك ديگه واست مي خرم عزيزم.
تازه بلوزش رو هم رو شلوارش بندازه چون اين جور آدمها اصولا به يگانگي خداوند ( اين كلمه رو از معاشرت با آدم بزرگها ياد گرفتم)معتقدند .. يعني قابل اعتماد باشن چون بچه ها هميشه به يكي احتياج دارن تا موقعي كه كاره بد ميكنند پيشش اعتراف كنن و اون هم ازشون دفاع كنه.( البته قابل ذكر است كه اين قضيه ي اول شرطي مي باشد يعني ممكنه معتقد به خدا باشه ولي پيرهنش رو روي شلوارش نندازه كه البته عكس اين قضيه هميشه مصداق دارد!!!).
مي تونه گاهي دست تو بيني اش هم بكنه چون بنده در اين سن بسيار اندك با اين كشف بزرگ رسيده ام كه اين عمل باعث مي شود كه مغز فعاليت بيشتري كند زيرا هواي بيشتري از بيني ي تميزتر بالا مي رود.
سوادش هم اونقدري باشه كه بتونه حرفهاي بچه گونه ي من رو بفهمه و اونقدي باشه كه وقتي ازش پرسيدم چرا شيشه هاي هواپيما رو باز نمي كنن بداند كه علتش اينه كه هوا اون بالا سرده و ابرها زياد ، و ابرها كه بيايند تو هواپيما ، ديگه خلبان جلوي چشمهاش رو نمي بينه ، اونوقت سقوط مي كنند...( اين مسئله ي مهم رو طي نه سال زندگي طاقت فرسا فهميدم). در كل خيلي ادعاش نشه كه بخواد جاي 1 جواب ساده من رو گول بزنه وعلت باز نكردن شيشه ها رو به چيزاي عجيبي مثل اكسيژن نسبت بده!!
خلاصه از اونجا كه IQ ي باباي دختره هم اندازه ي دختره ، كمتر از حد متعارف انساني مي باشد ، قادر به درك علل معيارها نخواهد بود .... انتظاري هم نيست .... ميرم به گل چيدن ادامه بدم ..
به اولين گل رز خاكستري كه رسيدم آرزو مي كنم كه يادش بياد كه گفتم بهش همه چي اونجوري نيست كه نشون داده مي شه... آدمها هم..
مثل خودم كه اونجوري نيستم كه نيگاهم مي كنن !!!
حتي حرفها هم اون معني اي رو كه نشون ميدن ندارند!!



ـ ببخشيد آقا ، ثبات شخصيت دارين؟
ـ نه خانوم . مشتري نداره ، ما هم نمي آريم.
ـ ببخشيد من از كجا مي تونم تهيه كنم ؟
ـ بايد بدين براتون بسازن.
ـ هوم
ـ خانوم.... فضوليه ها .. تو اين دوره زمونه ثبات شخصيت مثل دو تومني زمان شاه مي مونه .. الان تو بازار چيزهاي بهتر از اين هست. ثبات شخصيت مي خواين چي كار؟!!
ـ مي دونين مي خواستم به يه نفر هديه بدم . فكر كردم هديه اش يه چيزه با ارزش و كمياب باشه ، بهتره .. راستي شما تعادل روحي هم ندارين ؟ نه ؟
ـ نخير.. خب خانوم اگه يه هديه با ارزش مي خواين بدين كه قيمتش اهميتي نداره واستون يه بسته از اينها ببرين ،15 تا تو هر بسته ، بسته اي 15000 تومان.
ـ ميشه ببينم.. استفادش چيه؟
ـ مثل لنز چشم مي مونه...با هر لباسي مي توني شخصيتت رو باهاش ست كني(!) ، قابل شستشو هم هست، 1 سال ضمانت داره.... چرا مي خندين خانوم؟؟!!!
ـ ببخشيد اين به درد من نمي خوره .. به نظرم دوست دختر قبليش يه سري كامل واسش برده .
ـــــ يه شاخه گل هديه مي دم با همه ي عشقم ، با 1 پاكت حاوي قلبم ، ارزش معنوي داره ، هر چند نمي فهمه!!!




Monday, February 10, 2003


مي خندم!!...
به آسمون خاكستريمون مي خندم ..
به غصه هاي كوچيك بهاري ، به زجرهاي قرمز زمستوني ، به دلتنگي سياه پاييزي ، به سرماي عشقهاي زرد تابستوني...مي خندم...
به فرشي كه براي تو ساخته بودم با بوته هايي به نقش خنجر از جنس دل ..
به دستهايي كه براي باز شدن قفلهاي دلت كليد شده بودند ..
به فرياد و فغان بنفش دل از نوع انتظار ، به پاهاي تاول زده اما اميدوار و منتظر به همراه بودن براي رسيدن به انتهاي حقيقت ...
مي خندم ... به تو .. به خودم ...
به سادگيه عاشق شدنمون ... به راحتيه فارغ شدنمون...مي خندم!...
مي خندم چون از همه ي اون اشكها و دردها ، غصه ها و قصه ها ، ناله ها و فرياد ها..... فقط همين رو به ياد دارم كه بخندم...به زندگي با همه ي تابلو ها و چاله هاش!..
خنده اي از جنس مرگ به رنگ خاكستري تيره ...
شايد چون ارزش دنيا رو به همين يه خنده فهميدم!!
خنده اي از ته دل به وسعت تمام خاطرات تلخ...
شايد چون قسمت ما اينه كه زندگي رو بازي بفهميم ، اونم بازي اي خنده دار!!!
خنده اي از نوع فقر ، به شكل خيمه شب بازي ي دلقك ....
به دنيا بخنديد تا دنيا به روتون بخنده.....

نوع و رنگ و شكل خنده به عهده ي خودتونه!!!!!!




Sunday, February 09, 2003


و اسمان مكثي كرد....الان نوبت چيست؟گريه؟خنده؟رعد؟قلقلك نسيم..؟يا نه شايد هواي دلش.. مناسب چند نفس طوفان است؟
الان ماهش بايد كدام تيره راه را بتاباند؟نوبت كدام صبح است كه بر كدام چشم فراموشي دهد....؟
خب امشب كدام ستاره به چه مقدار نور بايد چشمك بزند؟اصلا شايد بايد خانه تكاني كند!جمعيت آسماني ي ستاره ها زياد شده...
پرنده ها هم اين روزها حوضه ي حضورشان بيداد مي كند......آري شايد الان وقت خلوت كردن آسمانها ست....
الان بهار است يا پاييز؟...چه قدر نور خورشيد را تنظيم كند؟اين كره ها چه قدر بايد كج شوند؟
امشب دل چند نفر گرفته؟مي ارزد كه سياه شود يا نه؟
چند كودك از سرما مي لرزند؟مي ارزد كه سفيد و گرم بتابد؟يا نه ؟اگر شمار سوته دلان دل غمين بيشتر از كودكان شدچه؟
امشب نكند شب يلداست؟نكند اينجا كه مكث كرده استواست؟
آري اسمان در انديشه....و من اين پايين دست بر هم و چشمانم زل زده به پهنه ي وسيعش...
سرودهايي كه از صبح برايش حفظ كرده بودم...و نقاشي هايي را كه به شوق ديده شدنش كشيده بودم..يكي يكي افشا مي كردم....
يعني من هم با اين همه كوچكي قدري از سردرگمي ي يك آسمان محسوب مي شوم؟بگو)


مي پرسه : تو چند سالته؟
مي گم : نه سال و نيم!
مي خنده و مي گه : غده تيروئيدت پركاره؟
مي خندم!
مي گه : مي دوني تو رو بخاطر مسخره بودنت دوست دارم.
- يه علامت تعجب بزرگ بالاي سرم ظاهر ميشه با دو تا چشم كه از حدقه در اومده - روشون رو مي پوشونم و
مي خندم!
مي گه : اگه هميشه اينقدر در زندگي مسخره باشي ، تا آخر دنيا باهات ميام.
مي خندم!
ميگه : دختر خوب نيست اينهمه بخنده.... حالا نگفتي تا آخر دنيا باهام مياي؟
مي خندم!
ميگه : نميشه يه بار تو عمرت جدي باشي ....
قهقهه مي زنم....
بلند ميشه و ميره... شايد مي خواد تنها تا آخر دنيا بره!!


اين پايين كه آمدم قول دادم فرق كنم..
قول دادم ترك كردن برايم مثل اثر ملزوم خوردن يك ليوان يك نفس آب باشد...
اگر چه قول دادم اگر قولها با نگاه مهربانشان از پريدن منعم مي كنند هيچ وقت سراغشان نروم..ولي باز هم مسرانه قول دادم اين پايين كه مي آيم به اميد چشمك ستاره ها و نور خورشيد و پيغام قاصدكها دست به زير چانه و روي يك پا مضطرب نمانم...
ياد گرفتم چطور خيره خيره محو شوم و بعد به سردي ي ته آبها نگاه بر كشم...
قول دادم اين پايين كه آمدم حساسيتي كه به بهار و بوي هاگ گلها دارم يادم برود...
ياد بگيرم قبل از زلزله چه طور بايدمثل اسبها و خروسها و موشها بالا و پايين بپرم و مثل كبكها سر در سوراخ يك نفري خود كنم و چشمانم را از گزند دور ...
قول دادم اين پايين از هرچه بايد از بالا ياد مي گرفتم...مجسمه اي ..يادواره اي سازم و به گردنم بيافزايم....كه فراموش نكنم از آن بالا پرتاب شده ام...
نه اين كه خود را پرتاب كنم...باز هم كار صيادان آب نشين بود كه قلابشان اشتباهي بالا پريد و به درونم كشيد....
اين زير آمدم..و در راه آمدن همه ي اين قولها را به خود دادم..كه مي دانستم ماهي ها جز در دل ماهيخواران نويد پرواز نيست...
و من ديگر به هيچ قيمتي نمي خواستم لحظه اي تكرار شود كه بوي خاك بدهد.....
نمي داني حال كه مي نويسم...دستانم پر است از نخ هاي تابيده شده به انگشتانم و چشمانم پر از ضربدر هاي ناشي از يادآوري ي فراموش شده ها...
آخر اين چه حكايتي ست...مگر از گل سازم نكردي..مگر نمودم از تو فقط يك نفس نبود؟پس چه؟
يعني انچه نمي توانم ترك كنم حكايت ابدي ي آن دم توست؟يعني آن بالا همه راست و بجا مي رقصند؟
يعني باورها ي تو همين بر من رفته هاي تلخ من است؟يعني من همين حكايتم؟
يعني سهم من از تو همين يك نفس بود كه تا انتها هست؟
يعني اين من من است كه گفتي تركش مسبب تخريب بي صدا مي شود و كندنش مسلوب وار طعمه شدن...؟
كاش مي آمدي و مثل دستور فرقها را يادم مي دادي...
چه كسي مسئوليت سر گشتگي ي يك ماهي را به عهده مي گيرد؟ اين جا هيچ كس؟خودش؟كمي بي انصافي ست.نه؟




Friday, February 07, 2003

مي خواهم خيسي ي باران را بو كنم...
بعد روي پنجه ايستادن را كه بي تمرين به ياد دارم كه بوي شوق مي دهد... برايت به نمايش گذارم..
مي خواهم دستانم را جلوي صورتم نگاه دارم و چشمانم را يكباره گرد شده نشانت دهم...يعني هنوز هم از ته دل مي خندي؟
مي خواهم روي پنجه كه ايستادم آن قدر بالا و پايين بپرم كه هزار بار زمين را پر درد لمس كنم...
يعني هنوز هم برايت جالب است؟به نمايشنامه ام بي دريغ پر شور مي ماني؟
مي خواهم دستانم را چنان باز كنم كه 4 نفر هم به راحتي نتوانند از كنارم عبور كنند..اصلا مي خواهم بي خودي داد و فرياد كنم..
شايد خيالاتت تكاني بخورد..مي خواهم از من نموداري تازه سازي..دلم گرفته...
خب گرفته باشد... تو نيستي... خب اين طبيعت توست. ..و من پر انطباق ترين پديده ...
من مادر طبيعتم...يا كودك هميشه ي همه آدميان ...
يا هم تباري كه يكه هم ساني يم با خطوط چهره تو..
درد مظلوم و ظالم تنها يي ست..كه براي مجاب غرورمان و انكار حضورش تو نفس تكرار مي كني و
من اين زير آبها را له مي كنم تا شنا كردن بيا موزم ..
خب هنوز هم فرقي نمي كند...مهم اين است كه اگر برقصم هرجا كه باشي..چشمانت برويم خيره مي شود...
با چه انديشه؟فرقي نمي كند....باور كن
من رقص خودم را مي كنم و قطره ها باران خيس خودشان را مي چكند....دلنشين است..
مگر نه ؟؟



يه راهي هست در جهت شمال شرقي... هر كسي ميتونه با بستن چشماش و پركردن دلش از تنفر واردش بشه .. اين راه پيچ و خمهاي زيادي داره .. گاهي درست مقابل راه عشق قرار ميگيري .. گاهي هم سو با راه عشق .. توي راه عقل ، درست همون لحظه هايي كه با دلي نفرت گرفته به تابلوي... ّاين جاده مسدود استّ... جلوي فرعي اي كه به راه عشق ميرسه ، نفرت دلم رو فراموش ميكنم ، كفشهام رو در مي آرم و شروع ميكنم به دويدن تو همون فرعي خاكي .. با پاي برهنه ، اونوقته كه مي فهمم ، عشقت راحت تو دلم نيومده كه حالا به اين آسوني ، جايش رو نفرت بگيره .......دوستت دارم!!




Thursday, February 06, 2003



كار سختي نيست .
كافيه چشمات رو ببندي.
دستهات رو باز كني .. اونوقت بدون درد قلبم رو بر ميدارم ..
و براي هميشه از راه پاييزي زندگيت ، از روي برگهاي زرد دلت
بدون هيچ صدايي كنار مي روم!
قول مي دهم دختر خوبي باشم!
مي سپارمت به باد
شايد بردت به جهنم!



گفت بهم برخورده!!...
يه كم فكر كردم ، با خودم گفتم : يعني چي شده؟ .. به كجا برخورد كرده ..
شخصيت كه نداره ، دل و روح و احساس هم كه نداره .. پس به اونا هم برنخورده...شايد خورده تو سرش؟!!
آره ... واسه همين بود كه سرش درد ميكرد!!
نتيجه اخلاقي: وقتي ميگن بهمون برخورده يعني خداوند شئ را به واسطه ي شخصي به سر فرد كوبيده است!
(IQ را حال مي كنين... 25/1 % است.)
از عوارض آن سر درد مي باشد كه اگه محكم برخورده باشه به همراه حالت تهوع است كه اين حالت تهوع مسري مي باشد !!!
ـ اين رو از حالت خودم فهميدم .. چون از وقتي اومدم خونه حالم ازش به هم مي خوره!!
امروز هم پنج شنبه بود و من مثل هميشه از پنج شنبه ها متنفرم!!




Wednesday, February 05, 2003


خاطره يك پنج شنبه مفيد :
وقتي رسيدم منتظرم نشسته بود .. حدس زدم كه بايد تا مدتي غرغر كردنش سر پنج دقيقه دير رسيدن رو تحمل كنم..
يه كم كه گذشت شروع كرد به خميازه كشيدن.. آروم بود..ميگفت : چند روزه خيلي كار دارم.. خميازه..كم مي خوابم!!! ـ نميگفت هم مي فهميدم ـ...
مي پرسه : چرا ساكتي؟ ـتوي دلم ميگم: هيچي!! محو تماشاي خميازه كشيدنت شدم ، خيلي شيرينه!!!
آخه آدم با اين همه دلهره و اضطراب ميره ديدن كسي كه دوسش داره بعد اين مناظر زيبا از دندون و حلق و زبون رو ببينه ، جا نمي خوره؟؟!!......
خلاصه هر پنج دقيقه يه كلمه حرف ... سكوت ... و بيست بار خميازه....
به ساعتش نگاه مي كنه .. مي پرسه: راستي مدتيه اسم دوس پسر قبلي ات يادم رفته!!سروش؟ سامان؟ چي بود؟؟...
(آدم وقتي با بحران كمبود حرف مواجه ميشه اينجوريه!).......
براي اينكه بخوره تو حالش شروع كردم به خميازه كشيدن .. از پنج شنبه ها متنفرم.گفتم : بريم ديگه .... خدافظي كرديم ..
نه رسوندم نه لااقل يه كم از راه رو باهام اومد....به پشت سرش هم نگاه نكرد و رفت .. دوست داشتم راه برم....
هوا تاريك شده بود .. سوار ماشين ميشم .. پول خورد ندارم... از يه آقايي ميپرسم : هزار تومان خورد داري ؟ ميگه نه. پونصدي دارم .. ميرم .. منتظر تاكسي ميشم .. همون آقا با يه 206 سفيد مي آد .. خانم من مهندس ساختمونم .. الان با يه دختري قرار داشتم ، نيومد .. خيلي منو تيغ زده .. روحيه ام خراب شده...
علامت تعجب رو سرم!!...خب كه چي؟ به من چه ؟؟....
اگه ميشه سوار شين با هم صحبت كنيم .. ميگم : قرار دارم ! شرمنده !....ميگه :اين شماره ي منه .. مهندس ...خوشحال ميشم زنگ بزنين ...منتظر باشم...
ميرسم به صاحبان ديوارهاي كوتاه =خونه...سگ بستن بهم......
تلفنم زنگ مي خوره....زنگ زدم تشكر كنم .. سگه ميگه : براي چي؟!! ...ميگه: از اينكه اومدي ... خوشحالم كردي ...توي دلم مي گم شايد از اينكه به تماشاي نمايش خميازه كشيدنش اومدم تشكر ميكنه... ميگه خيلي خوش گذشت!!...يخ كردم...
چرا صبح نميشه؟!! خونه ي خورشيد كجاست؟؟ قفله؟ بازش ميكنم...قهره ؟ نازش مي كنم....
يادم اومد، آسمون من اصلا خورشيد نداره....چرا صبح نميشه؟
صبح بشه كه چي؟ بذار شب بمونه .. بذار هميشه شب باشه... لااقل وقت دارم يه روياي خوب از امروز بسازم!!!!




Tuesday, February 04, 2003


مي خندم .. بهم نگاه مي كنه ، از اون نگاه ها كه سالي سه بار تو كل هستي ممكنه تو دو تا كتاب نوشته بشه ... از نوع عاشقانه ... باز مي خندم .. شروع مي كنه به دوختن .. شايد فكر مي كنه خوشحالم كه داره با دستاي خودش مي دوزتشون .. نميدونه به وقتي كه داره تلف مي كنه مي خندم .. آخه سوزنش نامرغوبه ، نخش هم پوسيده بود .. باز مي خندم .. منتظر مي شينم تا علت خنده ام رو بفهمه.....ّّّ تق ّّ .....مي خندم ... ديگه به شنيدن صداي شكستن سوزن عادت كردم ...
مي خنده و مي ره.. فكر كردم شايد از دوختن دل پاره ي من با سوزن صبر و نخ اميد خسته شده .. خودم رو دل داري ميدم كه شايد رفته تا از اون سر دنيا سوزن و نخ مرغوب پيدا كنه ... تيكه پاره هاي دلم مي گن منتظر نمون ، ولي به پاس زحماتي كه در دوختن دل من كشيده ، اون قسمت دوخته شده وسوسه ام ميكنه كه منتظرش بمونم .. شايد پيدا كرد .. خيره به در..منتظر... نشستم ....ّّ تيك ّّ ... نگفتم..نخش پوسيده بود ... ديگه اين دل واسه ما دل نميشه!!!




Monday, February 03, 2003


ديشب مي نوشتم بدون اينكه ببينم .. تاريك تر از اون بود كه بتونم حتي نوشته هام رو بخونم .. فقط مي نوشتم .. صدايي نبود جز آواي سكوت شب ، صداي قلب ساعت عاشق ، رقص قلم و فرياد كاغذ از ظلمي كه به سفيدي اش مي شه . آسمون تاريك تر از هر شب بود نه چراغ چشمك زني نه كورسويي از نور عشقي .. شايد آسمون هم دلش گرفته بود .. كلاغهاي سياه حتي روزنه هاي اميد آسمون رو هم گرفته بودند .. بدون اينكه ببينم تو تاريكي اتاق ادامه مي دادم.. كلاغهاي آسمون هم ساكت بودند شايد اونها هم از نغمه بلند سكوت ديشب لذت مي بردند .. تو آسمون تاريك چشمانم به دنبال رد پاي عشقي به ستاره كم نوري رسيد ، يادم به چشمان تو افتاد ، نكند تو هم به دنبال رد عشقي مي گردي .. كاش باد برايت نواي آشناي ستاره عشقي كه در آسمان يافتم مي آورد .. اما باد هم سرگردان وزيدن و ماندن بود .. شايد باد هم بدنبال برگي است تا با خود همراهش كند ، باد هم مثل من در جستجوي رد عشق است .
چشمانم به تاريكي عادت كرده بود.. نكند فقط اين ستاره بي فروغ را من ميبينم ، آنقدر كم نور است كه فقط چشمان خاموش مرا روشن مي كند....تو را به ياد چيزي نمي اندازد ... عشقمان را مي گويم ..مي ترسم ...نكند سالها نور شهاب سنگها چشمانم را از ديدن حقيقت باز داشته است.. نكند تو هم عشقمان را كم رنگ ميبيني مثل چشمان من كه فقط سايه ي كم نوري از شيطنت هاي قلم را مي ديد .. انگار فراموش كرده اي كه خورشيد همين افاضات قلم بر قلب كاغذ را آشكار خواهد كرد.. درست شبيه قلب من كه نقش عشقت را در خود حك كرده است .
تو را به حقيقت ميسپارم شايد بهتر باشد به جاي نوشتن ، آرزو كنم كه چشمانت پذيراي اين ستاره بي فروغ و كم نور باشد .. شايد برق نگاهت به آن جلا بخشيد .
بدان دوستت دارم به اندازه تمام كلاغهاي سياه آسمانم .
به اندازه تاريكي و سياهي شبم!!!




Sunday, February 02, 2003


دختره ميگفت :
روزگاري بود كه نور و هوا در نظرم از بين رفته بود ، حتي تاريكي هم مرا ترك كرده بود . هيچ فكري ، هيچ حسي نداشتم ..
در ميان سنگها من نيز سنگي بيجان بودم صخره اي چون صخره هاي برهنه ي اطرافم .. همه جا سكون بود .. نه زمين نه زمان نه روز نه شب نه خوبي نه بدي...هيچ نبود ... نفسي بود بي روح كه نه نشاني از زندگي داشت و نه نشاني از مرگ ...
ناگهان نوري بر دلم تابيد ... آري پرنده اي بود كه آواز مي خواند ... دلپذير ترين آهنگي بود كه تا كنون به گوشم رسيده بود.......نغمه عشق بود.... انگار پرنده اين ترانه را تنها براي من مي خواند ...
اما ناگهان اشكي روي گونه ام لغزيد ... پرنده ديگر نمي خواند او خواندن را از ياد برده بود ..... پرنده مرده بود .
امروز دختره دلش رو گم كرده !
اما نغمه عشق رو بخاطر سپرده
.


خب بالاخره من و ماهي ومارمولي و اين دختره هم وبلاگ دار شديم...شايد ظاهرش خيلي جالب نباشه ولي زياد مهم نيست.. اونقدر حرف هست كه ديگر مجالي براي نگاه كردن به ظاهرش نمونه.
بايد از راهنمايي هايي كه آقاي حسين درخشان (سردبير: خودم) و آقاي سياوش ( سانسور هرگز) در ساختن اينجا به ما كردند ، تشكر كنم.
كمي راجع به خودمون بگم...من از بهشت و ماهي از دريا مي نويسه در مورد هويت مارمولي و دختره هم فعلا نگم بهتره..از اونجايي كه تو بهشت كور و كچل و كرها هم هستند ، براي ايجاد اتباط كلامي به زبان پيشرفته كامپيوتري خدا از من دعوت به كار كرده!!! و البته ماهي هم به طراحي خونه و صدف هاي مدرن براي ماهي ها و موجودات دريايي مشغول است.
همين!







فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان
 

Persian Weblogs List